نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.
ديوان بيدل دهلوي
عشق از متاع اين و آن مشکل که آرايد دکان
آخر خريدار تو کو اي کفر و ايمان
در
بغل
چشمي اگر ماليده ام زين باغ بيرون چيده ام
وحشت کمين خوابيده ام چون غنچه دامان
در
بغل
اي فرش خرامت همه جا چون سرما گل
در
راه تو صد رنگ جبين ريخته تا گل
سرو تو
در
چه گلشن دارد خرام عشرت
چون داغ نقش پايت صد جا نشسته بر دل
افسوس ازين دودم عمر کز ياس بايدم زد
در
هر نفس کشيدن تيغ دو دسته بر دل
گه الم کفر و دين گه غم شک و يقين
الحذر از فتنه ئي دير و حرم
در
بغل
مايه ايثار مرد بر کف دست است و بس
کيسه ممسک نه ئي چند درم
در
بغل
چشم حيران شاهد دلهاي از خود رفته است
نقش پائي هست
در
هر جا کند رفتار گل
دستگاه جاه اصلش واضع شور و شر است
ميخروشد سيم و زر تا حشر
در
طبع خيال
مجنون و ساز بلبلان ليلي و ناز گلستان
من با دل داغ آشيان طاوس نالان
در
بغل
از غنچه خاموش او ايمن مباش اي زخم دل
کان فتنه طوفان کمين دارد نمکدان
در
بغل
چون صبح شور هستيت کوکست با ساز عدم
تا چند گردي از نفس اجزاي بهتان
در
بغل
(بيدل) زضبط گريه ام مژگان بخون دارد وطن
تا چند باشد ديده ام از اشک پيکان
در
بغل
حسن مي آيد برون تا حشر
در
رنگ نقاب
از تکلف هر چه مي پوشيم عريانست دل
ني غنچه ديدم ني چمن ني شمع خواندم ني لگن
گل کرده ام زين انجمن دل نام حرمان
در
بغل
از بسکه با خاک درت ميجوشد آب زندگي
دارد نسيم از طوف او همچون نفس جان
در
بغل
(بيدل) باين علم و فنون تا کي ببازار جنون
خواهي دويدن هر طرف اجناس ارزان
در
بغل
از وحشت اين تنگنا هر کس برنگي مي رود
دريا و مينائي بکف صحرا و دامان
در
بغل
از چشم خويش ايمن نيم کاين قطره دريا نسب
دارد بوضع شبنمي صد رنگ طوفان
در
بغل
کام دل حسرت گدا حاصل نشد از ما سوي
عمريست ميخواهد ترا اين خانه ويران
در
بغل
دکان غفلت وامکن با زندگي سودا مکن
خود را عبث رسوا مکن زين سود نقصان
در
بغل
غفلت بي درد پر بي عبرتم برد از چمن
ناله دل داشت بو
در
بستر بيمار گل
تا بفکر مايه افتاديم کار از دست رفت
رنگ و بو سو داي مفتي بود
در
بازار گل
وحشتي مي بايد اسباب دگر
در
کار نيست
هر قدر زين باغ دامن چيده ئي بردار گل
تا نفس باقيست بايد خصم راحت بود و بس
هم زبوي خويش دارد
در
گريبان خار گل
اين حديث از شمع روشن شد که
در
بزم وقار
داغدارد زيب دل چون زينت دستار گل
هر دو عالم خانه نقاش شد تا
در
خيال
صورتي چون نام عنقا بي اثر پيدا شدم
عرض طرب وبال است
در
عشق ورنه من هم
چون غنچه ام سراپا بال و پر تبسم
در
شکايت نامه ام چون کاغذ آتش زده
نقطه پر پيدا کند تا نامه بر پيدا کنم
غير از عدم پيام عدم کس نگفته است
در
عالمي که دم زده ام زان دهن نيم
(بيدل) اينجا تيغ جرأت
در
کف کمفرصتي است
چون سحر قطع نفس کم نيست پر نازک دميم
چون نهال از غفلت نشو و نماي من مپرس
پاي من تا رفت
در
گل سر زجا برداشتم
خبر از خود ندارم ليک
در
دشت تمنايت
دل گمگشته ئي دارم که از من ميدهد يادم
مده اي خواب چون چشمم فريب از بستن مژگان
کزين بالين پر پرواز ديگر
در
نظر دارم
ندارد رنگ پروازم شکست از ناتواني ها
چو ابرو
در
خم چين اشارت بال و پر دارم
عرق ريز حنا صد رنگ طوفان
در
بغل دارد
مگير اي جوش گل از ناتوانيها کم شبنم
تا نفس باقيست بايد بست
در
هر جا دلي
عالمي بر جلوه و من بر تغافل بسته ام
در
خيال گردش چشمي که مستي محو اوست
رفته ام جائي که رنگ ساغر مل بسته ام
گرد وهمي آشيان
در
بال عنقا بسته ام
آه ازان روزي که بر ما دامن افشاند عدم
با کف خاکستري سوداي اخگر کرده ايم
سر به تسليم ادب گم
در
ته پر کرده ايم
بيزباني دارد ابرامي که
در
صد کوس نيست
هر کجا گوش است ما از خامشي کر کرده ايم
مگر از خود روم تا مدعاي دل بعرض آيد
صدائي
در
شکست رنگ مي دارد لب جامم
چو ماه نو باين مستي شکست امشب کلاه من
که خاتم هم قدح کج کرده مي بالد
در
انگشتم
نميدانم چه گل دامن کشيد از دست من يارب
که فريادست چون منقار بلبل
در
هر انگشتم
مرا بر بستن لب فتحباب راز شد (بيدل)
که
در
هر خلوت از فيض خموشي بي سخن رفتم
زتجديد بهار انس دارم
در
نظر رنگي
که گر صد سال پيش آيم همان آغاز مي آيم
هجوم نشه
در
دم مپرس از عشرتم (بيدل)
چو مينا خون زدل ميريزم و عرض نفس دارم
مگر بر هم توانم زد صف جمعيتت رنگي
برنگ شمع يکسر تيغم و با خويش
در
جنگم
طرف
در
تنگناي عرصه امکان نمي گنجد
همان با خويش دارم کارگر صلح است و گر جنگم
سير از خود رفتني کردم زعشرتها مپرس
رنگ بالي زد که آتش
در
گل و گلشن زدم
صفحه قبل
1
...
2836
2837
2838
2839
2840
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن