167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان انوري

  • شود زيادت شادي و غم شود نقصان
    چو شکر و صبر کني در ميان شادي و غم
  • اين يکي شب همه شب در غم و انديشه آن
    کز کجا وز که و چون کسب کنم پنج درم
  • وان دگر روز همه روز در آن محنت و بند
    که کند وصف لب چون شکر و زلف به خم
  • قصه تا کي گويم از بس خواب خرگوش خسان
    راست چون شيران به شب آتش زده در بيشه ايم
  • گر ترا شبهت و شکيست در اين داني چه
    شبهت و شک ترا حل نکند جز قرآن
  • گر جهان جمله به بد گفتن من برخيزند
    من و اين کنج و به عبرت به جهان در نگران
  • باز چون باز آمد از اقبال ميمون موکبش
    تازه شد چون در سحرگاهان گل از باد بزان
  • باز چون در ظل عالي رايتش آرام يافت
    زنده شد بار دگر چون از صبا شاخ رزان
  • ايا خورشيد و مه در پيش رايت تيره و تاري
    به روز و شب گهي خورشيد و ماهم ثقبه روزن
  • پس اي سردي و تاريکي که در من هست بازم خر
    ازين سردي و تاريکي به اندک پنبه و روغن
  • سگ خشم و خر شهوت که زبون گيري نيست
    تيز دندان تر از اين هر دو در اين خاک کهن
  • کنم چو فاخته در گردن از سپاس تو طوق
    از آنکه هست درين گردن آفرين تو دين
  • اي فلک قدري که در انگشت قدر و همتت
    از شرف مهر فلک زيبد همي مهر نگين
  • آن نمي بايد که آدم را برون کرد از بهشت
    آن همي بايد که با قارون فروشد در زمين
  • هست در ديده من خوب تر از روي سپيد
    روي حرفي که به نوک قلمت گشته سياه
  • هفت فلک شد گوا که هشت تن از دل
    نه ره ده بار در مدح تو سفته
  • هيچ مي داني که در گيتي ز مرگ بوالحسن
    چرخ جز قحط کرم ديگر چه دارد فائده
  • اي رخ و فرزين نهاده چرخ را در حل و عقد
    جز تو کس را اطلاعي نيست بر اسرار او
  • طبل بدخواه تو در زير گليم حادثه است
    تا فلک زد بي نيازي را علم بر بام تو
  • اي در آن اندازه بزم جان فزايت کاندرو
    آفتاب و ماه نو زيبد شراب و جام تو
  • وام بودت گوهري بر آسمان مه زاسمان
    آن رسانيد و شد از وجه دگر در وام تو
  • چشمت از روي کرم بر انوري باد و مباد
    کام او را اعتقاد پاک جز در کام تو
  • غم اين غمست و بس که ز من فوت مي شود
    در بزم صدر عالم رسم سه شنبهي
  • آن به ترمدوان به موصول وان سه ديگر در هرات
    کيست بهتر زين سه عالي موج درياي سخي
  • اگرچه دم نمي يارم زدن ليکن چنانک آيد
    به شوخي مي برم در پيش تو لنگي به رهواري
  • باد را منکر نه اي بي اختيار اندر نماز
    چيز ديگر را چرا در خواب و مستي منکري
  • راه حکمت رو که در معني اين جنس از علوم
    ره به دشواري توان برد از طريق شاعري
  • گوش و دل جنبان و ساکن دار اگر فاعل تويي
    زانکه اينجا از طريق جبر چون در نگذري
  • تو حرف شرع کي آري برون ز مخرج شعر
    تو علم آنت نباشد کزين در آن توزي
  • سرو آزاد ار قبول بندگي يابد ز تو
    پاي تا سر هم در آن ساعت کمر بندد چو ني
  • شاد زي کامروز در اقطاع عالم سر به سر
    اي بسيطش سير فرمان تو صد ره کرده طي
  • دوستان و دشمنانت در دو مجلس مي کنند
    هردو سنگ انداز و سنگ اندازه آن تا به کي
  • نظم و نثري که مرا هست در اين ملک مگير
    که از آن روي به صد عاطفتم ارزاني
  • جان دل ز جهان بربد و رخت اندر بست
    سازم همه اين بود که در کار شکست
  • دي مي شد و از شکوفه شاخي در دست
    گفتم به شکوفه وعده بود اين آن هست
  • مي ده که چو گل جوانيم در گل خفت
    تا کي غم عالمي که چون رفتي رفت
  • گل يک شبه شد هين که چو گستاخ شود
    در پيش تو دسته دسته بر کاخ شود
  • چشم تو در آيينه به چشم تو نمود
    بر چشم تو فتنه گشت هم چشم تو زود
  • اي راي تو آفتاب و اي کلک تو تير
    وي چون تو جوان نبوده در عالم پير
  • هستم شب و روز و روز و شب در تدبير
    تا خصم ترا چون کشم اي بدر منير
  • اي دست تو در جفا چو زلف تو دراز
    وي بي سببي گرفته پاي از من باز
  • بازار قبول گل چو شد خوش خوش تيز
    گفتم که به باغ در شو اي دلبر خيز
  • زلف تو دلم برد و به جان در خطرم
    گيرم که ز بيم پي به زلفت نبرم
  • خاک از سر اين راز نهان باز مکن
    خود را و مرا در سر اين راز مکن
  • در دام غم تو بسته اي هست چو من
    وز جور تو دل شکسته اي هست چو من
  • کو زر که همين بر سر گنج است و همان
    کو سر که همان از در تيغست و همين
  • اي راحت آن نفس که جان زد با تو
    يک داو دلم در دو جهان زد با تو
  • با اين همه من ز جان به جان آمده ام
    جان در تن من چه کار دارد بي تو
  • آن دل که نشان نيست مرا در بر ازو
    جز درد و به درد مي زنم بر سر ازو
  • ديوان بيدل دهلوي

  • صد شمع ازين شبستان در خود زد آتش و رفت
    اي خار پاي همت زينسان تو هم برون آ