167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • لاف حکمت در خرابات مغان از بي تهي است
    مي شود از خيرگي همچشم افلاطون حباب
  • رو نمي گرداند از شمشير بي زنهار موج
    بس که در نظاره دريا بود مفتون حساب
  • در تماشاگاه دريا رشک بر خود مي بريم
    پرده چشم تماشاييم ما همچون حباب
  • نيست عقل مصلحت بين در سر بي مغز ما
    مرکز پرگار سوداييم ما همچون حباب
  • نيست ما را در جهان آب و گل ويرانه اي
    خانه بردوشان درياييم ما همچون حباب
  • چون چراغ روز مي ميرد براي خامشي
    بس کز آن رخسار روشن در حجاب است آفتاب
  • تا تو از خلوت صبوحي کرده بيرون آمدي
    چون چراغ صبحدم در اضطراب است آفتاب
  • در خرابات محبت شيشه بي ظرف نيست
    ذره اي بر سر کشد رطل گران آفتاب
  • پرده داري حسن عالمسوز را در کار نيست
    کز فروغ خويش باشد ديده بان آفتاب
  • هر سري را در خور همت کلاهي داده اند
    افسر ديوانگان باشد به هامون آفتاب
  • هيچ جا در عالم وحدت تهي از يار نيست
    نامه هر ذره اي اينجاست مضمون آفتاب
  • از شفق هر چند شويد چهره در خون آفتاب
    زردرويي مي کشد زان روي گلگون آفتاب
  • حسن عالمگير، عالم را کند همرنگ خود
    جلوه ليلي کند در چشم مجنون آفتاب
  • مي تواند شهپر توفيق شد ذرات را
    هر که گردد در طلب آتش عنان چون آفتاب
  • خوبي پا در رکاب مه ندارد اعتبار
    اي خوش آن حسني که باشد جاودان چون آفتاب
  • گنج هاي بيکران غيب در فرمان اوست
    هر که را دادند دست زرفشان چون آفتاب
  • از بهشت روشنايي روزني واکرده است
    در دل هر ذره از مژگان زرين آفتاب
  • حسن را با خاکساران التفات ديگرست
    مي کند در چشم روزن توتيايي آفتاب
  • روزن خاکي نهادان تنگ چشم افتاده است
    ورنه در احسان ندارد نارسايي آفتاب
  • گر چه در روشنگري دارد يد بيضا ز صبح
    برنمي آيد به شبهاي جدايي آفتاب
  • آتشي افکند عشقت در دل خوبان که شد
    کاسه دريوزه شبنم گدايي آفتاب
  • نيست گر ديوانه آن ليلي عالم، چرا
    از رگ ابرست در زنجيرخايي آفتاب
  • در تلاش شهرت از نقصان بود جرم هلال
    از تمامي فارغ است از خودنمايي آفتاب
  • شب نشين با دختر رز عمر جاويد آورد
    فيض آب خضر دارد در دل شبها شراب
  • تنگناي شهر جاي نشأه سرشار نيست
    داد جولان مي دهد در دامن صحرا شراب