167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان بيدل دهلوي

  • زاهدان حاشا که در خلد برين يا بند بار
    چون عصا اين خشک مغزان باب آتشخانه اند
  • قاتل ما چون سحر دامان ناز افشاند و رفت
    خون ما چون گل همان در دامن ما ريختند
  • غير عبرت شمع من زين انجمن حاصل نکرد
    آنچه در ديدن گلش بود از نديدن داغ شد
  • هر که رفت از ديده داغي بر دل ما تازه کرد
    در زمين نرم نقش پا نمايان مي شود
  • اشک در کار است اگر ما رنگ افغان باختيم
    هر چه دل گم ميکند بر ديده تاوان مي شود
  • با من چو کلف بخت سياهي است که صد سال
    در ماهش اگر غوطه دهم نور نگيرد
  • تسلي کو اگر منظورت اسباب هوس باشد
    ندارد برگ راحت هر که را در ديده خس باشد
  • نمي گيرد بغير از دست و تيغ و دامن قاتل
    مرا در کوچه هاي زخم رنگ خون عسس باشد
  • اگر اميد فنا نباشد نويد آفت زداي هستي
    باين سرو برگ خلق آواره در پناه که ميخرامد
  • تو شمشير حقي هر کس زغفلت با تو بستزد
    همان در کاسه سر خون او را کردنش ريزد
  • بهر جا در رسد آوازه کوس ظفر جنگت
    همه گر شير باشد زهره اش چون آب ميريزد
  • بيکتائي است ربط تار و پود بي نيازي را
    که در آغوش چاک اينجا سر سوزن نمي گنجد
  • غرور هستي و فکر حضور حق خيال است اين
    سري در جيب آگاهي باين گردن نمي گنجد
  • برون تاز است عشق از دامگاه وهم جسماني
    تو چاهي در خور خود کنده ئي بيژن نمي گنجد
  • ببند از خويش چشم و جلوه مطلق تماشا کن
    که حسني داري و در پرده ديدن نمي گنجد
  • يک قطره در محيط تهي از محيط نيست
    ما را زبخشش تو که داري چه کم رسد
  • زنان شب دلت گر جمع گردد مفت عشرت دان
    سحر فرش است در هر جا غبار آسيا باشد
  • نفس بيهوده دارد پرفشانيهاي ناز اينجا
    تو مي گنجي و بس گر در دل عشاق جا باشد
  • رشک آن برهمنم سوخت که در فکر وصال
    گم شد از خويش و زجيب صنمي پيدا شد
  • چنين کز ضعف در هر جا تحير نقش مي بندم
    عجب دارم گر از آئينه تمثالم جدا گردد
  • کسي تا کي بدوش ناله بندد محمل حسرت
    عصا بشکن در آن وادي که طاقت نارسا گردد
  • دو روز اي موج گوهر حيرت کارت غنيمت دان
    رواني رفت از آبي که در جوي تو مي آيد
  • بهجران ذوق وصلي دارم و بر خويش مينالم
    در آتش نيز اين ماهي همان با آب ميسازد
  • چنين کز تاب مي گلبرگ حسنت شعله رنگ افتد
    مصور گر کشد نقش تو آتش در فرنگ افتد
  • بدل پائي زن و بگذر که با اين سر گر اينها
    تامل گر کني در خانه آئينه سنگ افتد
  • نفس پر ميزند چون صبح دستي در گريبان زن
    که فرصت دامن ديگر ندارد تا بچنگ افتد
  • فغان بي وجد نازي نيست کز دل برکشد (بيدل)
    برهمن زاده ئي در دير ما ناقوس ميسازد
  • جنون زين دشت و در هر جا غبار وحشتم گيرد
    کنم گرديکه دور از من بصد فرسنگ برخيزد
  • فلک در گردش است از وهم ممکن نيست وارستن
    مگر از پيش چشم اين کاسه هاي بنگ برخيزد
  • گل رنگي که من مي پرورم در جيب اميدش
    چمن ميبالد و برگرد آن دستار مي گردد
  • چو گوهر قطره ام تا کي به آب افتد که برخيزد
    زماني کاش در پاي حباب افتد که برخيزد
  • باقبال فنا هم ننگ دارد فطرت از دو نان
    مبادا سايه ئي در آفتاب افتد که برخيزد
  • زتقوي دامن عزلت گرفت و خاک شد زاهد
    مگر چون شور مستي در شراب افتد که برخيزد
  • بحشر خواجه مپسند اي فلک غير از زمينگري
    مبادا اين خر مکرر در خلاب افتد که برخيزد
  • حيا مشکل که گيرد دامن رنگ چمن خيزش
    چو گل هر چند اين آتش در آب افتد که برخيزد
  • در بارگه عشق نه ردي نه قبوليست
    اين تحفه کش هيچ تو خود را ببر از خود
  • فقر با آن عجز بي نقش غنا صورت نبست
    تا گدا گفتيم نامش در نگين شاه بود
  • بي جگر خوردن بهار طرز نتوان تازه کرد
    غوطه تا در خون نزد فطرت سخن رنگين نشد
  • باخموشي ساز کن (بيدل) که در اهل زمان
    گر همه مدح است تا بر لب رسد ذم ميشود
  • بگرد صددشت و در شتابي که قدر عجز رسا بيابي
    سر از نفس سوختن نتابي بخود رسيدن تلاش دارد
  • نسيمي گوئي از گلذار الفت باز مي آيد
    که مشت خاک من چون چشم در پرواز مي آيد
  • من و نظاره حسنيکه از بيگانه خوئيها
    در آغوش است و دور از يک نگاه انداز مي آيد
  • کرم در کار تست اي بيخبر ترک فضولي کن
    که از دست دعا برداشتن ابرام مي خيزد
  • سخن در پرده خون سازي به است از عرض اظهارش
    که از تحسين اين بيدانشان دشنام مي خيزد
  • (بيدل) اکنون با خودم غير از ندامت هيچ نيست
    آنچه بخود داشتم در بر نميدانم چه شد
  • حديث کاکل و زلف تو (بيدل) ار بنگارد
    چو رشته تاب خورد خامه در بنانش و لرزد
  • صد جنون مستي است در خاک خرابات غرض
    حلقه بر درها زدن ما را خط پيمانه کرد
  • حسرتي در دل ازان لاله قبا مي پيچد
    که چو دستار چمن بر سر ما مي پيچد
  • در چکند با من و ما تا شود ايمن زبلا
    کوه هم آخر زصدا شيشه بقلقل شکند
  • هر جا بهار جلوه او در نظر گذشت
    اشکي که سر زد از مژه بوي گلاب داد