167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • مي فزايد در غريبي قدر ارباب کمال
    پا به دامان صدف بيجا گهر پيچيده است
  • داغ، دست الفت از دامان برگ لاله داشت
    در سر ما دود سودا همچنان پيچيده است
  • حسن معشوق حقيقي نيست در بند نقاب
    دست مژگان ترا خواب گران پيچيده است
  • چون سرشک عاشقان منزل نمي داند که چيست
    جذبه شوق که در ريگ روان پيچيده است؟
  • نارسايي در کمند پيچ و تاب عقل نيست
    مصرع زنجير ما سوداييان پيچيده است
  • دل ز کافر نعمتي دارد تلاش وصل يار
    ورنه چندين بوسه در پيغام او پيچيده است
  • بخيه انجم نمي بندد دهان صبح را
    سينه ما را چه ناصح در رفو پيچيده است؟
  • در خور ما تلخکامان نيست تشريف وصال
    از شکر بادام تلخ ما نظر پوشيده است
  • از هجوم گريه در خاطر نگردد فکر وصل
    شورش دريا مرا چشم از گهر پوشيده است
  • چاره من پرده بيچارگي هاي من است
    در ته صندل مرا صد دردسر پوشيده است
  • ابر رحمت را کند اشک ندامت مايه (دار)
    آبروي عفو در شرمندگي پوشيده است
  • چهره ماه از طمع داغ کلف دارد مدام
    روسياهي جمله در گيرندگي پوشيده است
  • برق را هر چند نتوان کرد پنهان زير ابر
    در سواد چشم او بازندگي پوشيده است
  • روي خود را بعد مردن صائب از شرم گناه
    در نقاب خاک از شرمندگي پوشيده است
  • از نگاه خيره چشمان پردگي گشته است حسن
    شمع در فانوس از گستاخي پروانه است
  • در گلستاني که ميراب است چشم بلبلان
    باغبان بيکارتر از سبزه بيگانه است
  • پامنه بيرون ز حد خود، سعادتمند باش
    نيست کمتر از هما تا جغد در ويرانه است
  • فيض بردن در رکاب نعمت آوردن بود
    چون فضول افتاد مهمان، مفت صاحبخانه است
  • بالش بخت مرا ريحان تر در کار نست
    خواب مخمل بي نياز از منت افسانه است
  • گوهر ارزنده اي گر هست آب تلخ را
    در بساط دلفريبي گريه مستانه است
  • نيست از سو محبت بلبلان را بهره اي
    اين شراب آتشين در ساغر پروانه است
  • بود تا در بزم يک هشيار، ساقي مي نخورد
    باغبان آبي ننوشد تا گلستان تشنه است
  • خرده جان مقدس در تن خاکي نهاد
    موري از دست سليمان بر زمين افتاده اي است
  • تا چه باشد در بيابان طلب احوال ما
    خضر اينجا رهنورد رهنما گم کرده اي است
  • رهنوردي را که نبود رهبر ثابت قدم
    در بيابان طلب سنگ نشان گم کرده اي است