167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان بيدل دهلوي

  • دلي خون کردم و در آب ديدم نقش امکان را
    گداز قطره من عالمي را کرد دريائي
  • اي امل آورده فطرت را چه رسوا کرده ئي
    نوحه کن در ياد امروزي که فردا کرده ئي
  • صورت آينه ئي از حال خود غافل مباش
    گر همه در خانه باشي رو بصحرا کرده ئي
  • مقصد بينش اگر حيرت ديدار تو باشد
    از چه خودبين نشود کس که تو در کسوت مائي
  • اي سعي نگون زين دشت در سرچه هوا داري
    کز يک دو طپش با خاک چون آبله همواري
  • در عالم برق و شرر اميد وفا نيست
    هستي رم ناز است و تو حسرت کش طرفي
  • اي که در دير و حرم مست کرم مي آئي
    دل چه دارد که درين غمکده کم مي آئي
  • اي نفس مايه درين عرصه چه پرداخته ئي
    نقد فرصت همه رنگست و تو در باخته ئي
  • بيدل امشب بر سرم چون شمع دست ناز کيست
    خفته ام در زير تيغ و چتر مي بندم گلي
  • بخاک نااميدي نيست چون من خفته در خوني
    زمين چاره تنگ و بر سر افتاده است گردوني
  • دو همجنسي که با هم متفق يابي بعالم کو
    ز مژگان هم مگر در خواب بيني ربط جسماني
  • بذوق عافيت اي ناله تا کي در جگر پيچي
    چه باشد يکنفس خون گردي و بر چشم تر پيچي
  • ندارد صرفه عرض دستگاه رنگ و بو گل را
    بساطي را که برهم چيده ئي آن به که در پيچي
  • حريف آنميان نتوان شد از باريک بيني ها
    مگر از زلف مشکين تار موئي در کمر پيچي
  • تغافل چند خون سازد دل حسرت نگاهان را
    تبسم زير لب چون موج تا کي در گهر پيچي
  • بتمثالي که در چشمت سر و برگ چمن دارد
    ز خود رنگي نميکاهي که بر آينه افزائي
  • هستي همان عدم بود ني کيفي و نه کم بود
    در هر لب و دهاني من داشته است اوئي
  • بخاک آستانت چون هلال از بس که گم گشتم
    جنبي يافتم در نقش پيشاني پس از ماهي
  • به بينم تا کجاها مي برد فکر خودم (بيدل)
    برنگ شمع امشب در گريبان کنده ام چاهي
  • چو شمع از نارسائي هاي پروازم چه مپرسي
    که شد عمر و همان در آشيان دارم پرافشاني
  • دل بيتاب تا کي رام تسکين باشدم (بيدل)
    محال است اين گهر را در گره بستن ز غلطاني
  • ز بس پيچيده است آفاق را بيمهري گردون
    عجب گر طفل هم در دامن مادر کند بازي
  • کتاب عرض جاهت تا ورق گرداند در جائي
    زهي غافل که با نقش دم اژدر کند بازي
  • نقوش وهم و ظن در هر تأمل مي شود باطل
    خط پارينه بايد خواندن از تقويم امسالي
  • جهاني نقد فطرت در تلاش شبهه مي بازد
    يقين مزد تو گر پيدا نمائي همچو من روئي
  • قد خم گشته ئي در رهن صد عقبي امل دارم
    باين دنباله داريها کم افتاده است ابروئي
  • زهر برگ گل اين باغ عبرت در نظر دارم
    کف افسوس چندين رنگ و بو بر يکدگرسائي
  • زوصال مهر تابان چه رسد بسايه (بيدل)
    روم از خود و تو گردم که تو در کنارم آئي
  • قضا چه صور دميده است در مزاج تو (بيدل)
    که از نفس زدني کوه را بزلزله گيري
  • قدح لبريز حيرت گردد و مينا برقص آيد
    در آن محفل که آنشوخ پري پيکر کند بازي
  • شهيد ناز او خون گرمي ئي دارد که از شوقش
    چو نبض موج جوهر در دم خنجر کند بازي
  • زگرد اضطراب دل نفس در سينه ام خون شد
    بگو اين طفل شوخ از خانه بيرون تر کند بازي
  • نگه را محرم دل ساز و فارغ کن زافلاکش
    چو طفلان تا بکي با حلقه هاي در کند بازي
  • بزير چرخ از انسان هرزه جولاني نمي آيد
    مگر بوزينه ئي باشد که در چنبر کند بازي
  • دل خرسند بر هر کس زشوق افسون دمد (بيدل)
    در آتش هم همان چون شمع گل بر سر کند بازي
  • چه بال و پر گشايد وحشت از ساز جنون من
    صدا عمريست در زنجير تصوير است زنداني
  • بشوخي حق مضمون ادب نتوان ادا کردن
    عرق کن نقطه نظمي را که در وصف حنا بندي
  • خطا از هر که سرزد چون جبين من در عرق رفتم
    ندارد عالم ناموس چون من خجلت آبادي
  • زسير غنچه و گل زخمي هوس نتوان شد
    خوش آنکه غوطه زني در دل و زريش برائي
  • گر اقبال هوس را عزتي ميبود در عالم
    قضا از شرم کم مي بست بر مور و مگس هستي
  • غريب است از گرفتاران غم تن پروري خوردن
    حذر زين دانه و آبي که دارد در قفس هستي
  • تو بر جمعيت اسباب مغروري وزين غافل
    که آخر ميبرد در آتشت زين خار و خس هستي
  • در آن محفل که ناز آدميت خرس و بز دارد
    محاسن ميفروشي هر قدر با ريش مي آئي
  • برو آنجا که سقف سيمکار و قصر زر باشد
    تو شيطاني کجا در کلبه درويش مي آئي
  • چه افسون اينقدرها دارد از قرب دلت غافل
    که منزل در بغل گم کرده دور انديش مي آئي
  • بهارت (بيدل) آخر در چه گلزار آشيان دارد
    که عمري شد بچندين رنگ پيش خويش مي آئي
  • غبارم در عدم هم گر هوائي دارد اين دارد
    که بر گرد سر او گردم و بر خود کنم نازي
  • عقده هاي غنچه دل بي گلاب اشک نيست
    مي بساغر کن گزين انگور در خم کرده ئي
  • برنگ و بو دل خود بسته ئي وزين غافل
    که غنچه سان گل پرواز در بغل داري
  • جنون چون شمع در رنگ بناي من نزد آتش
    که تا نقش قدم گشتن سراپايم سري کردي