نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
ديوان بيدل دهلوي
روز و شب خون ميخورم
در
پرده بيطاقتي
گفت و گوي لالم و راه دهن گم کرده ام
خاک من انگيخت
در
راهت غبار اما چه سود
شرم خواهد آب کرد از وضع گستاخانه ام
در
يک جهان يک گوش بر آهنگ ساز درد نيست
صد قيامت شور دل زير زبان دزديده ام
ره نورد زندگي را سعي پا
در
کار نيست
بعد ازين بر جانشين و از نفس بشمار گام
چون شمع اگر شش جهتم پي سپر افتد
غير از سر خود
در
ته پا هيچ ندارم
زاندم که دامن کل رفته است از کف ما
در
احتياج هر جزو مجنون تر از ضروريم
باين رنگي که چون گل
در
نظر دارد بهار من
بگرد خويش گردانده است ياد او چه مقدارم
سود اگر
در
پرده خون ميشد زباني هم نبود
چون مه از عرض کمال آينه نقصان شديم
پيکر ما را چو گردون بي سبب خم کرده اند
در
ميان گوئي نبود آندم که ما چون کان شديم
آينه
در
زنگ مژگاني بهم آورده بود
چشم تا وا شد بروي نيک و بد حيران شديم
جبين و عارضش از دور ديدم
در
عرق گفتم
که اين ماهست و آنخورشيد تابانست و آن انجم
عرق جوشست حسن اي شوق چشم حيرتي واکن
قدح بايد گرفت آندم که آمد
در
ميان انجم
بهر جا شکوه ئي گل کرده است از بخت ناسازم
زخجلت چون شرر
در
سنگ ميباشد نهان انجم
تو از غفلت بصد اميد سودا کرده ئي ورنه
بيغير از چشمک خشکي ندارد
در
دکان انجم
هر قدم
در
ره او کعبه و دير دگر است
آه يک سجده جبين خشت چه بنياد کنم
کي
در
قفس و دام هوا و هوس افتم
آنشعله نيم من که بهر خار و خس افتم
چو شمع از فکر خود تا خاک گشتن برنمي آيم
گريبانهاست (بيدل)
در
گريباني که من دارم
نقش من چون اشک شوخي کرد و از خجلت گداخت
کاش هم
در
پرده خون ميگشت راز هستيم
در
آن دعوت که بودي منتي بيرون زد از خوانش
غذاي همت از الوان نعمتها قسم کردم
چو شمع از سعي الفت غافلم ليک اينقدر دانم
که تا ننشاند
در
خاکم زپا نشست زنارم
آفتاب
در
کار است سايه گو بغارت رو
چون مني اگر گم شد چون توئي بدل دارم
اختلاط خلق بر من تهمت الفت نه بست
همچو بو
در
طبع رنگ از رنگها بيگانه ام
بر درت پيشاني خجلت شفيع ما بس است
سجده ئي
در
بار ما گر نيست نم آورده ايم
گريبان ميدرم چون صبح و بر مي آيم از مستي
چه سازم نعل
در
آتش زافسون دم سردم
فلک صد سال مي بايد که خم بر گردنم بندد
باين فرصت که تا سر
در
گريبان برده ام سيرم
تنکظرفي چو من
در
محفل امکان نمي باشد
که چون گل شيشه مي بايد شکست از گردش رنگم
من (بيدل) از
در
عاجزي بکجا روم چه فسون کنم
زشکست جرأت بال و پر قفس آفرين توکلم
چون نم اشکي که از مژگان فرو ريزد بخاک
خويش را
در
نقش پاي خويشتن گم کرده ام
موج دريا
در
کنارم از تگ و پويم مپرس
آنچه من گم کرده ام نايافتن گم کرده ام
عمرها شد همچو نال خامه مي پيچم بخويش
پيکر چون رشته ئي
در
پيرهن گم کرده ام
هيج جا (بيدل) سراغ رنگهاي رفته نيست
صد نگه چون شمع
در
هر انجمن گم کرده ام
ترحم نيست غافل (بيدل) از ياد شهيد من
زجوهر
در
عرض خفته است اينجا تيغ قاتل هم
کلامم اختياري نيست
در
عرض اثر (بيدل)
دل از بس آب شد ساز نفس را تر صدا کردم
وداع دور گرد عرضه آرام رم کردم
سحر گل کردم و کار دو عالم
در
دودم کردم
طمع وا کرد هر گه راه احرام دل طامع
صدا را
در
سواد سرمه سر دادم عدم کردم
اگر آگاه حالم مرگ هم گردد که رحم آرد
که مردم
در
ره اما درد دل آواره کم کردم
طراوت
در
چمن کم نيست گر شبنم عرق کارد
حيارم کرد ازين محفل بيا تا من خجل گردم
اما
در
عالم بيخواست بر هم زد حقيقت را
زعقبي مزد نيکي خواستم غافل که بد کردم
در
دامني که دست زنم از ادب شلم
بر وعده ئي که گوش نهم از حيا کرم
از سواد چشم پي بر معني دل برده ام
در
همين خاک سيه آينه ئي دارم گمان
هر چه گل کرد از بساط خاک هم
در
خاک ريخت
باده ما ماند حيران اياغ خويشتن
زين دشت و
در
بهم چين دامان جهد و خوشباش
ما کسوت خياليم پا تا بسر گريبان
فطرت به پستي افتاد زين دشت و
در
نوردي
از دامن و کمر بود برجسته تر گريبان
اگر حسرت پرستي خدمت ترک تمنا کن
زمطلب هر چه گم گردد
در
بين آينه پيدا کن
درين ويرانه تا کي خواهي احرام هوس بستن
جهان جائي ندارد گر تواني
در
دلي جا کن
قسمتت زين گرد خوان بي انتظار آماده است
خاک کن بر ديده اما حلقه بر هر
در
مکن
احتراز از شور امکان درس هر مجهول نيست
فهم
در
کار است اگر گوشي نداري کر مکن
بي گم شدن از آفت شهرت نتوان رست
در
نام تو زخميست نگين بشکن و به کن
بزير چرخ فرياد نفس دزديده ئي دارم
چه بال و پر گشايد
در
قفس مرغ اسير من
خرد کمندي هوس شکار است ورنه
در
چشم شوق مجنون
بجز غبار خيال ليلي کجاست آهو درين بيابان
صفحه قبل
1
...
2839
2840
2841
2842
2843
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن