نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان بيدل دهلوي
افسوس ناله ئي که بکويش رهي نبرد
آه از دليکه خون شد و
در
پاي او نشد
بي تکلف نيست موقوف دو مصرع وضع بيت
چون دو
در
مربوط هم شد خانه موزون ميشود
جوش عرق چو صبحم
در
پرده شبنمي داشت
تا دم زدم زهستي شرم از نفس هوا برد
نفخ منعم ته شد از نم خوردن کوس و دهل
باد و آبي انفعالي
در
دماغ خيک بود
با دو عالم جلوه پيش خويش پيدا نيستيم
فهم بايد کرد ما را
در
کجا پوشيده اند
هيچ چشمي بي نقاب از جلوه اش آگاه نيست
داغم از دستيکه
در
رنگ حنا پوشيده اند
دو تا شو
در
خيال او که سعي کوهکن اينجا
کشد تا صورت شيرين بپاي تيشه مي افتد
بهر جا نرگست از جيب مستي سر برون آرد
شکست رنگ صهبا
در
بناي شيشه مي افتد
چنان
در
بيستون سينه گرم کاوشم (بيدل)
که خون از ناخن من چون شرار از تيشه مي افتد
نه بديدها زعيان اثر نه بگوشها زبيان خبر
بگشاد روزن بام و
در
کسي از کسي چه حيا کند
دل بقيد جسم از علم يقين بيگانه ماند
گنج ما را خاک خورد از بسکه
در
ويرانه ماند
در
تحبر رفت عمر و جاي دل پيدا نشد
چون کمان حلقه چشم ما براه خانه ماند
پيشتر از صبح ياران
در
چمن حاضر شويد
ورنه گل تا لب گشايد خنده قسمت مي شود
از تنکرويان تبرا کن که با آن لنگري
چون
در
آب افتد وقار سنگ خفت مي شود
دل خاک سر کوي وفا شد چه بجا شد
سر
در
ره تيغ تو فدا شد چه بجا شد
اشکم که دلي داشت گره بر سر مژگان
در
کوي تو از ديده جدا شد چه بجا شد
احسان و کرم گر چه ندارد غم تمييز
آن لطف که
در
کار گدا شد چه بجا شد
لب فروبنديم تا رفع دوئي انشا کنيم
در
ميان ما و تو ما و تو حايل مي شود
خامشي را دام راحت کن که اينجا بحر هم
هرقدر دزدد نفس
در
خويش ساحل مي شود
آه ازان شبنم که خورشيدش نگيرد
در
کنار
تا عرق دارد جبين بر شرم طبع دون زنيد
کو خواب عدم گز تب و تابم کند ايمن
چون شمع گشاد مژه
در
ديده خسم شد
بشغل سجده ات گردي نماند از ساز اجزايم
چو آن کلکي که سر تا پاش
در
تحرير فرسايد
داغ شد دل تا چه
در
گيرد باين دل مردگان
چاره گر يکسر زگال و ناله بيمار سرد
کدورت گر همه باد است بر دل بار مي چيند
نفس
در
خانه آئينه بي لنگر نميباشد
خجلت تر دامني شستيم چون اشک از عرق
سجده ما را وضوي جبهه ئي
در
کار بود
چون حباب آزاد طبعان هم درين درياي وهم
در
ته باري که بر دل نيست دوشي داده اند
شاخ و برگ هرزه گردي تيشه ئي
در
کار داشت
قامت خم گشته ما را بپاي ما زدند
با گرد اين بيابان عمريست هرزه تازيم
در
خواب ناز بوديم بر خاک ما که پا زد
پاس آب رو غنيمت دان که گل هم
در
چمن
از کم آبي خجلت رنگ پيازي ميکشد
اگر
در
عرض خويش آئينه ام عاريست معذورم
که عمري شد خيال او مرا از من جدا دارد
حجاب انديش خورشيد حضور کيست اين گلشن
که گل چون صبح
در
گرد شکست رنگ پنهان شد
خرمي
در
شش جهت فرش است از رنگ بهار
اينقدر خون از دم تيغ که کلگون ريختند
پي هر آه از خود رفته دارم قاصد اشکي
سحر هر سو خرامد چشم شبنم
در
قفا باشد
تأمل کن چه مغرور اقامت مانده ئي (بيدل)
مبادا
در
نگين نامي که داري نقش پا باشد
جلوه
در
کار است غفلت چند اي بيحاصلان
چشم خواب آلود خود را يکدو مژگان پا زنيد
زندگي
در
ملک عبرت مرگ مفلس مي شود
خون نمي باشد دران عضوي که بيحس مي شود
قفاي مردگان نامرده بايد رفت
در
گورم
چه سازم خاک اين ره بر سرم بسيار مي افتد
باين عجزي که
در
بنياد سعي خويش مي بينم
شوم گر سايه از ديوار نتوانم فرود آمد
محو هلال گشت مه از شرم سجده اش
آه از جبين ما که
در
ابرو فرو نشد
در
آتش افگن و ترک ادب مخواه ز(بيدل)
سپند نيست که بي اختيار گردد و نالد
سرو کار عالم مرده دم هوس مطالعه کرد کم
که علوم گرد هوا علم همه
در
سواد عدم رسد
دستگاه ما و من پا
در
رکاب برق داشت
تا بپروازي رسم آتش ببال و پر رسيد
شب که از شوق تو پروازم بهار آهنگ بود
استخوان هم
در
تنم چون شمع مغز رنگ بود
در
جهان بي تميزي صلح هم موجود نيست
صبر و کوشش را تأمل عرصه گاه جنگ بود
دست ما و دامن حيرت که
در
بزم وصال
عمر بگذشت و همان چشم نديدن باز بود
شب که دل از ياس مطلب باده ئي
در
جام کرد
يکجهان حسرت بطوفان داد و آهش نام کرد
در
محبت خود گدازي هم نشاط ديگر است
هر قدر دل آب کردم يادم از مهتاب داد
چين ابرو رنگ امن موج را درهم شکست
تنگ چشمي خار و خس
در
ديده گرداب داد
گر همه
در
بزم خاک تيره بارت داده اند
سايه وار از کف نشايد دامن آداب داد
شش جهت راه من از گرد تظلم بسته شد
بر
در
دل ميبرم از مطلب ناياب داد
صفحه قبل
1
...
2831
2832
2833
2834
2835
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن