نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
ديوان بيدل دهلوي
زاهدان حاشا که
در
خلد برين يا بند بار
چون عصا اين خشک مغزان باب آتشخانه اند
قاتل ما چون سحر دامان ناز افشاند و رفت
خون ما چون گل همان
در
دامن ما ريختند
غير عبرت شمع من زين انجمن حاصل نکرد
آنچه
در
ديدن گلش بود از نديدن داغ شد
هر که رفت از ديده داغي بر دل ما تازه کرد
در
زمين نرم نقش پا نمايان مي شود
اشک
در
کار است اگر ما رنگ افغان باختيم
هر چه دل گم ميکند بر ديده تاوان مي شود
با من چو کلف بخت سياهي است که صد سال
در
ماهش اگر غوطه دهم نور نگيرد
تسلي کو اگر منظورت اسباب هوس باشد
ندارد برگ راحت هر که را
در
ديده خس باشد
نمي گيرد بغير از دست و تيغ و دامن قاتل
مرا
در
کوچه هاي زخم رنگ خون عسس باشد
اگر اميد فنا نباشد نويد آفت زداي هستي
باين سرو برگ خلق آواره
در
پناه که ميخرامد
تو شمشير حقي هر کس زغفلت با تو بستزد
همان
در
کاسه سر خون او را کردنش ريزد
بهر جا
در
رسد آوازه کوس ظفر جنگت
همه گر شير باشد زهره اش چون آب ميريزد
بيکتائي است ربط تار و پود بي نيازي را
که
در
آغوش چاک اينجا سر سوزن نمي گنجد
غرور هستي و فکر حضور حق خيال است اين
سري
در
جيب آگاهي باين گردن نمي گنجد
برون تاز است عشق از دامگاه وهم جسماني
تو چاهي
در
خور خود کنده ئي بيژن نمي گنجد
ببند از خويش چشم و جلوه مطلق تماشا کن
که حسني داري و
در
پرده ديدن نمي گنجد
يک قطره
در
محيط تهي از محيط نيست
ما را زبخشش تو که داري چه کم رسد
زنان شب دلت گر جمع گردد مفت عشرت دان
سحر فرش است
در
هر جا غبار آسيا باشد
نفس بيهوده دارد پرفشانيهاي ناز اينجا
تو مي گنجي و بس گر
در
دل عشاق جا باشد
رشک آن برهمنم سوخت که
در
فکر وصال
گم شد از خويش و زجيب صنمي پيدا شد
چنين کز ضعف
در
هر جا تحير نقش مي بندم
عجب دارم گر از آئينه تمثالم جدا گردد
کسي تا کي بدوش ناله بندد محمل حسرت
عصا بشکن
در
آن وادي که طاقت نارسا گردد
دو روز اي موج گوهر حيرت کارت غنيمت دان
رواني رفت از آبي که
در
جوي تو مي آيد
بهجران ذوق وصلي دارم و بر خويش مينالم
در
آتش نيز اين ماهي همان با آب ميسازد
چنين کز تاب مي گلبرگ حسنت شعله رنگ افتد
مصور گر کشد نقش تو آتش
در
فرنگ افتد
بدل پائي زن و بگذر که با اين سر گر اينها
تامل گر کني
در
خانه آئينه سنگ افتد
نفس پر ميزند چون صبح دستي
در
گريبان زن
که فرصت دامن ديگر ندارد تا بچنگ افتد
فغان بي وجد نازي نيست کز دل برکشد (بيدل)
برهمن زاده ئي
در
دير ما ناقوس ميسازد
جنون زين دشت و
در
هر جا غبار وحشتم گيرد
کنم گرديکه دور از من بصد فرسنگ برخيزد
فلک
در
گردش است از وهم ممکن نيست وارستن
مگر از پيش چشم اين کاسه هاي بنگ برخيزد
گل رنگي که من مي پرورم
در
جيب اميدش
چمن ميبالد و برگرد آن دستار مي گردد
چو گوهر قطره ام تا کي به آب افتد که برخيزد
زماني کاش
در
پاي حباب افتد که برخيزد
باقبال فنا هم ننگ دارد فطرت از دو نان
مبادا سايه ئي
در
آفتاب افتد که برخيزد
زتقوي دامن عزلت گرفت و خاک شد زاهد
مگر چون شور مستي
در
شراب افتد که برخيزد
بحشر خواجه مپسند اي فلک غير از زمينگري
مبادا اين خر مکرر
در
خلاب افتد که برخيزد
حيا مشکل که گيرد دامن رنگ چمن خيزش
چو گل هر چند اين آتش
در
آب افتد که برخيزد
در
بارگه عشق نه ردي نه قبوليست
اين تحفه کش هيچ تو خود را ببر از خود
فقر با آن عجز بي نقش غنا صورت نبست
تا گدا گفتيم نامش
در
نگين شاه بود
بي جگر خوردن بهار طرز نتوان تازه کرد
غوطه تا
در
خون نزد فطرت سخن رنگين نشد
باخموشي ساز کن (بيدل) که
در
اهل زمان
گر همه مدح است تا بر لب رسد ذم ميشود
بگرد صددشت و
در
شتابي که قدر عجز رسا بيابي
سر از نفس سوختن نتابي بخود رسيدن تلاش دارد
نسيمي گوئي از گلذار الفت باز مي آيد
که مشت خاک من چون چشم
در
پرواز مي آيد
من و نظاره حسنيکه از بيگانه خوئيها
در
آغوش است و دور از يک نگاه انداز مي آيد
کرم
در
کار تست اي بيخبر ترک فضولي کن
که از دست دعا برداشتن ابرام مي خيزد
سخن
در
پرده خون سازي به است از عرض اظهارش
که از تحسين اين بيدانشان دشنام مي خيزد
(بيدل) اکنون با خودم غير از ندامت هيچ نيست
آنچه بخود داشتم
در
بر نميدانم چه شد
حديث کاکل و زلف تو (بيدل) ار بنگارد
چو رشته تاب خورد خامه
در
بنانش و لرزد
صد جنون مستي است
در
خاک خرابات غرض
حلقه بر درها زدن ما را خط پيمانه کرد
حسرتي
در
دل ازان لاله قبا مي پيچد
که چو دستار چمن بر سر ما مي پيچد
در
چکند با من و ما تا شود ايمن زبلا
کوه هم آخر زصدا شيشه بقلقل شکند
هر جا بهار جلوه او
در
نظر گذشت
اشکي که سر زد از مژه بوي گلاب داد
صفحه قبل
1
...
2830
2831
2832
2833
2834
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن