نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان انوري
شاد باش اي کف تو مايه صد ابر مطير
دير زي اي
در
تو جلوه گه چرخ برين
من بنده مدتي است که
در
پيش خاص و عام
رطب اللسانم از تو آيين و سان تو
چو صد هزار خلايق ز بهر آمدنت
همه دو گوش به
در
بر، همه دو چشم به راه
تا وقت سحرگه من و او
در
شب دوشين
بي مشغله و بي غلبه يک دل و يکتاه
چون کرد طمع
در
ملکي ملکت و تختش
همديد ز بند آهن وهم ديد ز تن چاه
يکي موافق راي تو باد
در
بد و نيک
دگر مسخر حکم تو باد بي گه و گاه
بسيط اين به مراد تو باد
در
بد و نيک
محيط آن به رضاي تو باد بي گه و گاه
او برون برد به
در
مفرش و آورد ستور
محملي بست مرا کرد چو شاهي بر گاه
درشدم جان به طرب رقص کنان
در
پي بخت
گويي اندر سر من هوش نوايي زد و راه
مدت همنام تو از سعي تيغ و کلک تو
در
ثبات عمر تو بي روز محشر يافته
همچو ابناء هنر از بهر حاجت سال و ماه
چرخ را دربان تو چون حله بر
در
يافته
ناظران علوي و سفلي ز بذل عام تو
بحر و کان را
در
فراق گوهر و زر يافته
خسروا من بنده
در
اثناء اين خدمت که هست
گوش و هوش از گوهرش سرمايه کان يافته
ز بيم تيغ تو جز بخت دشمن تو کسي
در
آن ديار شبي تا به روز نغنوده
آنکه او
در
همه دل عشق تو دارد همه وقت
آنکه او با همه کس شکر تو گويد همه جاي
تا نياسود شب و روز جهان از حرکت
روز و شب
در
طرب و کام و هوا مي آساي
دان که از کناس ناکس
در
ممالک چاره نيست
حاش لله تا نداري اين سخن را سرسري
در
ازاء آن اگر از تو نباشد ياريي
آن نه نان خوردن بود داني چه باشد مدبري
عقل را
در
هر چه باشي پيشواي خويش ساز
زانکه پيدا او کند بدبختي از نيک اختري
تا به معني هاي بکرش ننگري زيرا که نيست
حيض را
در
مبدا فطرت گزير از دختري
اينکه پرسد هر زمان آن کون خر اين ريش گاو
کانوري به يا فتوحي
در
سخن يا سنجري
اي به جايي
در
سخنداني که نظمت واسطه است
هرکجا شد منتظم عقدي ز چه از ساحري
تا نپنداري که باعث بخل بود او را بدان
در
کسي چون ظن بري چيزي کزان باشد بري
در
اوصاف تو عاجز گشته ام يارب کجا يابم
کسي کاندر بيابان اين دهد طبع مرا ياري
ز لطف آن کرده اي با جان غمناکم که
در
شبها
کند با کشتهاي تشنه بارانهاي آذاري
بمان چندان که گيتي عمر
در
عهد تو بگذارد
که تا دوران گيتي را به کام خويش بگذاري
در
چنين حضرت که از فرط تحير گم شود
سمت وزن و قافيت بر بونواس و بحتري
تا بود
در
کارگاه عالم کون و فساد
چار ارکان را بهم گه صلح و گاهي داوري
داشت آنرا حلقه
در
گوش آدم اندر بندگي
دارد اين را ديده بر لب عالم اندر چاکري
تو مهمي زيشان که ايشان خود جهاني اند و بس
باز تو
در
هر هنر گويي جهاني ديگري
در
جهان آثار مردم زادگي با تست و بس
شايد ار جز خويشتن کس را به مردم نشمري
چند روز آرام کن با دوستان
در
شهر خويش
تا هم ايشان از تو و هم تو ز دولت برخوري
جاودان بادي چو آب و آذر و چون باد و خاک
در
بقاي عيسوي و دولت اسکندري
تا صبا از سر جهان را هر بهاري بي دريغ
در
کنار دايه گردون نهد چون دلبري
تويي آن سايه يزدان که شب چتر تو کرد
آنکه
در
سايه او روز ستم شد سپري
مرد را چون ممتلي شد از حسد کار افتراست
بد مزاجان را قي افتد
در
مجالس از پري
چون مر او را واضع خر نامه گيرد ريش گاو
گاو او
در
خرمن من باشد از کون خري
آن نمي گويم که
در
طي زبان ناورده ام
آن هجا کان نزد من بابي بود از کافري
آنکه گر آلاي او را گنج بودي
در
عدد
نيستي جذر اصم را غبن گنگي و کري
دي کسي
در
نقص من گفت او غريب شهر ماست
بلخ گفت اينهم کمال اوست چند ار منکري
ور نام جنيني مثلا
در
قلم آري
اي لوح و قلم هر دو به نام تو مباهي
آن چيست ز انعام که
در
حق منت نيست
هر ساعت و هر لحظه چه مالي و چه جاهي
تا کار جهان جمله چنان نيست که خواهند
کارت به جهان
در
همه آن باد که خواهي
چه گويي
در
وجود آن کيست کو شايستگي دارد
که تو با آب روي خويش خاک پاي او شايي
زمين
در
احتمال بار حلم او چنان عاجز
که صد منزل هزيمت شد از آن سوي توانايي
وگر بر آسمان حلمش به حشمت سايه افکندي
زمان را دست بودي بر زمين
در
پاي بر جايي
قضا هر ساعتي با دست او گويد نه تو گفتي
که
در
بخشش نه ديني مطلبي دارم نه دنيايي
وليکن
در
کرم واجب بود درويش بخشودن
چو کان درويش گشت از تو چرا بر وي نبخشايي
بي راي تو خورشيد نتابد غم او خور
کو نيز
در
اين کوکبه دارد تک و پويي
مور و مار و مرغ و ماهي جمله
در
حکم تواند
گم مکن انگشتري کاکنون بجاي جم تويي
صفحه قبل
1
...
2818
2819
2820
2821
2822
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن