167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • مدان ز غصه مسلم گشاده رويان را
    که هست صد گره از سبحه در دل محراب
  • زهي ز عارض گلرنگ، خوني مي ناب
    عرق به روي تو جام شراب در مهتاب
  • ميان بحر ز موج سراب تشنه ترم
    ز آب، در گره من هواست همچو حباب
  • ز روي بحر دهد چشم آب، ديده وري
    که در فشاندن سرخوش اداست همچو حباب
  • گشوده شد ز هواي محيط، عقده من
    خوشا سري که در او اين هواست همچو حباب
  • خراب کوي مغانم که آب تلخش را
    هزار عاشق سر در هواست همچو حباب
  • چو موميايي من در شکست خود بسته است
    گر از شکست نترسم، رواست همچو حباب
  • سپهر جام بلوري است پر مي روشن
    زمين قلمرو نورست در شب مهتاب
  • صراحي مي گلرنگ، سرو سيميني است
    پياله غبغب حورست در شب مهتاب
  • زمين ز خنده لبريز مه، نمکداني است
    زمانه بر سر شورست در شب مهتاب
  • رسان به دامن صحراي بيخودي خود را
    که خانه ديده مورست در شب مهتاب
  • مي شبانه کز او روز عقل شد تاريک
    تمام نور حضورست در شب مهتاب
  • ز خويش پاک برون آ که مغز خشک زمين
    تر از شراب طهورست در شب مهتاب
  • به غير باده روشن، نظر به هر چه کني
    غبار چشم شعورست در شب مهتاب
  • براق راهروان است روشنايي راه
    سفر ز خويش ضرورست در شب مهتاب
  • به هر طرف که نظر باز مي کنم صائب
    تجليات ظهورست در شب مهتاب
  • پياله نوش و مينديش از حرارت مي
    که در شراب، طباشير مي کند مهتاب
  • در آن کسي که ننوشد پياله اي، صائب
    به حيرتم که چه تأثير مي کند مهتاب؟
  • مريز آب رخ خود مگر براي شراب
    که در دو نشأه بود سرخ رو گداي شراب
  • حباب وار سر فردي از جهان دارم
    بر آن سرم که کنم در سر هواي شراب
  • کنند ساده ز خط کتابه مسجد را
    اگر کتاب بگيرند در بهاي شراب
  • کدام درد به اين درد مي رسد صائب؟
    که در بهار ندارم به کف بهاي شراب
  • اگر چه گرد برآورده ام ز ميکده ها
    هنوز در دل من هست آرزوي شراب
  • من آن شکسته بنايم درين خراب آباد
    که در خرابي من ناز مي کند سيلاب
  • قرار نيست به يک جاي بي قراران را
    که در محيط، سفر ساز مي کند سيلاب