نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان حافظ
مگر به تيغ اجل خيمه برکنم ور ني
رميدن از
در
دولت نه رسم و راه من است
نه من سبوکش اين دير رندسوزم و بس
بسا سرا که
در
اين کارخانه سنگ و سبوست
نثار روي تو هر برگ گل که
در
چمن است
فداي قد تو هر سروبن که بر لب جوست
چندان گريستم که هر کس که برگذشت
در
اشک ما چو ديد روان گفت کاين چه جوست
زلف او دام است و خالش دانه آن دام و من
بر اميد دانه اي افتاده ام
در
دام دوست
جمال شخص نه چشم است و زلف و عارض و خال
هزار نکته
در
اين کار و بار دلداريست
حاليا خانه برانداز دل و دين من است
تا
در
آغوش که مي خسبد و همخانه کيست
مردم ديده ز لطف رخ او
در
رخ او
عکس خود ديد گمان برد که مشکين خاليست
مي چکد شير هنوز از لب همچون شکرش
گر چه
در
شيوه گري هر مژه اش قتاليست
روي تو مگر آينه لطف الهيست
حقا که چنين است و
در
اين روي و ريا نيست
بازآي که بي روي تو اي شمع دل افروز
در
بزم حريفان اثر نور و صفا نيست
دي مي شد و گفتم صنما عهد به جاي آر
گفتا غلطي خواجه
در
اين عهد وفا نيست
گر پير مغان مرشد من شد چه تفاوت
در
هيچ سري نيست که سري ز خدا نيست
من که
در
آتش سوداي تو آهي نزنم
کي توان گفت که بر داغ دلم صابر نيست
زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نيست
در
حق ما هر چه گويد جاي هيچ اکراه نيست
هر گه که دل به عشق دهي خوش دمي بود
در
کار خير حاجت هيچ استخاره نيست
ما را ز منع عقل مترسان و مي بيار
کان شحنه
در
ولايت ما هيچ کاره نيست
مصلحت نيست که از پرده برون افتد راز
ور نه
در
مجلس رندان خبري نيست که نيست
آب چشمم که بر او منت خاک
در
توست
زير صد منت او خاک دري نيست که نيست
از وجودم قدري نام و نشان هست که هست
ور نه از ضعف
در
آن جا اثري نيست که نيست
بلبلي برگ گلي خوش رنگ
در
منقار داشت
و اندر آن برگ و نوا خوش ناله هاي زار داشت
در
نمي گيرد نياز و ناز ما با حسن دوست
خرم آن کز نازنينان بخت برخوردار داشت
خيز تا بر کلک آن نقاش جان افشان کنيم
کاين همه نقش عجب
در
گردش پرگار داشت
سر تسليم من و خشت
در
ميکده ها
مدعي گر نکند فهم سخن گو سر و خشت
صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت
ناز کم کن که
در
اين باغ بسي چون تو شکفت
گر طمع داري از آن جام مرصع مي لعل
اي بسا
در
که به نوک مژه ات بايد سفت
احرام چه بنديم چو آن قبله نه اين جاست
در
سعي چه کوشيم چو از مروه صفا رفت
بر بوي آن که جرعه جامت به ما رسد
در
مصطبه دعاي تو هر صبح و شام رفت
دل را که مرده بود حياتي به جان رسيد
تا بويي از نسيم مي اش
در
مشام رفت
مي خواست گل که دم زند از رنگ و بوي دوست
از غيرت صبا نفسش
در
دهان گرفت
صد جوي آب بسته ام از ديده بر کنار
بر بوي تخم مهر که
در
دل بکارمت
بارم ده از کرم سوي خود تا به سوز دل
در
پاي دم به دم گهر از ديده بارمت
خوش خرامان مي روي چشم بد از روي تو دور
دارم اندر سر خيال آن که
در
پا ميرمت
نگويم از من بي دل به سهو کردي ياد
که
در
حساب خرد نيست سهو بر قلمت
در
زلف چون کمندش اي دل مپيچ کان جا
سرها بريده بيني بي جرم و بي جنايت
بادت به دست باشد اگر دل نهي به هيچ
در
معرضي که تخت سليمان رود به باد
خون شد دلم به ياد تو هر گه که
در
چمن
بند قباي غنچه گل مي گشاد باد
نه به تنها حيوانات و نباتات و جماد
هر چه
در
عالم امر است به فرمان تو باد
اين همه عکس مي و نقش نگارين که نمود
يک فروغ رخ ساقيست که
در
جام افتاد
آن شد اي خواجه که
در
صومعه بازم بيني
کار ما با رخ ساقي و لب جام افتاد
ز بنفشه تاب دارم که ز زلف او زند دم
تو سياه کم بها بين که چه
در
دماغ دارد
به فتراک ار همي بندي خدا را زود صيدم کن
که آفت هاست
در
تاخير و طالب را زيان دارد
ز خوف هجرم ايمن کن اگر اميد آن داري
که از چشم بدانديشان خدايت
در
امان دارد
حريم عشق را درگه بسي بالاتر از عقل است
کسي آن آستان بوسد که جان
در
آستين دارد
گوي خوبي که برد از تو که خورشيد آن جا
نه سواريست که
در
دست عناني دارد
هر شبنمي
در
اين ره صد بحر آتشين است
دردا که اين معما شرح و بيان ندارد
اي دل طريق رندي از محتسب بياموز
مست است و
در
حق او کس اين گمان ندارد
نيست
در
شهر نگاري که دل ما ببرد
بختم ار يار شود رختم از اين جا ببرد
صنعت مکن که هر که محبت نه راست باخت
عشقش به روي دل
در
معني فراز کرد
آه و فرياد که از چشم حسود مه چرخ
در
لحد ماه کمان ابروي من منزل کرد
صفحه قبل
1
...
2846
2847
2848
2849
2850
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن