نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان انوري
چو کس واقف نمي گردد همي بر سر کار او
همين بندم دل آخر به که
در
کار دگر بندم
چو آمدي مرو از نزد من که
در
همه عمر
به بوسه با لب لعلت شمارها دارم
مرا ز ياد مبر آن مبين که
در
رخ و چشم
ز گوش و گردن تو يادگارها دارم
با آنکه به هر فرصت صد نکته دراندازم
هم
در
تو نمي گيرد چه سرد دمي دارم
داري خبر که
در
غمت از خود خبر ندارم
وز تو بجز غم تو نصيبي دگر ندارم
هستم به خاک پاي و به جان و سرت به حالي
کامروز
در
غم تو سر پاي و سر ندارم
دردا که بر اميد وصال تو
در
فراقت
از من اثر نماند و ز وصلت اثر ندارم
اي جان و دل ببرده و
در
پرده خوش نشسته
هان تا ز روي راز نهان پرده برندارم
بشکست غمت پشتم با اين همه عزم آنست
تا جان بودم
در
تن روي از تو نگردانم
زين بيش ممان
در
غم خويشم که از اين پس
داني که اگر بي تو بمانم بنمانم
اگر دستي نهم بر تو نهادم دست بر ملکي
وگرنه بي تو تنگ آيد همه آفاق
در
پايم
دلم
در
عشق تو خون شد خروش من به گردون شد
اميد من دگرگون شد دريغا روزگار من
در
کوي تو به بوي تو جان مي دهم چو باد
گر بوي تو به من بدهد خاک کوي تو
شاد آن زمان شوي که مرا
در
غمي ببيني
غم طبع شد مرا چو به غم خوردنم تو شادي
در
طالعم ز کس چو وفا نيست از تو ماند
از مادر زمانه به هر طالعي که زادي
اي
در
ميان کار کشيده به يک رهم را
واجب چنان کند که چنين بر کران نباشي
در
کار من نظر کن بر حال من ببخشاي
تا چند بي وفايي تا کي ز بدگماني
باختم
در
نرد عشقت اين جهان و آن جهان
چون همه درباختم با من دغا تا کي کني
گويي بدان ميارم کز بد بتر کنم من
من زين سخن نه لنگم تو با که
در
کجايي
در
عذر و گره موي ببند و بگشاي
که پذيراي گره شد تنم از مويه چو موي
اي شده پاي دلم آبله
در
جستن تو
چون به دست آمديم دل بنه و جست مجوي
ز غايت کرم اندر کلام تو ني نيست
در
اعتقاد تو ضد است نون مگر يي را
به هيچ لفظ تو نون هم به يي نپيوندد
وجود نيست مگر
در
ضمير تو ني را
يک ناله که کلک تو کند
در
مدد ملک
آنجا که عدو جلوه دهد بخت دژم را
حساد ترا
در
بدن از خوف تو خون نيست
ور هست چنان نيست که اصناف امم را
جمره است مگر خصم تو زيرا که نپايد
در
هيچ عمل منصب او بيش سه دم را
آن ديد جهان از کرم هر دو که هرگز
در
حصر نيايد نه يقين را نه گمان را
همچون ثمر بيد کند نام و نشان گم
در
سايه او روز کنون نام و نشان را
در
بيشه گوزن از پي داغ تو کند پاک
هم سال نخست از نقط بيهده ران را
عدل تو چنان کرد که از گرگ امين تر
در
حفظ رمه يار دگر نيست شبان را
هر لحظه شود رمح تو
در
دست تو سلکي
از بس که بچيند چه شجاع و چه جبان را
ملت و ملک از تو
در
لباس نظامند
بي تو نه آنرا نظام باد و نه اين را
جدا نبود زماني زبان من ز ثنات
چه باخواص و عوام و چه
در
خلا و ملا
بي عزم و بي لقاي تو
در
سرعت و ضياء
ننهاده گام و نا زده بر ماه و آفتاب
دست عدلت خاک رابيرون کند از دست باد
پاي قهرت بسپرد مر باد را
در
زير آب
رد و منعت حکم گردون راحنا بر کف نهد
در
هر آن عزمي که تو نوک قلم کردي خضاب
شد قوي دل دولت و دين از وفاق هر دو آن
قوت دل زايد آري
در
طبيعت از جلاب
اينکه مي بينم به بيداريست يارب يا به خواب
خويشتن را
در
چنين نعمت پس از چندين عذاب
بود اشکم چون شراب لعل
در
زرين قدح
ناله چون زير رباب و دل بر آتش چون کباب
تا طلوع آفتاب طلعت تو کي بود
يک جهان جان بود و دل همچون قصب
در
ماهتاب
در
زواياي فلک با وسعت او هر شبي
ذره يي را گنج ني از بس دعاي مستجاب
ما چو برگ بيد و قومي از بزرگان
در
سکوت
دايم اندر عشرتي از خردبرگي چون سداب
انوري آخر نمي داني چه مي گويي خموش
گاو پاي اندر ميان دارد مران خر
در
خلاب
بالله ام گر
در
سر دندان شود با لاف رعد
في المثل کر بارد آب زندگاني از سحاب
جلوه احسان خود
در
عمر کردستي تو نه
گر همه صد بدره زر بوديت و صد رزمه ثياب
از فلک
در
بندگي تو سپر هم نفکنم
گر به خون من کند تيغ حوادث را خضاب
نيست
در
علمم که جز تو کس خداوندم بود
هست بر علمم گوا من عنده ام الکتاب
جستم ز جاي خواب و نشستم به خانه
در
يک سينه پر ز آتش و يک ديده پر ز آب
هرچه
در
گيتي برو نام عطا افتد کفش
جمله را گفتست خذ جام و قلم را گفته هات
خون دل يابد ز باس تو چو گردون بشکند
در
عظام دشمن ملک ار همه باشد رفات
صفحه قبل
1
...
2814
2815
2816
2817
2818
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن