نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
ديوان بيدل دهلوي
تا
در
خيال جا کرد تمييز آب و گوهر
(بيدل) من و تو گويا هرگز بهم نبوديم
در
گلستاني که محو آن گل خود رو شدم
چشم تا واکردم از خود چون مژه يکسو شدم
در
چه فکر افتاده ام يارب که مانند هلال
تا سري پيدا کنم اول خم زانو شدم
در
دل هر ذره ام طوفان ديدار است و بس
جوهر آينه دارم تا غبار او شدم
عجز طلب
در
اين دشت با ما چو اشک چشم است
هر چند ره بپهلوست محتاج صد عصائيم
چشم آن دارم که گيرم عالمي را
در
کنار
چون مژه هر چند يک آغوش وار آورده ام
چشم ما مژگان ندزديد است زآشوب غبار
در
ره او هر چه پيش آمد سلامش کرده ايم
در
نظرم نه رهيست نه منزل ميگذرم به تردد باطل
شمع صفت زطبيعت غافل سر بهوا ته پاست خرامم
چون نفس پر و بال گشائي سوخت
در
آتش سعي رهائي
ريشه گشت تعلق جسمم از دل دانه دميدن دامم
خانه دلرا که همچون لاله از سودا پر است
(بيدل) از داغ محبت حلقه ئي بر
در
زدم
شبنم اشکي فرو برده است سر تا پاي من
از ضعيفي غوطه
در
يک قطره چون گوهر زدم
خورده بر بيش و کم ذره نگيرد خورشيد
اي تو
در
کار همه ما همه بيکار توايم
نقش اين نه شيشه گر يادم نباشد گو مباش
سير مينائي دگر
در
طاق نسيان کرده ام
در
غم نايابي مطلب که جز وهمي نبود
سوده ام دستي که همت را پشيمان کرده ام
جز غم سيل فنا ديگر چه بايد خوردنم
از فضولي خويش را
در
دشت مهمان کرده ام
خاک من دارد سحر
در
جيب و خاري ميکشد
همتي کو کاين بناي پست را عالي کنم
آتش افتد
در
بناي فقر و من از سوز دل
گر هوس را آبيار گلشن قالي کنم
حديث عشق سر کن گر علاج غفلتم خواهي
که اين افسانه آتش دارد و من پنبه
در
گوشم
برنگ چنبر دف آنقدر از خود تهي گشتم
که سعي غير مي بندد صداي خويش
در
گوشم
مگر با نسبت آن گوهر دندان مقابل شد
که ميگيرد مدام از گهلشار خس
در
دهان انجم
نيم (بيدل) خجالت مايه ننگ تهي دستي
چه مضمون
در
خيال هر که مي آيم ره آوردم
نه برق و شعله ميخندم نه ابر و دود مي بندم
چراغ انتظارم حيرتي
در
چشم تر دارم
تو خواهي انجمن پرداز و خواهي خلوت آرا شو
که من چون شمع رنگ رفته خود
در
نظر دارم
برنگ ابر
در
ياد تو هر جا گريه سر کردم
گهر افشاند پيش از پرده هاي ديده دامانم
زحيرت
در
کفم سررشته ئي داده است پيدائي
که تا مژگان بهم مي آيد انجام است آغازم
طلسم غنچه طوفان بهاري
در
قفس دارد
دو عالم رنگ و بوي اوست هر جا گل کند رازم
ضبط دل
در
قطع تشويش املها صنعتي است
چون گهر زين يک گره صد رشته کوته ميکنم
سر تمناي پايبوسي بهر
در
و دشت ميکشيدم
چو شمع انجام مقصد سعي پايخود بود چون رسيدم
در
انجمن سير ناز کردم بخلوت آهنگ ساز کردم
بهر کجا چشم باز کردم ترا نديدم اگر چه ديدم
يقين بنيرنگ کرد مستم نداد جام يقين بدستم
گلي
در
انديشه رنگ بستم شهود گم شد خيال چيدم
غرور اميد سرفرازي نخورد از افسون ياس بازي
چو سرو
در
باغ بي نيازي زبار دل نيز کم خميدم
خيالي از شوق رقص بسمل کشيد آئينه
در
مقابل
نه خنجري يافتم نه قاتل نفس بحسرت زدم طپيدم
قبول دردي فتاد
در
سر زقرب و بعدم گشود دفتر
نبود کم انتظار محشر قيامتي ديگر آفريدم
خطاي کوري ازان جمالم فگنده
در
چاه انفعالم
تو اي سرشک آه کن بحالم که من زچشم دگر چکيدم
چون گلم
در
نيستي پرواز هستي بود و بس
تازه شد از خاک گشتن کسوت پارينه ام
در
مکتب نياز چه حرف و کدام سطر
چون خامه سجده ايست که صد جا نوشته ايم
بغارت رفته ام تا از کفم رفته است گيرائي
چو بوي گل نميدانم چه دامان بود
در
دستم
سواد عجز روشن کردم و درس دعا خواندم
درين مکتب همين يک خط شبخوان بود
در
دستم
سواد دشت امکان داشت بوي چين گيسوئي
اگر نه دامن خود هم چه امکان بود
در
دستم
چو صبح از کسوت هستي نبردم صرفه چاکي
چه سازم جيب فرصت دامن افشان بود
در
دستم
سير اين هنگامه ام آگاه کرد از ما و من
ناله ئي گم کرده بودم
در
نيستان يافتم
سير کردم از بروج اختران تا ماه و مهر
جمله را
در
خانه هاي خويش مهمان يافتم
دشت را نظاره کردم گرد دامن بود و بس
بحر را ديدم نمي
در
چشم حيران يافتم
زتيغ ناز او
در
خون طپم چندان که دل گردم
جهان گر کميا خواهد من اين اکسير ميخواهم
و بال موي پيري
در
نگيرد هيچ کافر را
شبم اين بس که با صبح قيامت متصل گشتم
زدقت تنگ کردم فطرت ارباب دانش را
چو مو
در
ديده ها از معني نازک مخل گشتم
قناعت هر چه باشد زحمت دلها نميخواهد
در
مطلب زدم بر طبع خلقي دق و سل گشتم
کلامم اختياري نيست
در
عرض اثر (بيدل)
دل از بس ناله شد ساز نفس راتر صدا کردم
نياز اختيار است اي حريفان عيش اين محفل
که من چون شمع
در
مشق و گداز خويش مجبورم
هوس تا رنگ از شوخي بعرض آرد فضولي کو
فرو
در
کوه رفت از شرم استغنا زر و سيمم
صفحه قبل
1
...
2838
2839
2840
2841
2842
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن