نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
ديوان انوري
شود زيادت شادي و غم شود نقصان
چو شکر و صبر کني
در
ميان شادي و غم
اين يکي شب همه شب
در
غم و انديشه آن
کز کجا وز که و چون کسب کنم پنج درم
وان دگر روز همه روز
در
آن محنت و بند
که کند وصف لب چون شکر و زلف به خم
قصه تا کي گويم از بس خواب خرگوش خسان
راست چون شيران به شب آتش زده
در
بيشه ايم
گر ترا شبهت و شکيست
در
اين داني چه
شبهت و شک ترا حل نکند جز قرآن
گر جهان جمله به بد گفتن من برخيزند
من و اين کنج و به عبرت به جهان
در
نگران
باز چون باز آمد از اقبال ميمون موکبش
تازه شد چون
در
سحرگاهان گل از باد بزان
باز چون
در
ظل عالي رايتش آرام يافت
زنده شد بار دگر چون از صبا شاخ رزان
ايا خورشيد و مه
در
پيش رايت تيره و تاري
به روز و شب گهي خورشيد و ماهم ثقبه روزن
پس اي سردي و تاريکي که
در
من هست بازم خر
ازين سردي و تاريکي به اندک پنبه و روغن
سگ خشم و خر شهوت که زبون گيري نيست
تيز دندان تر از اين هر دو
در
اين خاک کهن
کنم چو فاخته
در
گردن از سپاس تو طوق
از آنکه هست درين گردن آفرين تو دين
اي فلک قدري که
در
انگشت قدر و همتت
از شرف مهر فلک زيبد همي مهر نگين
آن نمي بايد که آدم را برون کرد از بهشت
آن همي بايد که با قارون فروشد
در
زمين
هست
در
ديده من خوب تر از روي سپيد
روي حرفي که به نوک قلمت گشته سياه
هفت فلک شد گوا که هشت تن از دل
نه ره ده بار
در
مدح تو سفته
هيچ مي داني که
در
گيتي ز مرگ بوالحسن
چرخ جز قحط کرم ديگر چه دارد فائده
اي رخ و فرزين نهاده چرخ را
در
حل و عقد
جز تو کس را اطلاعي نيست بر اسرار او
طبل بدخواه تو
در
زير گليم حادثه است
تا فلک زد بي نيازي را علم بر بام تو
اي
در
آن اندازه بزم جان فزايت کاندرو
آفتاب و ماه نو زيبد شراب و جام تو
وام بودت گوهري بر آسمان مه زاسمان
آن رسانيد و شد از وجه دگر
در
وام تو
چشمت از روي کرم بر انوري باد و مباد
کام او را اعتقاد پاک جز
در
کام تو
غم اين غمست و بس که ز من فوت مي شود
در
بزم صدر عالم رسم سه شنبهي
آن به ترمدوان به موصول وان سه ديگر
در
هرات
کيست بهتر زين سه عالي موج درياي سخي
اگرچه دم نمي يارم زدن ليکن چنانک آيد
به شوخي مي برم
در
پيش تو لنگي به رهواري
باد را منکر نه اي بي اختيار اندر نماز
چيز ديگر را چرا
در
خواب و مستي منکري
راه حکمت رو که
در
معني اين جنس از علوم
ره به دشواري توان برد از طريق شاعري
گوش و دل جنبان و ساکن دار اگر فاعل تويي
زانکه اينجا از طريق جبر چون
در
نگذري
تو حرف شرع کي آري برون ز مخرج شعر
تو علم آنت نباشد کزين
در
آن توزي
سرو آزاد ار قبول بندگي يابد ز تو
پاي تا سر هم
در
آن ساعت کمر بندد چو ني
شاد زي کامروز
در
اقطاع عالم سر به سر
اي بسيطش سير فرمان تو صد ره کرده طي
دوستان و دشمنانت
در
دو مجلس مي کنند
هردو سنگ انداز و سنگ اندازه آن تا به کي
نظم و نثري که مرا هست
در
اين ملک مگير
که از آن روي به صد عاطفتم ارزاني
جان دل ز جهان بربد و رخت اندر بست
سازم همه اين بود که
در
کار شکست
دي مي شد و از شکوفه شاخي
در
دست
گفتم به شکوفه وعده بود اين آن هست
مي ده که چو گل جوانيم
در
گل خفت
تا کي غم عالمي که چون رفتي رفت
گل يک شبه شد هين که چو گستاخ شود
در
پيش تو دسته دسته بر کاخ شود
چشم تو
در
آيينه به چشم تو نمود
بر چشم تو فتنه گشت هم چشم تو زود
اي راي تو آفتاب و اي کلک تو تير
وي چون تو جوان نبوده
در
عالم پير
هستم شب و روز و روز و شب
در
تدبير
تا خصم ترا چون کشم اي بدر منير
اي دست تو
در
جفا چو زلف تو دراز
وي بي سببي گرفته پاي از من باز
بازار قبول گل چو شد خوش خوش تيز
گفتم که به باغ
در
شو اي دلبر خيز
زلف تو دلم برد و به جان
در
خطرم
گيرم که ز بيم پي به زلفت نبرم
خاک از سر اين راز نهان باز مکن
خود را و مرا
در
سر اين راز مکن
در
دام غم تو بسته اي هست چو من
وز جور تو دل شکسته اي هست چو من
کو زر که همين بر سر گنج است و همان
کو سر که همان از
در
تيغست و همين
اي راحت آن نفس که جان زد با تو
يک داو دلم
در
دو جهان زد با تو
با اين همه من ز جان به جان آمده ام
جان
در
تن من چه کار دارد بي تو
آن دل که نشان نيست مرا
در
بر ازو
جز درد و به درد مي زنم بر سر ازو
ديوان بيدل دهلوي
صد شمع ازين شبستان
در
خود زد آتش و رفت
اي خار پاي همت زينسان تو هم برون آ
صفحه قبل
1
...
2820
2821
2822
2823
2824
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن