167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • چشمه خورشيد در گرد خجالت غوطه زد
    تا غبار خط مشکين بر رخ جانان نشست
  • در سياهي چون نگين زد غوطه اسکندر، ولي
    خضر را نقش مراد از چشمه حيوان نشست
  • اين قدر استادگي اي سنگدل در کار نيست
    مي توان از گردش چشمي خمار ما شکست
  • گر قلم بر مردم مجنون نمي باشد، چرا
    در بن هر ناخنم ني خشکي سودا شکست؟
  • جستجوي خار نايابي که در پاي من است
    خار عالم را به چشم سوزن عيسي شکست
  • شد چو آتش شعله بينايي من شعله ور
    خصم اگر خاري مرا در ديده بينا شکست
  • شد مرا سنگ ملامت صائب از مردم حجاب
    پاي در دامان کوه قاف اگر عنقا شکست
  • جمع تا کرديم خود را نوبهاران رفته بود
    در لباس غنچه مي بايست دامان را شکست
  • اندکي از سينه پر شور ما دارد خبر
    در کنار زخم هر کس را نمکداني شکست
  • رو نگرداند ز تيغ آتشين آفتاب
    هر که در راه طلب چون صبح داماني شکست
  • از جنون، گفتم قلم بردار از من روزگار
    در بن هر ناخنم سودا نيستاني شکست
  • لذتي دارد کباب دل که ذوق خوردنش
    استخوان را يک قلم دندان کند در زير پوست
  • خودنمايي لازم نوکيسگان افتاده است
    خرده زر غنچه را خندان کند در زير پوست
  • خرقه پشمين نگردد پرده صاحبدلان
    خون چو مشک ناب شد طوفان کند در زير پوست
  • از صفاهان چون برآيد جوهرش ظاهر شود
    هست همچون مغز صائب در صفاهان زير پوست
  • ماه تابان کيست تا گيرد ازان رخسار نور؟
    نيست هر ناشسته رويي در خور اکرام دوست
  • در کنار لاله و گل دارد آتش زير پا
    شبنم از شوق تماشاي رخ گلفام دوست
  • مي کند در سنگ خارا صحبت نيکان اثر
    مشک شد خون عقيق از کيمياي نام دوست
  • تلخ سازد بوسه را در کام ارباب هوس
    از حلاوت، لذت شيريني دشنام دوست
  • تيغ بر خورشيد خواباند خم ابروي دوست
    در کمند آرد صبا را زلف عنبر بوي دوست
  • صحبت اشراق را تيغ زبان در کار نيست
    شمع را خاموش بايد کرد تا مهتاب هست
  • ديده خفاش طبعان محرم اين راز نيست
    ورنه در هر ذره آن خورشيد عالمتاب هست
  • نيست ممکن از عبادت گرم گردد سينه اي
    زاهد افسرده تا در گوشه محراب هست
  • خواب آسايش نباشد خاطر آگاه را
    در بساط خاک تا يک ديده بيخواب هست
  • نيست همت غافل از احوال دورافتادگان
    بحر را در جستجو صد ابر گوهر بار هست