نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان بيدل دهلوي
نفس وحشت نگار گرد از خود رفتن است اينجا
صرير خامه ئي
در
لغزش پا گفتگو دارد
مگو صبح طرب
در
ملک هستي دير مي آيد
درينجا موي پيري هم بصد شبگير مي آيد
جهاني
در
محبت دشمن من شد که عاشق را
همه گر اشک خود باشد گريبان گير مي آيد
من آن غبارم که حکم نقشم بهيچ آئينه
در
نگيرد
اگر سراپا سحر برايم شکست رنگم ببر نگيرد
اگر زمعمار دهر باشد بناي انصاف را ثباتي
گلي که تعمير رنگ دارد چراش
در
آب زر نگيرد
غم اسباب دنيا چيده ئي بر دل ازين غافل
که آخر تنگي اين خانه ات از
در
برون آرد
بگذريد از شغل بام و
در
که جمعي بيخبر
زين تکلف دشت را از خانه بيرون کرده اند
تا ابد صيد دو عالم گر طپد
در
خاک و خون
بهله ناموس از دستش که بيرون ميکند
ناله مي افشاند پر
در
باغ ما بلبل نبود
عبرتي بر رنگ عشرت خنده ميزد گل نبود
سير اين باغم نفس
در
پيچ و تاب جهد سوخت
موج خشکي داشت جوي آرزو سنبل نبود
فلک هر چند
در
خاک عدم ريزد غبارم را
سحر گل چيند از جيبم دمي کان شهسوار آيد
نفس تا پرفشانست از تو و من برنمي آيد
کسي زين خجلت
در
آتش افگن برنمي آيد
زبانم را حيا چون موج گوهر لال کرد آخر
ز زنجيري که
در
آبست شيون برنمي آيد
هر چه آيد بنظر زان سر کو سجده کنيد
سنگ و ديوار و
در
کعبه صنم ميباشد
چون غرور ما و من اين دشت پا لغزي نداشت
تا نفس
در
لب شکستم راه دل هموار شد
لبت
در
خنده گوهر ريزد از آغوش برک گل
رخت گاه عرق از آفتاب اختر برون آرد
عذابي نيست گر از خانه پردازي برون آئي
جهاني از غم طاق و سرا
در
گور ميباشد
تصرف نيست ممکن
در
دل ما عيش امکانرا
که اين اقليم را داغ غمت زير نگين دارد
تو هر رنگي که خواهي جلوه کن
در
تنگناي دل
سراسر خانه آئينه ام يک گل زمين دارد
زاسباب هوس بر هر چه پيچي فال کلفت زن
گره پيدا کند
در
هر کجائي بر شکر پيچد
بجا واماندنت زير قدم صد دشت گم دارد
اگر
در
گرش آئي خانه با فرسنگ مي جوشد
بدل غير از خيال جلوه ات نقشي نمي يابم
بجز حيرت کسي
در
خانه آئينه کي باشد
تا قيامت
در
کف خاکي که نقش پاي اوست
دل طپد آئينه بالد گل دمد جان بشکفد
وهم بلند و پست جاه چند دلت سيه کند
گر گذري زبام و
در
سايه بساط ته کند
هرزه گرد از صحبت صاحب نظر گيرد حيا
آب گردد دود چون
در
چشم مردم جا کند
در
طبع هر که ديديم سعي نگين تراشيست
تا نام بي نشان نيست اين کوه سنگ دارد
بر سر بيمغز (بيدل) تا بکي لرزد دلت
جو زپوچ آن به که هم
در
دست طفلان بشکند
زين همه حسرت که مردم
در
خمارش مرده اند
جمع شد خميازه ئي چند و دهان گور شد
مايه نوميدي ئي
در
کار دارد سعي آه
بي شکستن نيست ممکن تير ما را پر بود
هر که انجام غرور من و ما مي بيند
بر فلک نيز همان
در
ته پا مي بيند
در
عدم (بيدل) تو و من شيشه و سنگي نداشت
کس چه سازد زندگي بي اعتدالي ميکند
همچو بوي غنچه از ضعفي که دارم
در
کمين
امشبم گر جان رسد بر لب نفس فردا رسد
نيست ساز عافيت
در
محفل گفت و شنود
گوش اگر باز است باري قفل بر لبها زنيد
همچو آتش هر کرا دود طلب
در
سر بود
هر خس و خارش باوج مدعا رهبر بود
چاک حرمان
در
دل و سنگ ندامت بر سر است
هر کرا چون سکه روي التفات زر بود
هر که از وصف خط نوخيز خوبان غافل است
در
نيام لب زبانش تيغ بي جوهر بود
همچو مژگان رازها بي پرده است از ساز من
در
خور اشکي که دارم تر زبانم کرده اند
سربسنگ کعبه سايم يا قدم
در
راه دير
بي سر و پا برون زان آستانم کرده اند
آنقدر وامانده ام کز الفتم ناتوان گذشت
اشک هم
در
پاي من افتاد و عذر لنگ شد
نگهي نکرده زخود سفر زکمال خود چه برد اثر
برويم
در
پيت آنقدر که بما زما خبري رسد
کمال خواجگي
در
رهن صوف و اطلس است اينجا
اگر اينست عزت آدمي آن به که خر گردد
غم ديگر ندارد شمع غير از داغ صحبت ها
شبي
در
شب نهان دارم مباد اين شب سحر گردد
سراغ رفته گير از هر چه مي يابي نشان (بيدل)
همه گر نام باشد
در
نگين نقش قدم دارد
هوس پيماي فرصت گرد کلفت
در
قفس دارد
همين خاک است و بس گر شيشه ساعت نفس دارد
هوس تا چند بر دل تهمت هر خشک وتر بندد
بدزدم
در
خود آغوشي که بر آفاق دربندد
زحاصل قطع خواهش کن که اين نخل گلستانرا
بطومار نمو مهر است
در
هر جا ثمر بندد
جهاني
در
غبار ما و من ماند از عدم غافل
حذر از سير صحرائي که راه خانه بربندد
چقدر
در
انجمن رضا خجل است جرئت مدعا
که دل از فضولي نارسا هوس چنان و چنين کند
ياد شوقي کز جفاهايت دل ما شاد بود
در
شکست اين شيشه را جوش مبارک باد بود
منفعل ميشد زدنيا هوش اگر ميداشت خلق
صبر و حنظل
در
مذاق گاو و خر لوزينه بود
صفحه قبل
1
...
2833
2834
2835
2836
2837
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن