167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان انوري

  • مرغ قضا چو بر در حکم تو بار يافت
    چشمش به يک نظر به همين آشيان رسيد
  • بي گنه بسته همي داشت يکي را در حبس
    بي سبب خيره همي کرد يکي را بر دار
  • خواب امن تو چنان عام شد اکنون که نماند
    در جهان جز خرد و بخت تو يک تن بيدار
  • در جبين همه اجرام فلک چين افتد
    گر فلک را به مثل حکم تو گويد که بدار
  • همه شب کسب جواهر کند از عالم غيب
    تا دگر روز کند در کف پاي تو نثار
  • تو بر سرير رفعت و اعدا چو خاک پست
    تو در مقام عزت و حاسد چو خاک خوار
  • باده خوردن خوش بود بر گل به هنگام صبوح
    توبه کردن بد بود خاصه در ايام بهار
  • مجلس عالي علاء الدين که از دست سخاش
    زر ز کان خواهد امان و در ز دريا زينهار
  • خواستند از حلم و راي او زمين و آسمان
    هريکي در خورد خود چيزي ز روي افتخار
  • هرکه در بند صور ماند به معني کي رسد
    مرد کو صورت پرست آمد بود معني گذار
  • ليک ار يک روز بر درگاه تو باشد به پاي
    پايگاهي يابد از اقران فزون در روزگار
  • تا زند باد خزان بر شاخها زر و درم
    تا کند باد صبا در باغها نقش و نگار
  • هندوان را چه اگر گرم و تر آمد به مزاج
    عشقشان در دل از آن گرمتر آمد صدبار
  • نه بسنجد چهل از من به جوي در چشمش
    نه بهاي چو مني بگذرد از چل دينار
  • هم در آن لحظه بفرمود يکي را که برو
    بخر اين بدره بيار و به ثناگوي سپار
  • در بيع خدمت تو که آمد که بعد از آنش
    بر من يزيد فتنه بها کرد روزگار
  • سلطان داد و دين که ز تمکين و قدر اوست
    در حل و عقد قدرت و امکان روزگار
  • از خواب امن و مستي جود تو در وجود
    کس نيست جز که بخت تو بيدار و هوشيار
  • نه پس از يازده مه بودن من در پرده
    که کنون نيز بپوشم رخ و بنشينم زار
  • هرچه گويم به مديح تو و گويند کسان
    تو از آن بيشتري نيست در آن هيچ انکار
  • تو چناني که در آفاق ترا نيست نظير
    به صفا و به حيا و به ثبات و به وقار
  • آن کمالي که چو نقصان من آمد در پيش
    زان نديدم من از آن هديه شاهي آثار
  • آب و آتش دارم از هجران او در چشم و دل
    از دل چون بادم از دوران گردون خاکسار
  • از وجود جود و آب و آتش اقبال اوست
    باد را پاکيزگي و خاک را پر در کنار
  • انوري از آب مهر و آتش مدحت کند
    درج در نظم را چون باد بر خاکت نثار
  • چو اخگر اخگر هر اختر از فلک رخشان
    وزان هر اختر در جان من دو صد اخگر
  • اگر تو بحر سخا خوانيش همي چه عجب
    که لفظ او همه در زايد و کفش گوهر
  • وجود جود و سخا بي کف تو ممکن نيست
    نه ممکن است عرض در وجود بي جوهر
  • هميشه تا که بود باد و خاک و آتش و آب
    قوام عالم کون و فساد را در خور
  • خطبه نکنند به هر خطه به نام غز ازآنک
    در خراسان نه خطيب است کنون نه منبر
  • رحم کن رحم بر آن قوم که نبود شب و روز
    در مصيبتشان جز نوحه گري کار دگر
  • تا کشد راي چو تير تو در آن قوم کمان
    خويشتن پيش چنين حادثه اي کرد سپر
  • بر عادتي که باشد گفتم که کيست اين
    گفت آنکه نيست در غم و شاديت ازو گذر
  • من اين همي ندانم دانم که چون تو نيست
    در زير چرخ و کس نرسيدست بر زبر
  • چو اين بگفت به بر در گرفتمش گفتم
    که جان جان و قرار دلي و نور بصر
  • به جرم خاک و فلک در نگاه بايد کرد
    که اين کجاست ز آرام و آن کجا ز سفر
  • ايا به جاه و شرف با ستاره سوده عنان
    و يا به جود و سخا گشته در زمانه سمر
  • ز شوق خدمت تو عمرها گذشت که من
    چو شکرم در آب و چو عود بر آذر
  • به خيره عزل چه جويم که مي رسد شب و روز
    به دست حادثه منشور در دم منشور
  • کرده هرچ آن در نفاذ امر گنجد جز ستم
    يافته هرچ آن بامکان اندر آيد جز نظير
  • چون نکردي التفاتي در سفر شد سال و ماه
    تا به دارالملک وحدت بو کزو سازي سفير
  • گفتم اين چه؟ گفت دي در پيش صاحب کرده اند
    ساکنان عالم کون و فساد از وي نفير
  • صاحبا من بنده را آن دست باشد در سخن
    اي به تو دست وزارت چون سپهر از مه منير
  • گرچه در شکر تو چون سوفار تيرم بي زبان
    دارم از انعام تو کاري بناميزد چو تير
  • که بود جز تو که در ملک شاه و ملک خداي
    هرآنچه جست ز اقبال يافت جز که نظير
  • اي به نسبت با تو هرچه اندر ضمير آمد حقير
    پايه تست آنکه نايد از بلندي در ضمير
  • با دل و دست تو هم در عرض اول گشته اند
    آب از فوج سراب و بحر از خيل غدير
  • نام امکان از چه معني در جهان واقع شود
    کان نيابي گر بخواهي جز يکي يعني نظير
  • احتياج او که هرگز جز به درگاهت مباد
    در اضافت هست با انعام تو چون طفل و شير
  • ده زبان چون سوسن و ده دل چو سيرم کس نديد
    آخرم تا کي دهي بي جرم در لوزينه سير