167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان حافظ

  • کفر زلفش ره دين مي زد و آن سنگين دل
    در پي اش مشعلي از چهره برافروخته بود
  • يک دو جامم دي سحرگه اتفاق افتاده بود
    و از لب ساقي شرابم در مذاق افتاده بود
  • رنگ خون دل ما را که نهان مي داري
    همچنان در لب لعل تو عيان است که بود
  • حديث عشق که از حرف و صوت مستغنيست
    به ناله دف و ني در خروش و ولوله بود
  • ز اخترم نظري سعد در ره است که دوش
    ميان ماه و رخ يار من مقابله بود
  • بي چراغ جام در خلوت نمي يارم نشست
    زان که کنج اهل دل بايد که نوراني بود
  • جهان چو خلد برين شد به دور سوسن و گل
    ولي چه سود که در وي نه ممکن است خلود
  • طريق عشق پرآشوب و فتنه است اي دل
    بيفتد آن که در اين راه با شتاب رود
  • در ازل بست دلم با سر زلفت پيوند
    تا ابد سر نکشد و از سر پيمان نرود
  • آن چنان مهر توام در دل و جان جاي گرفت
    که اگر سر برود از دل و از جان نرود
  • به تاج هدهدم از ره مبر که باز سفيد
    چو باشه در پي هر صيد مختصر نرود
  • طي مکان ببين و زمان در سلوک شعر
    کاين طفل يک شبه ره يک ساله مي رود
  • عقلم از خانه به دررفت و گر مي اين است
    ديدم از پيش که در خانه دينم چه شود
  • چمن خوش است و هوا دلکش است و مي بي غش
    کنون بجز دل خوش هيچ در نمي بايد
  • جان بر لب است و حسرت در دل که از لبانش
    نگرفته هيچ کامي جان از بدن برآيد
  • اگر نه در خم چوگان او رود سر من
    ز سر نگويم و سر خود چه کار بازآيد
  • نفس برآمد و کام از تو بر نمي آيد
    فغان که بخت من از خواب در نمي آيد
  • در اين خيال به سر شد زمان عمر و هنوز
    بلاي زلف سياهت به سر نمي آيد
  • مگر نسيم خطت صبح در چمن بگذشت
    که گل به بوي تو بر تن چو صبح جامه دريد
  • چو ماه روي تو در شام زلف مي ديدم
    شبم به روي تو روشن چو روز مي گرديد
  • شاهدان در جلوه و من شرمسار کيسه ام
    بار عشق و مفلسي صعب است مي بايد کشيد
  • با لبي و صد هزاران خنده آمد گل به باغ
    از کريمي گوييا در گوشه اي بويي شنيد
  • صبا بگو که چه ها بر سرم در اين غم عشق
    ز آتش دل سوزان و دود آه رسيد
  • هر آن کسي که در اين حلقه نيست زنده به عشق
    بر او نمرده به فتواي من نماز کنيد
  • چه ره بود اين که زد در پرده مطرب
    که مي رقصند با هم مست و هشيار
  • عيد است و آخر گل و ياران در انتظار
    ساقي به روي شاه ببين ماه و مي بيار
  • جهان و هر چه در او هست سهل و مختصر است
    ز اهل معرفت اين مختصر دريغ مدار
  • چو ذکر خير طلب مي کني سخن اين است
    که در بهاي سخن سيم و زر دريغ مدار
  • قلب بي حاصل ما را بزن اکسير مراد
    يعني از خاک در دوست نشاني به من آر
  • در کمينگاه نظر با دل خويشم جنگ است
    ز ابرو و غمزه او تير و کماني به من آر
  • در غريبي و فراق و غم دل پير شدم
    ساغر مي ز کف تازه جواني به من آر
  • دي در گذار بود و نظر سوي ما نکرد
    بيچاره دل که هيچ نديد از گذار عمر
  • بي عمر زنده ام من و اين بس عجب مدار
    روز فراق را که نهد در شمار عمر
  • گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن
    چتر گل در سر کشي اي مرغ خوشخوان غم مخور
  • در بيابان گر به شوق کعبه خواهي زد قدم
    سرزنش ها گر کند خار مغيلان غم مخور
  • حافظا در کنج فقر و خلوت شب هاي تار
    تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور
  • چو لاله در قدحم ريز ساقيا مي و مشک
    که نقش خال نگارم نمي رود ز ضمير
  • در لب تشنه ما بين و مدار آب دريغ
    بر سر کشته خويش آي و ز خاکش برگير
  • ترک درويش مگير ار نبود سيم و زرش
    در غمت سيم شمار اشک و رخش را زر گير
  • صوف برکش ز سر و باده صافي درکش
    سيم درباز و به زر سيمبري در بر گير
  • صوفي که بي تو توبه ز مي کرده بود دوش
    بشکست عهد چون در ميخانه ديد باز
  • غسل در اشک زدم کاهل طريقت گويند
    پاک شو اول و پس ديده بر آن پاک انداز
  • در ازل داده ست ما را ساقي لعل لبت
    جرعه جامي که من مدهوش آن جامم هنوز
  • بيا که هاتف ميخانه دوش با من گفت
    که در مقام رضا باش و از قضا مگريز
  • از در خويش خدا را به بهشتم مفرست
    که سر کوي تو از کون و مکان ما را بس
  • به يکي جرعه که آزار کسش در پي نيست
    زحمتي مي کشم از مردم نادان که مپرس
  • گفت وگوهاست در اين راه که جان بگدازد
    هر کسي عربده اي اين که مبين آن که مپرس
  • زان باده که در ميکده عشق فروشند
    ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش
  • جاي آن است که خون موج زند در دل لعل
    زين تغابن که خزف مي شکند بازارش
  • بلبل از فيض گل آموخت سخن ور نه نبود
    اين همه قول و غزل تعبيه در منقارش