167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان اوحدي مراغي

  • سر معراج ترا هم تو تواني گفتن
    در دمي بود و از آن دم تو تواني گفتن
  • ديدني ها همه ديدي و بگفتي به همه
    هر که باور نکند قول تو در چاه بماند
  • خار درياي دل ما ز فراق رخ تست
    دسته اي گل ز در روضه جان بيرون آر
  • ما ز کردار بد خويش ز جان در خطريم
    اين خطر بنگر و آن خط امان بيرون آر
  • در غمت زار بگريم من و از بي مهري
    بازخندي چو تو، من زار بگريم ز غمت
  • جانم از تنگي اين دل به لب آمد بي تو
    با چنين دل غم عشق تو چه در مي بايست؟
  • خواهم که: گذر بر سر خاک تو کنم
    در ساعت و بر سر کنم آن خاک ترا
  • اين فرع که ديدي همه از اصلي خاست
    در ذات خود آن اصل نه افزود و نه کاست
  • بي جرم ز من بريد و در دشمن من
    پيوست به مهر و ذره اي شرم نداشت
  • يک جرعه مي صاف تو در صافي ريخت
    شد مست و درين ميان به سر مي گردد
  • هر چيز که در دو کون جز روي تو بود
    عکس تو و يا رنگ تو، يا بوي تو بود
  • آن خود که بود که در تو واله نشود؟
    از رنج که پرسي تو؟ که او به نشود؟
  • چون خيل غم تو در دل ريش آيد
    بر سينه ز درد و غصه صد نيش آيد
  • در عالم کج نهاد پر پيچ و خمش
    يک چيز طلب مي کنم از بيش و کمش
  • در گوش لب تو يک سخن خواهم گفت
    گر بشنود ار نه من و رويت پس ازين
  • جام جم اوحدي مراغي

  • نه ز پس راه يابد و نه ز پيش
    نه به بيگانه در رسد، نه به خويش
  • ز اختر و چرخ و عقل و جان برتر
    وز خيال و ضمير و فکر به در
  • ديوان انوري

  • رخ گر به خون شويم همي، آب از جگر جويم همي
    در حال خود گويم همي، يادي بود کارم ترا
  • اي کرده در جهان غم عشقت سمر مرا
    وي کرده دست عشق تو زير و زبر مرا
  • از پاي تا به سر همه عشقت شدم چنانک
    در زير پاي عشق تو گم گشت سر مرا
  • گر بي تو خواب و خورد نباشد مرا رواست
    خود بي تو در چه خور بود خواب و خور مرا
  • در خون من مشو که نياري به دست باز
    گر جويي از زمانه به خون جگر مرا
  • در کار تو ز دست زمانه غمي شدم
    اي چون زمانه بد، نظري کن به کار ما
  • دارم ز آب و آتش ياقوت و جزع تو
    در آب ديده غرق و بر آتش جگر کباب
  • اي روز و شب چو دهر در آزار انوري
    ترسم که دهر باز دهد زودت اين جواب
  • گه مشک مي فشاند بر مه ز گرد موکب
    گه ماه مي نگارد در ره ز نعل مرکب
  • هر شکن در زلف تو از مشک دالي ديگرست
    هر نظر از چشم تو سحر حلالي ديگرست
  • نايد اندر وصف کس آن چشم و زلف از بهر آنک
    در خيال هرکس از هريک خيالي ديگرست
  • من به حالي ديگرم از عشق او هر لحظه اي
    زانکه او در حسن هر ساعت به حالي ديگرست
  • تا ماه رويم از من رخ در حجيب دارد
    نه ديده خواب يابد نه دل شکيب دارد
  • جان را چه قيمت آرد گر در غمش نسوزد
    دل را محل چه باشد گر درد او ندارد
  • مرا گويد بيازارم اگر جان در غمم ندهي
    چگويي جان بدان ارزد که او از من بيازارد
  • نتابم روي از او هرگز اگرچه در غم رويش
    مرا چرخ کهن هردم بلايي نو به روي آرد
  • تا در اين دوري ز داروي و ز درمان چاره چيست
    صبر کن چندان که اين دوران دونان بگذرد
  • چه مي کني به چه مشغولي و چه مي طلبي
    چه گفتمت چه شنيدي چه در گمان آمد
  • مزن مزن پس از اين در دل آتشم که ز تو
    بيا بيا که بدين خسته دل غمان آمد
  • عقل بر سخت لبت را به سخن گفت اين است
    زانکه در مهد همي طفل سخن سنج کند
  • دامن چون تو پري دست گهر گيرد و بس
    واي آنکس که طمع در تو به نيرنج کند
  • چون در رکاب عهد و وفا مي رود دلم
    بيهوده است جور و جفا چند زين کند
  • گويد که دامن از تو و عهد تو درکشم
    تا عشق من سزاي تو در آستين کند
  • آن روزگار کو که مرا يار يار بود
    من بر کنار از غم و او در کنار بود
  • با داغ تو تن در ستم چرخ توان داد
    با ياد تو اندر دهن مار توان بود
  • آنجا که مراد تو به جان کرد اشارت
    با خصم تو در کشتن خود يار توان بود
  • آنچه بر من در غم آن نامسلمان مي رود
    بالله ار با مؤمن اندر کافرستان مي رود
  • با آنکه کس به شادي من نيست در غمت
    زين يک متاعم اين همه درخور نمي شود
  • تدبير چه که هرکه ز گيتي به کاري آمد
    در کار او فروشد و هم کار مي نمايد
  • گفت اي کسي که در همه عمر از جفاء چرخ
    با من شبي به روز نياورده اي به کام
  • در گوشه اي که کس نبد آگه ز حال ما
    زان عشرت به غايت و زان مستي تمام
  • يک روز دامن تو بگيرم که چند شب
    در تو به اشک خويش به دامن گرفته ام
  • کم کن ز سر تکبر و بنشين که انوري
    در عشق چون ميان و لبت گشت کم ز کم