نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
ديوان اوحدي مراغي
به جان
در
غيرتم از دل، که پيش اوست پيوسته
گرين غيرت بديدي او بغير ما نپيوستي
گر آن گلچهره را
در
دل نشان دوستي بودي
دل اين خستگان هر دم به خار غم چرا خستي؟
به غير از درددل چيزي نديدم
در
فراق او
حکايت غير ازين بودي مرا گر غيرتي هستي
نه يک دلبستگي دارد بدان زلف اوحدي، کو را
اگر پنجاه دل بودي به جان
در
زلف او بستي
برسيدند همرهان تو هر يک به منزلي
پي ايشان کجا روي؟ تو که
در
خفت و خيستي
هر زمانم شاخ اندوهي ز دل سر بر زند
خود نميدانم چه بيخست اين که
در
دل کاشتي
گر پس از جنگ آشتي جويي، نگيري
در
کنار
تا هم آن دم نيز بي جنگي نباشد آشتي
دي طلب کردي که
در
پاي تو ريزم جان خويش
زان طلب کردن سرم بر آسمان افراشتي
شغل تو گر خواجگيست،
در
پي آن روز، که هست
کار من و اوحدي رندي و ناداشتي
اگر آن غنچه دهن را سر مهري بودي
در
دل از کيسه چرا آن همه خارم کردي
تنگ دستم، چه شدي گر به وفا دستي تنگ
ز سر لطف
در
آغوش و کنارم کردي؟
نگارا، ياد مي داري که ياد ما نمي کردي؟
سگان را
در
بر خود جاي و جاي ما نمي کردي؟
نشان درد مي ديدي ولي درمان نمي دادي
به کوي وصل مي بردي ولي
در
وا نمي کردي؟
نخستين روزت ار با من نبودي فتنه اندر سر
چو رخ
در
پرده پوشيدي دگر پيدا نمي کردي
دلم را مي نهي داغي و گرنه
در
چنين باغي
رخ از خيري نمي بردي دل از خارا نمي کردي
ديگر بهيچ آبي
در
بار و بر نيايد
شاخ سکون و صبرم، کز بيخ و بن بکندي
با من مرو، که خصمم عيبت کند، چو بيند
من پير گشته وانگه
در
دست ازين نگاري
آمد آن موسم که: هر کس با دلارامي که دارد
باده نوشد
در
ميان باغ و ما نيز از کناري
من چو نرگس برنگيرم ز آب پي چندان که باشد
سوسني
در
پاي سروي، سبزه اي بر جويباري
دلت سختست و مژگان تير،
در
کار من مسکين
بدان نسبت که مژگان خار و دل برجاست پنداري
خطا زلفت کند، آخر دلم را
در
گنه آري
جنايت خود کني و آنگاه جرم از ماست پنداري
هر به عمري نزد خود روزي به مهمانم بري
پرده پيش رخ ببندي، پس
در
ايوانم بري
او شوي چو خود را تو از ميانه بر گيري
در
بها بيفزايي، تا بهانه بر گيري
دام شرک را دانه جز تو کس نمي بينم
گر ز دام
در
خوفي دم ز دانه برگيري
در
سلوک اين منهج گر به صدق مي کوشي
تا ز راه دربندي دل ز خانه برگيري
حريف سيم کش بايد، که
در
سيمين بران پيچد
که وصل يار سيمين بر نيابي جز به زر بازي
نخواهي مرد آن بودن که: گردي گرد عشق او
مگر چون اوحدي وقتي که هر چه هست
در
بازي
عجب مدار که پيشت چراغ را بنشانم
که شمع نيز
در
آن شب نشسته به، که تو خيزي
به درويشي و مسکيني چو دستت مي دهد چيزي
چرا
در
پاي درويشان و مسکينان نمي پاشي!
بسان اوحدي اين جا بنه
در
نيستي گردن
که کاري بر نمي آيد ز خود بيني و بواشي
خود کجا روا باشد اين؟ که ما بدين گونه
از تو دور وآنگهي تو هم
در
ديار ما باشي
ز راه دوستي گفتم: دلم را چاره بر باشي
چه دانستم که
در
کارم ز صد دشمن بتر باشي؟
دل سخت تو کي بخشد بر آب چشم بيدارم؟
چو آنساعت که من گريم تو
در
خواب سحر باشي
گر به رنج غم او کوفته گردي صد بار
بوي آن نيست که
در
صحن سرايش باشي
زين پس آن چشم ندارم که مرا خواب آيد
مگر آن شب که
در
آغوش و کنارم باشي
چو تن
در
محنتي افتد، تنم را باز جويي دل
چو جانم زحمتي يابد، تو جان جان من باشي
تا کي نهان بماند
در
زير پنبه آتش؟
هم بر زنيم ناگه اين شيشه را به سنگي
بآب ديده مي گريم ز دستان تو هر ساعت
که آتش ميزيني
در
جان و مي گويي: چه مينالي؟
جهان پر شرح تست و نام اوحدي، ليکن
عجب دارم که نام او رود
در
مجلس عالي!
اي
در
سخن نامت علم، شعري چنين آرا ز قلم
اللم يلي يللم يلم يللي يلي يللي بلي
زهي! ناديده از خوبان کسي مثل تو
در
خيلي
اگر روي ترا ديدي چو من مجنون شدي ليلي
اگر چشمم چنين گريد ميان خاک کوي تو
ز اشک او همي ترسم که
در
شهر اوفتد سيلي
گرفتم ز اوحدي يکروز جرمي
در
وجود آمد
ز احسان تو آن زيبد که بر جورش کشي ذيلي
تا تو روزي رخ نمايي، يا شبي از
در
درآيي
من بدين اميد و سودا مي برم صبحي به شامي
دلت چون بت پرست آمد به شهر ما گذر، کان جا
چليپاييست
در
هر توي و ناقوسي بهر بامي
چو گفتم: چون توان رفتن درون پرده وصلش؟
بگفت: آن دم که
در
رفتن ز خود بيرون نهي گامي
به سوداي رخ آن بت نخفتم دوش و
در
خوابم
خيالش گفت: عاشق بين که خوابش هست و ارامي
يک روز نمي آيي، تا
در
غم خود بيني
صد خانه چون دوزخ، صد ديده چون خاني
در
وصف تو ديواني از شعر چو پر کرد او
پر بر تو کند دعوي از شرعي و ديواني
باغبانا، ادب آنست که چون
در
چمن آيد
سرو را برکني از بيخ و به جايش بنشاني
صفحه قبل
1
...
2810
2811
2812
2813
2814
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن