167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • آدمي هر چند باشد در هنر کامل عيار
    خويش را کامل ندانستن کمال ديگرست
  • افسر دولت شکوهي دارد، اما در نظر
    خاک بر سر کردگان را احتشام ديگرست
  • حسن ماه آسماني قابل خميازه نيست
    هاله ما در خم ماه تمام ديگرست
  • در شراب عالم امکان، دوام نشأه نيست
    مستي چشم و لب ساقي ز جام ديگرست
  • نيست سامان تماشا دل به غارت داده را
    ورنه در هر حلقه آن زلف دام ديگرست
  • گر چه خسرو در غزل شيرين زبان افتاده است
    کلک صائب طوطي شيرين کلام ديگرست
  • هر نگاه حسرت عشاق آه ديگرست
    در دل هر قطره اشکي نگاه ديگرست
  • در بساط من ز تاراج نگاه اولين
    نيم جاني مانده، موقوف نگاه ديگرست
  • در دل هر ذره از کوچکدلي خورشيد را
    پيش چشم خرده بينان جلوه گاه ديگرست
  • عقل باشد در طريق کعبه محتاج دليل
    عشق را هر مد آهي شاهراه ديگرست
  • سجده ابروي خوبان نعل وارون من است
    ورنه روي دل مرا در قبله گاه ديگرست
  • دعوي دل نيست قابل، ورنه در اثبات آن
    خال مهر ديگرست و خط گواه ديگرست
  • هر قدر مقبول باشد عذر در ديوان عفو
    بي زباني مجرمان را عذرخواه ديگرست
  • خون عاشق چون تواند دامن او را گرفت؟
    نازک اندامي که هر دم در قباي ديگرست
  • چون خطايي از تو سر زد در پشيماني گريز
    کز خطا نادم نگرديدن خطاي ديگرست
  • در چنين بحري که موج اوست تيغ آبدار
    خويش را فاني ندانستن فناي ديگرست
  • من که در اقليم گمنامي سرآمد گشته ام
    زينت طرف کلاهم شهپر عنقا بس است
  • دست کوته دار صائب از خيال کاکلش
    عمرها در کاسه سر پختي اين سودا بس است
  • موشکافان را کتاب و دفتري در کار نيست
    مصرع پيچيده موي ميان ما را بس است
  • گر نپيچد بوسه در مکتوب آن بيدادگر
    نامه خشکي تسلي بخش جان ما را بس است
  • نقش در سيماب نتواند گرفتن خويش را
    بي قراري بت شکن بتخانه ما را بس است
  • گر ز خون ما نگيرد دست شيرين در نگار
    تيشه مردانه ما دستيار ما بس است
  • بيد مجنونيم در بستانسراي روزگار
    سر به پيش انداختن از شرم، بار ما بس است
  • خوش نشين چهره گل همچو شبنم نيستيم
    گر دهي در رخنه ديوار جاي ما بس است
  • بر در بيگانگي گر مردم عالم زنند
    معني بيگانه صائب آشناي ما بس است