167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان حافظ

  • مگر به تيغ اجل خيمه برکنم ور ني
    رميدن از در دولت نه رسم و راه من است
  • نه من سبوکش اين دير رندسوزم و بس
    بسا سرا که در اين کارخانه سنگ و سبوست
  • نثار روي تو هر برگ گل که در چمن است
    فداي قد تو هر سروبن که بر لب جوست
  • چندان گريستم که هر کس که برگذشت
    در اشک ما چو ديد روان گفت کاين چه جوست
  • زلف او دام است و خالش دانه آن دام و من
    بر اميد دانه اي افتاده ام در دام دوست
  • جمال شخص نه چشم است و زلف و عارض و خال
    هزار نکته در اين کار و بار دلداريست
  • حاليا خانه برانداز دل و دين من است
    تا در آغوش که مي خسبد و همخانه کيست
  • مردم ديده ز لطف رخ او در رخ او
    عکس خود ديد گمان برد که مشکين خاليست
  • مي چکد شير هنوز از لب همچون شکرش
    گر چه در شيوه گري هر مژه اش قتاليست
  • روي تو مگر آينه لطف الهيست
    حقا که چنين است و در اين روي و ريا نيست
  • بازآي که بي روي تو اي شمع دل افروز
    در بزم حريفان اثر نور و صفا نيست
  • دي مي شد و گفتم صنما عهد به جاي آر
    گفتا غلطي خواجه در اين عهد وفا نيست
  • گر پير مغان مرشد من شد چه تفاوت
    در هيچ سري نيست که سري ز خدا نيست
  • من که در آتش سوداي تو آهي نزنم
    کي توان گفت که بر داغ دلم صابر نيست
  • زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نيست
    در حق ما هر چه گويد جاي هيچ اکراه نيست
  • هر گه که دل به عشق دهي خوش دمي بود
    در کار خير حاجت هيچ استخاره نيست
  • ما را ز منع عقل مترسان و مي بيار
    کان شحنه در ولايت ما هيچ کاره نيست
  • مصلحت نيست که از پرده برون افتد راز
    ور نه در مجلس رندان خبري نيست که نيست
  • آب چشمم که بر او منت خاک در توست
    زير صد منت او خاک دري نيست که نيست
  • از وجودم قدري نام و نشان هست که هست
    ور نه از ضعف در آن جا اثري نيست که نيست
  • بلبلي برگ گلي خوش رنگ در منقار داشت
    و اندر آن برگ و نوا خوش ناله هاي زار داشت
  • در نمي گيرد نياز و ناز ما با حسن دوست
    خرم آن کز نازنينان بخت برخوردار داشت
  • خيز تا بر کلک آن نقاش جان افشان کنيم
    کاين همه نقش عجب در گردش پرگار داشت
  • سر تسليم من و خشت در ميکده ها
    مدعي گر نکند فهم سخن گو سر و خشت
  • صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت
    ناز کم کن که در اين باغ بسي چون تو شکفت
  • گر طمع داري از آن جام مرصع مي لعل
    اي بسا در که به نوک مژه ات بايد سفت
  • احرام چه بنديم چو آن قبله نه اين جاست
    در سعي چه کوشيم چو از مروه صفا رفت
  • بر بوي آن که جرعه جامت به ما رسد
    در مصطبه دعاي تو هر صبح و شام رفت
  • دل را که مرده بود حياتي به جان رسيد
    تا بويي از نسيم مي اش در مشام رفت
  • مي خواست گل که دم زند از رنگ و بوي دوست
    از غيرت صبا نفسش در دهان گرفت
  • صد جوي آب بسته ام از ديده بر کنار
    بر بوي تخم مهر که در دل بکارمت
  • بارم ده از کرم سوي خود تا به سوز دل
    در پاي دم به دم گهر از ديده بارمت
  • خوش خرامان مي روي چشم بد از روي تو دور
    دارم اندر سر خيال آن که در پا ميرمت
  • نگويم از من بي دل به سهو کردي ياد
    که در حساب خرد نيست سهو بر قلمت
  • در زلف چون کمندش اي دل مپيچ کان جا
    سرها بريده بيني بي جرم و بي جنايت
  • بادت به دست باشد اگر دل نهي به هيچ
    در معرضي که تخت سليمان رود به باد
  • خون شد دلم به ياد تو هر گه که در چمن
    بند قباي غنچه گل مي گشاد باد
  • نه به تنها حيوانات و نباتات و جماد
    هر چه در عالم امر است به فرمان تو باد
  • اين همه عکس مي و نقش نگارين که نمود
    يک فروغ رخ ساقيست که در جام افتاد
  • آن شد اي خواجه که در صومعه بازم بيني
    کار ما با رخ ساقي و لب جام افتاد
  • ز بنفشه تاب دارم که ز زلف او زند دم
    تو سياه کم بها بين که چه در دماغ دارد
  • به فتراک ار همي بندي خدا را زود صيدم کن
    که آفت هاست در تاخير و طالب را زيان دارد
  • ز خوف هجرم ايمن کن اگر اميد آن داري
    که از چشم بدانديشان خدايت در امان دارد
  • حريم عشق را درگه بسي بالاتر از عقل است
    کسي آن آستان بوسد که جان در آستين دارد
  • گوي خوبي که برد از تو که خورشيد آن جا
    نه سواريست که در دست عناني دارد
  • هر شبنمي در اين ره صد بحر آتشين است
    دردا که اين معما شرح و بيان ندارد
  • اي دل طريق رندي از محتسب بياموز
    مست است و در حق او کس اين گمان ندارد
  • نيست در شهر نگاري که دل ما ببرد
    بختم ار يار شود رختم از اين جا ببرد
  • صنعت مکن که هر که محبت نه راست باخت
    عشقش به روي دل در معني فراز کرد
  • آه و فرياد که از چشم حسود مه چرخ
    در لحد ماه کمان ابروي من منزل کرد