167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان پروين اعتصامي

  • بهل صباغ گيتي را که در يک خم زند آخر
    سپيد و زرد و مشکين و کبود و ارغواني را
  • ز شيطان بدگمان بودن نويد نيک فرجاميست
    چو خون در هر رگي بايد دواند اين بدگماني را
  • در آن ديوان که حق حاکم شد و دست و زبان شاهد
    نخواهد بود بازار و بها چيره زباني را
  • ببايد کاشتن در باغ جان از هر گلي، پروين
    بر اين گلزار راهي نيست باد مهرگاني را
  • آن را که ديبه هنر و علم در بر است
    فرش سراي او چه غم ارزانکه بورياست
  • مزدور ديو و هيمه کش او شديم از آن
    کاين سفله تن گرسنه و در فکرت غذاست
  • جان شاخه ايست، ميوه آن علم و فضل و راي
    در شاخه اي نگر که چه خوشرنگ ميوه هاست
  • من و تو روزي از پاي در افتيم، وليک
    تا بود روز و شب، اين گنبد اخضر گردد
  • هر نفس کز تو برآيد، چو نکو در نگري
    آز تو بيشتر و عمر تو کمتر گردد
  • ديو را بر در دل ديدم و زان ميترسم
    که ز ما بيخبر اين ملک مسخر گردد
  • حرص و خودبيني و غفلت ز تو ناهارترند
    چه روي از پي نان بر در ناهاري چند
  • دفع موشان کن از آن پيش که آذوقه برند،
    نه در آن لحظه که خالي شود انباري چند
  • دام در ره نه هوي را تا نيفتادي بدام
    سنگ بر سر زن هوس را تا نگشتي سنگسار
  • کعبه مان عجب شد و لاشه در آن قربان
    واي و صد واي برين کعبه و قربانش
  • در خانه شحنه خفته و دزدان بکوي و بام
    ره ديو لاخ و قافله بي مقصد و مرام
  • از کار جان چرا زني اي تيره روز تن
    در راه نان چرا نهي اي بي تميز نام
  • مگوي هر که کهن جامه شد ز علم تهيست
    که خاص نيز بسي هست در ميان عوام
  • خويش و پيوند هنر باش که تا روزي
    نروي از پي نان بر در خال و عم
  • ز خود بيني سيه کردي دل بيغش، ز خودبيني
    ز ناداني در افتادي درين آتش، ز ناداني
  • چه ميبافي پرند و پرنيان در دوک نخ ريسي
    چه ميخواهي درين تاريک شب زين تيه ظلماني
  • اي خوشا مستانه سر در پاي دلبر داشتن
    دل تهي از خوب و زشت چرخ اخضر داشتن
  • اي خوش از تن کوچ کردن، خانه در جان داشتن
    روي مانند پري از خلق پنهان داشتن
  • از تيرگي و پيچ و خم راههاي ما
    در تاب و حلقه و سر هر زلف گفتگوست
  • گفتا هر آنکه عيب کسي در قفا شمرد
    هر چند دل فريبد و رو خوش کند عدوست
  • در پيش روي خلق بما جا دهند از انک
    ما را هر آنچه از بد و نيکست روبروست
  • يک جاي وصله در همه جامه ام نمايد
    زين روي وصله کردم، از آن رو ز هم دريد
  • فرياد شوق ديگر از آن لانه برنخاست
    و آن خار و خس فکنده شد آخر در آذري
  • گر بيائي يک سفر ما را ز پي
    در سر و ساقت نه رگ ماند، نه پي
  • در دست بانوئي، به نخي گفت سوزني
    کاي هرزه گرد بي سر و بي پا چه مي کني
  • جائي که هست سوزن و آماده نيست نخ
    با اين گزاف و لاف، در آنجا چه ميکني
  • سفينه اي که در آن فتنه بود کشتيبان
    برفت روز و شب و ره سوي کنار نکرد
  • هر شاخه ام افتاد در آخر به تنوري
    زين جامه نه يک پود بجا ماند و نه يک تار
  • چون ريشه من کنده شد از باغ و بخشکيد
    در صفحه ايام، نه گل باد و نه گلزار
  • کرده اند از بيهشي بر خواندن من خنده ها
    خويشتن در هر مکان و هر گذر رقصيده اند
  • ترا چو من، بدل خرد، مهر و پيونديست
    مرا بسان تو، در تن رگ و پي است و وريد
  • تو چشم عقل ببستي، که در چه افتادي
    تو بد شدي، که شدند از تو خوبتر دگران
  • از چه، رويت در هم و پشتت خم است
    از چه رو، کار تو درهم کرده اند
  • تو از جوي آوري روزي من از جر
    تو آگه باشي از بام و من از در
  • از فرط عجب و جهل، گمان ميبرد که اوست
    تنها پرنده اي که در اين عرصه و فضاست
  • اين جانور نه لايق باغ است و بوستان
    اين بي هنر، نه در خور اين مدحت و ثناست
  • در هر قبيله بيش و کم و خوب و زشت هست
    مرغي کلاغ لاشخور و ديگري هماست
  • چه زن، چه مرد، کسي شد بزرگ و کامروا
    که داشت ميوه اي از باغ علم، در دامان
  • نه سبزه ايم، که روئيم خيره در جر و جوي
    نه مرغکيم، که باشيم خوش بمشتي دان
  • ز حيله، بر در موشي نشست گربه و گفت
    که چند دشمني از بهر حرص و آز کنيم
  • در دل هر آنچه از تو نهفتم، شکستگي است
    بر من هر آنچه از تو رسد، خواري و جفاست
  • آبم من، ار بخار شوم در چمن، خوش است
    سنگي تو، گر که کار کني بشکني رواست
  • در زحمتيم هر دو ز سختي و رنج، ليک
    هرچ آن بما کنند، نه از ما، نه از شماست
  • از ما چه صلح خيزد و جنگ، اين چه فکر تست
    در دست ديگريست، گر آب و گر آسياست
  • هميشه سر بفلک داشتيم در بستان
    کنون چه رفت که ما را نه ساق ماند و نه سر
  • در باغ، وقت صبح چنين گفت گل به خار
    کز خويش، هيچ نايدت اي زشت روي عار