نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان بيدل دهلوي
نقد عشرت را زياني نيست از سوداي درد
خنده
در
بار است چون گل کاروان زخم را
شور جنون
در
قفسي با همه بيگانه برا
يکدو نفس ناله شو و از دل ديوانه برا
در
نظر داريم مرگ و از امل فارغ نه ايم
پيش پا ديدن نشد مانع خيال دور را
گر
در
قفس بيميريم زان به که اوج گيريم
بي بال و پر اسيريم آه از رهائي ما
گر بخود سازد کسي سير و سفر
در
کار نيست
اينکه هر سو ميرويم از خويش رم داريم ما
خاکي و سايه ئي همه جا فرش کرده ايم
در
خانه ئي که نيست همين بس پلاس ما
جلوه
در
کار است و ما با خود قناعت کرده ايم
به که بر رويتو باشد چشم ما حيران ما
از تکلف
در
فشار قبر نتوان زيستن
چون نفس دل هم اگر تنگي کند از دل برا
عبرتي بسته است محمل بر شکست رنگ شمع
کاي بخود وامانده
در
هر رنگ ازين محفل برا
شکر قبول عاجزي تا به کجا ادا کنيم
گشت اجابت از ادب
در
کف ما دعاي ما
در
نفس حباب چيست تا بمحيط دم زدن
رو بعرق نهفت و رفت زندگي از حياي ما
کاش بنقش پا رسيم تا بگذشته ها رسيم
هر قدم آه مي کشد آبله
در
قفاي ما
تلاش موج
در
گوهر شدن اميد آن دارد
که گرد ساحلي زين بحر بي پايان شود پيدا
چو صبح آن به که گم باشد نفس
در
گرد معدومي
وگر پيدا تواند گشت بال افشان شود پيدا
بهر جا ميروم
در
اشک نوميدي وطن دارم
زچشم خود جهان يک دشت سيلاب است شبنم را
گل اشکم اگر منظور جانان شد عجب نبود
گذر
در
چشم خورشيد جهان تا بست شبنم را
مبادا ناله ربط داغهاي دل زند بر هم
مشوران اي جنون اين شعله زنجير
در
پا را
بي نفس
در
ظلمت آباد عدم خوبيده ايم
شانه زن گيسو سحر انشا کن از شبهاي ما
يار
در
آغوش و سير کعبه و دير آرزوست
تا کجا رفته است از خود شوق بي پرواي ما
ايکه داري سير گلزار شهادت
در
خيال
بايدت از شوق زد چون سبزه بر سر تيغ را
هر کرا دل از غبار کينه جوئيها تهي است
ميکشد همچون نيام آسوده
در
بر تيغ را
ظالم از ساز حسد بيدستگاه عيش نيست
از شرر دايم چراغان
در
دل است اين سنگ را
طپيدن ره ندارد
در
تجلي گاه حيراني
توان گر پاي تا سر اشک شد نتوان چکيد اينجا
اي خسيس از ساز شهرت هم نوايت پست ماند
از نگين کنده خوش
در
گور کردي نام را
خرامش
در
دل هر ذره صد طوفان جنون دارد
عنان گيريد اين آتش بعالم افگن ما را
چو ماهي خاخار طبع
در
کار است و ما غافل
که بر امواج پوشانده است گردون جوشن ما را
در
خور هر کسوت اينجا تار و پود ديگر است
بر نواي ني متن ما شوره جولاه را
در
حرم گه شيخ و گاهي راهب بتخانه ايم
هر کجا باشيم (بيدل) يک صنم داريم ما
سبکتاز است شوق اما من آن سنگ زمينگيرم
که
در
رنگ شرر از خويش خالي ميکنم جا را
سراغ نقش قدم (بيدل) از هوا نکند کس
زخاک جو سر
در
زير پا نشسته ما را
چو جوشد افسردگي زدوران حذر زامداد اهل احسان
که ابر
در
موسم زمستان نمي کند غير ژاله پيدا
نظر بر کجروان از راستان بيش است گردون را
که خاتم بيشتر
در
دل نشاند نقش واژون را
چرا مجنون ما را
در
پريشاني وطن نبود
که از چشم غزالان خانه بر دوش است صحرا را
بهر مژگان زدن سامان صد ميخانه مستي کن
که خط جوشيد و
در
ساغر گرفت آن حسن ميگونرا
سجود سايه از آفات دارد ايمني (بيدل)
تو هم گر عافيت خواهي نهان کن
در
جبين خود را
به برق ناله آتش
در
بهار رنگ و بو افگن
چو شبنم آبروئي نيست اينجا چشم گريان را
ز محو جلوه ات شوخي سرموئي نمي بالد
نگه
در
ديده آئينه خون شد چشم حيران را
صد رنگ آه حسرت پيچيده ايم
در
دل
اين ناز و آن نياز است از ما بپاي مطرب
پرتو حسن تو هرجا شد نقاب افکن
در
آب
گشت از هر موج شمع حسرتي روشن دراب
در
محيط عمر جان را رهزني جز جسم نيست
غرقه را پيراهن خود بس بود دشمن دراب
تا توان
در
شعله کردن ريشه دود سپند
چون حباب از تخم ما سهل است باليدن دراب
خار و خس را مينشاند شعله
در
خاک سياه
عاقبت اهل هوس را مي کند رسوا شراب
چون لب ساحل نصيب ما همان خميازه است
گر همه
در
کام ما ريزند يک دريا شراب
يک گهر دل
در
گره بند و محيط ناز باش
اينقدر مي خواهد از جمعيت اسباب آب
عمرها شد (بيدل) از خود ميرويم و چاره نيست
گوهر غلطان ما را دارد سر
در
آب آب
سوز دل چون شمعم از افسردگيها شد عرق
آنچه آتش بود
در
چشمم کنون مي گردد آب
بي لطافت نيست از بس وحشت آهنگ است آب
گر
در
راحت زنده همچون گهر سنگ است آب
دو ري مرکز جهاني راست تکليف نزاع
تا جدا از سنگ شد با شعله
در
جنگ است آب
آبرو نتوان به پيش ناکسان چون شمع ريخت
اي طمع شرمي که اينجا شعله
در
چنگ است آب
تا زند فال گهر بي تابي آهنگ است آب
نعل
در
آتش بجست و جوي اين رنگست آب
صفحه قبل
1
...
2823
2824
2825
2826
2827
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن