نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان بيدل دهلوي
از غبار جلوه غير تو تا بستم نظر
چون صف مژگان دو عالم محو شد
در
يکدگر
سير رنگ و بو هوس داري زگل غافل مباش
شوخي پرواز نتوان ديد جز
در
بال و پر
اين استقامتي که تو بر خويش چيده ئي
چون اشک بر سر مژه پا
در
رکاب گير
بي جنون دنيا و عقبي کسوت ناکامي است
زين دو دامن يگ گريبان وار
در
چنگم گذار
سراغ عافيت از خلق بيرون تازئي دارد
بهر سوي بگذري زيندشت و
در
جز بر کران مگذر
معني دل
در
خم و پيچ امل گم کرده ام
يک گره تا کي بچندين رشته باشد جلوه گر
از هوس جز نااميدي با چه پردازد کسي
جست و جو آواره است و پاي
در
گل انتظار
تيره بختي چون سياهي ناله ام را زير کند
سوخت آخر همچو سنگ سرمه
در
طبعم شرار
از نفس چون صبح نتوان بخيه زد
در
جيب عمر
روزن اين خانه (بيدل) تا کجا بندد غبار
سجده مقبول است
در
هر دين و آئيني که هست
گر قدم دزديدي از ره سر زمنزل بر مدار
تيغ
در
دستست يار از جيب بيرون آر سر
صبح شد بي پرده از خواب گران بردار سر
ايفلک
در
دور چشم و ابروي آن فتنه جوي
از مه نو ناخني پيدا کن و ميخار سر
مي نشاند بال قمري سرو را
در
زير تيغ
گر کند با قامت او دعوي رفتار سر
نگهي که
در
چمن ادب هوس انتظار چه عبرتي
چو سحر زچاکدل آب ده بگلي که خنده زند بسر
(بيدل) از وضع ادب مگذر که گوهر
در
محيط
پاي سعي موجرا از ترک دعوي کرد سر
در
تميز آب و رنگ سرو و گل عاري مباش
لفظ موزون ديگر است و معني رنگين دگر
دست داري بر فشان چون گل درين گلزار زر
داغ ميخواهي بنه چون لاله
در
کهسار سر
هر سحرگه غوطه ها
در
اشک بلبل ميزند
نيست از شبنم چمن را جامه و دستار تر
بجرم زندگي است اين که مي برند بسر
گداز دلق و شه از حب جاه
در
زنجير
در
خط مرکز وفا ننگ بلند و پست نيست
سر بطواف پا بريم گر نرسد قدم بسر
اي خرد چون بوي گل ديگر سراغ ما مگير
در
جنون سرداد ما را تا چه سردارد بهار
سير اين گلشن غنيمت دان که فرصت بيش نيست
در
طلسم خنده گل بال و پر دارد بهار
عدم و وجود امکان همه
در
تو محو و حيران
زبرت کجا رود کس که تو بيکناري آخر
در
خم هر سجده اوج آبروئي خفته است
همچو اشکم آه بر هر نوک مژگان نيست سر
همچو شمعم بر اميد نارسا بايد گريست
شور تيغي
در
سر افتاده است و چندان نيست سر
تو اي زاهد مکن چندين جفا
در
حق بينائي
برا از خلوت و کيفيت صنع خدا بنگر
چو ني از ناتواني نالها
در
لب گره دارم
نفس کن صرف امداد من و عرض نوا بنگر
همسري با ذره ات آب حيا
در
خاک ريخت
زين هوس هم اندکي کم شو که بسياري هنوز
دامني کز کلفت آزادت کند از کف مده
چون نوا بر
در
زن از هر ساز و بر مضراب ريز
از لب شاداب او چون سنبل اندر چشمه سار
موج مي خواهد شدن
در
ساغر خمار سبز
برق حسن نو خطي
در
گل گرفت آينه را
جلوه گر اين است کشت تشنه ديدار سبز
چشم مخمور تو هر جا سرخوش دور حياست
نشه خون کرده است
در
رنگ مي گلگون نفس
طبع دانا را خموشي به که گوهر
در
محيط
از حبابي بيش نبود گر دهد بيرون نفس
در
گرد تک و پوي سلف ناله جنون داشت
دل گفت سراغ همه بي صوت و صدا پرس
زترانه ني نوحه گر بخروش هرزه گمان مبر
همه را بعالم بي اثر اثربست
در
نظر از نفس
مگشا چو (بيدل) بيخبر
در
هر ترانه بي اثر
بفشار لب بهم آنقدر که هوا رود بدر از نفس
در
چه مي بيني بساط آراي عرض حيرتست
اين گلستان سر بسر يک نخل بادام است و بس
در
ره عشقت که تدبير آفت بيطاقتي است
هر کجا واماندگي گل کرد آرام است و بس
آنکه چون گل زخم ما را
در
نمک خواباند و رفت
چون سحر شور تبسم ميچکد از پيکرش
هرزه بايد تاخت عمري
در
تلاش عافيت
تا توان از سير زانو تيشه زد بر پاي خويش
هر کجا خواهي رسيد امروز
در
پيش و پس است
واي بر تو گر نباشي محرم فرداي خويش
نفس
در
سينه ام تيريست از بيداد هجرانش
که من دل کرده ام نام بخون آلوده پيکانش
جنون کن تا دلت آئينه نشو و نما گردد
که بخت سبز دارد دانه
در
چاک گريبانش
بترک وهم گفتي التفات اين و آن تا کي
غباري کز دل آوردي برون
در
ديده منشانش
جهان هر چند
در
چشمت بساط ناز مي چيند
تو بيرون ريز چون اشک از فشردنهاي مژگانش
درين محفل چو شمع آورده ام غفلت کمين چشمي
که تا مژگان
در
آتش خفته است و مي برد خوابش
دل از هستي تهي ناگشته
در
تحقيق شک دارد
مگر اين نقطه گردد صفر تا روشن شود صادش
چه امکانست دلرا
در
خرامش ضبط خود کردن
همه گر سنگ باشد بر شرر مي بندد آرامش
طواف خاک کويش آنقدر جهد طرب دارد
که رنگ و بوي گل
در
غنچها مي بندد احرامش
در
آنمحفل که حسن عالم آرايش بود ساقي
فلک ميناست مي عيش ابد خورشيد و مه جامش
صفحه قبل
1
...
2834
2835
2836
2837
2838
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن