نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان اوحدي مراغي
ازين قياس تو
در
آدمي نگر، کو نيز
نه دير و زود درين گير و دار خواهد ماند
مي کني درمان درد مردم از دانش، ولي
اين همه درمان
در
آن ساعت که درماني چه سود؟
چند پي گفتي که: دستي نيک دارم
در
هنر
با چنين دستي چو دست آموز شيطاني چه سود؟
بي غرض کس را نخواهي داد ناني
در
جهان
کفش مهمان چون بخواهي برد، مهماني چه سود؟
از براي سود زر جان
در
زيان انداختي
چون نمي ماني و اين زرها همي ماني چه سود؟
خواهي که
در
ز بحر برآري و طرفه آنک
يک موي خود ز بحر نخواهي که تر شود
ده پايه پست کرده ام آهنگ شعر خود
تا فهم آن مگر به دماغ تو
در
شود
دل را به لب رسيد ز غم جان و عاقبت
جان
در
ميان نهادم و دلبر به من رسيد
گر
در
ديار خود نتواني به کام زيست
تن را به غربت افکن و دور از ديار دار
خوش چشمه ايست طبع تو
در
مرغزار تن
اين چشمه را ز خاک طمع بي غبار دار
کناره گير ز معشوقه اي، که روز و شبش
تو
در
کناري و او از تو دور صد منزل
گر
در
دل تو جاي کسي هست غير او
فارغ نشين، که هيچ نکردي به جاي دل
دل درماندگان خستن، خطا باشد، که هم
در
پي
شما نيز اين چنين يک روز درمانيد، من گفتم
آن جماعت را که
در
سينه ز شوق آتش بود
کارگاه سوز دل بر کار باشد صبحدم
صبحدم بايد شدن
در
کوي او، کز شاخ وصل
هر گلي کت بشکفد بي خار باشد صبحدم
در
شب شهوت گر از گل بستر و بالين کني
آنچنان بالين و بستر مار باشد صبحدم
دست با هر کس که دادي
در
ميان همچون کمر
باز بايد کرد، کان زنار باشد صبحدم
بار بسيارست و راه دور
در
پيش، اي جوان
اين زمان از محنت پيري بينديش، اي جوان
تن صدق کجا ورزد؟ بر خال به خون عاشق
دل راست کجا گردد؟
در
زلف به خم رفته
راهي نه ز پيش و پس،
در
شهر چنين بي کس
من خفته و همراهان با طبل و علم رفته
از گفته و کرد من وز محنت و درد من
شد چهره زرد من
در
نيل و بقم رفته
چون چرخ بسي گشته من
در
پي کام دل
وين چرخ به کام من دردا! که چه کم رفته!
لافم نرسيد، ارچه اين راه به سر رفتم
تا
در
چه رسد، گويي، مرد به قدم رفته؟
در
سر مکن اين سودا، بسيار، که خواهي ديد
از کاسه سر سودا وز کيسه درم رفته
در
بيم بلا بودن يک چند و به صد حسرت
از بوم وجود آخر بر بام عدم رفته
ز پيش خورد غم خوردنت خداي و تو دايم
در
آن هوس که : نويسي حديث خوردم و خوردي
زر غول مرد باشد و زن غل گردنش
در
غل غول باشي، تا با زن و زري
روزي که ياران دگر، از دور کردندي نظر
از خيبر و باروش
در
، کندي، زهي زور آوري
راي تو جفت تير شد، چون مهر عالم گير شد
عقل بلندت پير شد،
در
کار معني گستري
من بسته بند توام، خاک دو فرزند توام
در
عهد و پيوند توام، با داغ و طوق قنبري
گفتم که : اي گذشته، ما را به غصه هشته
آه! از کجات پرسم: چوني و
در
چه کاري؟
روحش به راز با من، مي گفت باز با من:
کاي
در
وصال و هجران حق تو حق ياري
دل
در
جهان مبند، که بي جرعه هاي زهر
کس شربتي نمي خورد، از دست او، هني
واعظت گولست و ميدانم که: از ره دور گردي
رهبرت غولست و ميدانم که:
در
وادي بماني
کرده اي با خود حساب آنکه: چون مالم فزون شد
در
مراد دل بمانم شاد و آخر هم نماني
هرکه
در
دنيا به رنج آمد، ز بهر راحت تن
زندگاني مي دهد بر باد بهر زندگاني
مرد را گفت و قدم بايد، تو خود يکباره گفتي
خلق را
در
سر زبان بايد، تو خود يکسر زباني
بي زر اندر خانه ننشاني شبي کس را و عمري
هست تا
در
ملک ايزد مي نشيني رايگاني
گرچه جان
در
پاي ياران کرده ام، از راه صورت
کس نکرد آهنگ جانم، غير از آن ياران جاني
ترا از آنچه که چون گل
در
آتشست کسي؟
که جاي خويشتن اندر گل و گلاب کني
ز سر جوان نتواني شد، ار چه
در
پيري
ز مشک سوده سر خويش را خضاب کني
گرم دور از تو يک ساعت گذر بر حلقه اي افتد
مرا
در
حلقها جويي و همچون حلقه بربايي
دمي نزديک آن باشد که: گردم
در
تو ناپيدا
زماني بيم آن باشد که: گردم بي تو سودايي
ز بهر ديدن روي تو بينايي نگه دارم
چه ميگويم؟ نه آن نوري که
در
گنجي به بينايي
چو
در
باغ تو از لطفت همان اميد ميباشد
که ناهمواري ما را به لطف خود بپيرايي
ز ما گر خدمتي شايسته حضرت نمي آيد
برآن
در
ثابتيم آخر، نه بي صبريم و هرجايي
چه کافر نعمتي از من تواند
در
وجود آمد؟
که فيض خوان جود تست، اگر خونم بپالايي
کريما، سر گران بر من مکن، گر کاهلي کردم
ز بهر آنکه
در
خدمت نميدانم سبک پايي
روي چون
در
سفر کعبه کنند اهل سلوک
از خود و هستي خود جمله سفر بايد کرد
بوي آن خاک دمي گر برهاند ز عذاب
به نسيم خوش آن روضه
در
آييم ز خواب
صفحه قبل
1
...
2812
2813
2814
2815
2816
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن