167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • از صفاي در و ديوار گلستان صائب
    مي توان يافت که آن نو گل خندان آنجاست
  • پا مکش از در دلها که درين لغزشگاه
    صائب از خاک ز دريوزه دلها برخاست
  • خاک در کاسه خورشيد جهانتاب کند
    اين غباري که ازان چهره تابان برخاست
  • غوطه در چشمه خورشيد زند ديده وري
    که چو شبنم سبک از گلشن امکان برخاست
  • مي شود در صف عشاق علم، جانبازي
    که به تعظيم خرامش ز سر جان برخاست
  • از گرانسنگي در دست سبک مغزي من
    شورش بحر ز بي تابي لنگر پيداست
  • آنقدرها که نگين دان به نگين مشتاق است
    بوسه را جاي در آن غنچه خندان پيداست
  • در دل خم مي پر زور نگيرد آرام
    جوش گل از سر ديوار گلستان پيداست
  • نشود پرتو خورشيد نهان در ته ابر
    نور واجب ز سراپرده امکان نيست
  • بستن لب نشود مانع اظهار کمال
    در صدف رتبه اين گوهر غلطان پيداست
  • شور در دل فکند لعل خموشي که تراست
    خواب را تلخ کند چشمه نوشي که تراست
  • از لطافت، سخني چند که در دل داري
    مي توان خواند ز لبهاي خموشي که تراست
  • در کمين اين فلک سخت کماني که تراست
    عاقبت گرد برآرد ز نشاني که تراست
  • بي طراوت نشود سرو جواني که تراست
    در شکر خواب بهارست خزاني که تراست
  • نيست زان طرف بناگوش، در گوش ترا
    از تماشاي رخت چشم پر آبي که مراست
  • عشرت نسيه روشن گهران نقد من است
    در رگ تاک زند جوش، شرابي که مراست
  • چه ضرورست بر اوراق جهان گرديدن؟
    در نظر از دل صد پاره کتابي که مراست
  • خضر را مي کند از چشمه حيوان دلسرد
    در سراپرده شب آب خماري که مراست
  • حيف و صد حيف که از قحط جگرسوختگان
    در دل سنگ شد افسرده، شراري که مراست
  • نيست در عالم ايجاد فضايي صائب
    که نفس راست کند مشت غباري که مراست
  • در لحد گل نکند شعله داغي که مراست
    روغن از ريگ کند جذب چراغي که مراست
  • نيست در زير فلک پادشهان را صائب
    از غم و محنت ايام فراغي که مراست
  • در کشيدن چه خيال است کند کوتاهي
    تا به گوهر نرسد رشته آهي که مراست
  • نور خورشيد در آيينه ما مستورست
    جاي رحم است بر آن ديده که روشنگر ماست
  • چشم ما پردگي از سرمه حيرت شده است
    ورنه آن آينه رو در ته خاکستر ماست