167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان بيدل دهلوي

  • گرچه با هر رنگ از صافي يک آهنگ است آب
    در دم تيغت ز خون خلق بيرنگ است آب
  • حرف ارباب نصيحت بر دل گرم آفت است
    شيشه چون در آتش افتد بر سرش سنگ است آب
  • در طلسم حيرت اين بحر يک وارسته نيست
    موج هم دارد گره بر بال پرواز از حباب
  • عجب که رشته پروين زهم نمي گسلد
    چنين که از عرق روي اوست در تب و تاب
  • نفس چه واکشد از پرده توهم ما
    که ساز در دل خاک است و بر هوا مضراب
  • مسايل مفتيان شنيدم به پشت و روي ورق رسيدم
    تصرف مال غصب ديدم حلال در دل حرام بر لب
  • جنون چندين هزار شهرت فسرد در جيب سينه چاکي
    کسي نشد محرم صدائي ازين نگين هاي نام بر لب
  • رقم زدم بر تبسم گل ز ساعد چين در آستينت
    قلم کشيدم بموج گوهر ازان خط مشکفام بر لب
  • دل آنقدر گريست که غم هم بسيل رفت
    آتش در آب غوطه زد از اشک اين کباب
  • در تماشاگاه بوي گل نگه را بار نيست
    آب ده چشم هوس اي شبنم از سير نقاب
  • زاستقبال و حال اين امل کيشان چه ميپرسي
    قدح در دست فردا نيست بي رنج خمار امشب
  • زبزم وصل دور افگند فکر جنت و حورت
    کجا خوابيدي اي غافل در آغوش است يار امشب
  • هر کجا بي رويت از چشمم برون ميگردد آب
    گر همه در پرده خار است خون ميگردد آب
  • روز ما شب گشت و ما پي اختيار گريه ايم
    هر که در دود افتد از چشمش برون ميگردد آب
  • جز سعي مرگ صيقل زنگار طبع نيست
    اين شعله را شبي است که دارد سحر در آب
  • آرزوي دل چو اشک از چشم ما افتاده است
    مدعا چون سايه ئي در پيش پا افتاده است
  • بسکه کردم مشق وحشت در دبستان جنون
    شخصم از سيه چو کلک از خط جدا افتاده است
  • شبنم گلزار حيرت را نشت و خاست نيست
    اشک من در هر کجا افتاد وا افتاده است
  • نيست در دشت طلب با کعبه ما را احتياج
    سجده گاه ماست هر جا نقش پا افتاده است
  • کردن تسليم در هر عضو ما آماده است
    شمع اين کاشانه را از سر بريدن باک نيست
  • زين کدورت رنگ بنيادي که داري در نظر
    سايه مي بيني نمي فهمي که نورت زير پاست
  • زندگي (بيدل) دليل منزل آرام نيست
    چون نفس در زير پا دل دارم و دل آتش است
  • آن شعله که در دل شرر عشق و هوس ريخت
    کرد نفسي بود که رنگ همه کس ريخت
  • بي گداز خويش بايد دست شست از اعتبار
    هر که در خود ميزند آتش چراغ محفل است
  • از تلاش عافيت بگذر که در درياي عشق
    هر کجا بيدست و پائي جلوه گر شد ساحل است
  • شام اگر گل کرد (بيدل) پرده دار عيب ماست
    صبح اگر خنديد در تجديد کار رحمت است
  • عمرها در ياد آن گيسو بخود پيچيده ايم
    گر همه از پيکر ما سايه بالد مشک بوست
  • شوق در کار است وضع اين و آن منظور نيست
    با نگه هر برگ اين گلشن برنگي آشناست
  • در غبار دل تسلي گونه ئي داريم و بس
    موج را گرد شکست آئينه دار ساحل است
  • از سر هستي بذوق گريه نتوانم گذشت
    تا نمي در چشم دارم خاک اين صحرا گل است
  • (بيدل) من جنون کيش در حسرت دل جمع
    از هر که چاره جستم گفت اين مرض دماغيست
  • (بيدل) سر اين رشته به تحقيق نه پيوست
    در سبحه و زنار جهاني دل و دين داشت
  • دل را غم وداع تو در خون نشانده بود
    حال خوشي نداشت که گويم چه حال داشت
  • در کمينگاه حسد هر چند سر خارد کسي
    طعن مجهولان چو خارش بر سر کل ريخته است
  • در کشاد کار دعوي پيش بر دم سعي لاف
    کس نپرسيد اي کليد وهم کو دندانه ات
  • اي هستي از قصر غنا افگنده در ويرانه ات
    گل کرده از هرموي تو ادبار چيني خانه ات
  • ميتاز چندين پيش و پس تا آنکه گردي بي نفس
    چون اره بايد ريختن در کشمکش دندانه ات
  • اي خلوت آراي عدم تا کي بفهم خود ستم
    افگنده شغل عيش و غم بيرون در افسانه ات
  • سرمه در کار زبان کردي ز مژگان شرم دار
    چند روزي شد که من پر بيصدا مي بينمت
  • ذره ئي در دشت امکان از هوس آزاد نيست
    صبح و شام اينجا غبار کاروان مطلب است
  • باز وحشي جلوه ئي در ديده جولان کرد و رفت
    از غبارم دست برهم سوده سامان کرد و رفت
  • ره نورد عجز را سعي قدم در کار نيست
    شمع را سير گريبان نيز از خود رفتن است
  • (بيدل) از بس در شکنج لاغري فرسوده ايم
    ناله و داغ دل خون گشته طوق و گردن است
  • جبهه ام فرش سجود اهل تسليم است و بس
    قامتي در هر کجا خم گشت محراب من است
  • عمر رفت و ما همان در سعي پردازد ليم
    آخر اين آئينه را با زنگ ميبايد گذشت
  • بي تو در کنج عدم هم خاک بر سر کرده ايم
    دست گرد ما زد اما ني جدا افتاده است
  • با شکست رگ (بيدل) کرده ام جولان عجز
    رفتن از خويشم قدم در هيچ جا ننهاده است
  • خاک برسر کرد خلقي را غرور بام و در
    نقش پا بايست طاق اين بناي پست بست
  • دل عبث در بند تمکين خون طاقت مي خورد
    اي خوشان مينا که ياد استقامت سنگ اوست
  • عضو عضوم را خيالش مرغ دست آموز است
    گر کند پرواز رنگم چون حنا در چنگ اوست