167906 مورد در 0.19 ثانیه یافت شد.

ديوان اوحدي مراغي

  • همچو ماهي صيد آن ماهم، که روزي بيست بار
    زلف چون دامش در اندازد همي شستي به من
  • مرا چون ماه در عقرب خوش آمد روي و زلف او
    از آن نيکي نميبينم، که بد بود اختيار من
  • سرم را اتصالي هست کلي با خيال او
    از آن سر در نمي آرد به دوش بردبار من
  • تو اصطرلاب اين دل را بگردان در شعاع رخ
    ببين تا ارتفاع مهر چندست از شمار من؟
  • از آن خاک اوحدي را گر نهي بر جبهه اکليلي
    به شعري ميبرد شعر چو در شاهوار من
  • گر خبر از درد من نيست ترا، در نگر
    تا بتو گويد درست روي چو دينار من
  • زلف تو در راه دل دام بلا چون نهاد
    روي چو گل را بگو تا: ننهد خار من
  • برخاستي تا: خون من در پاي خود ريزي دگر
    اي آرزوي دل، دمي بنشين و بنشان آز من
  • پروانه وارم سوختي، اي شمع وز رخسار تو
    نه پرتوي بر حال دل، نه بوسه اي در گاز من
  • از بس که نالد اوحدي در حسرت ديدار تو
    پر شد جهان ز آوازه عشق بلند آواز من
  • با تو نشست دشمنم روي به روي و من چنين
    دور نشسته در شما مي نگرم، دريغ من!
  • از در خود برانيم هر دم و من به حکم تو
    ميروم و نمي روي از نظرم، دريغ من!
  • دل به تو شاد وآنگهي چشم تو در کمين جان
    من ز فريب چشم تو بي خبرم، دريغ من!
  • نيست دريغ کاوحدي برد خطر ز دست تو
    من که ز دست خويشتن در خطرم، دريغ من!
  • به گوشت همي رسد که: من مي کنم زيان
    ولي در تو کي رسد زيان از زيان من؟
  • مرا در دل آتشيست نهفته ز هجر تو
    که بر مي کند کنون زبان از زبان من
  • اي ز سوداي تو در هر گوشه اي آواره من
    چاره کارم نه نيکو مي کني، بيچاره من!
  • روز مرگم بر سر تابوت خواهد شعله زد
    آتش عشقت که در دل دارم از گهواره من
  • در زبان خاص و عام افتاد رازم چون سخن
    اي مسلمانان، زبون افتاده ام يک باره من
  • پشتم چو چنبر از غم و نيکوست ماجري
    دل بسته ام در آن رسن مشک ساي من
  • اوحدي، از بهر خدا، دور مرو پيش خدا
    در خود و او کن نظري، نقطه و پرگار ببين
  • در دستگاه چرخ اگر اندوه و محنت کم شود
    از پيش ما گو: خرج کن چندان که بايد بعد ازين
  • بس فتنه زاييد آسمان، در دور چشم مست او
    از روزگار بي وفا تا خود چه زايد بعد ازين
  • گو: آزمايش را ببر گردي ز خاک اوحدي
    گر در جهان آشفته اي عشق آزمايد بعد ازين
  • ز عالم همي جستم نشان دل آرايش
    چو عالم شدم بر وي ز عالم به در بود او
  • صد بار بر زانو نهم سر بي رخش هر ساعتي
    ناديده خود را در جهان يک بار همزانوي او
  • در وصل او مشکل رسم، تا زان من داني مرا
    چون از من من بگذرم، آنجا بماند اوي او
  • هر سر مويت، اي پسر، دست گرفته خاطري
    در عجبم که: چون بود از همه باز رست تو؟
  • با همه زيرکي، نگر: صيد تو گشت اوحدي
    ور تو تويي، در اوفتد پنجه ازو به شست تو
  • گر سوي من چنين نگرد چشم مست تو
    سر در جهان نهم به غريبي ز دست تو
  • چون اوحدي ار راهم باشد به در شاهم
    يا دولت او خواهم يا داد ز دست تو
  • دوش گفتي: به دلت در زنم آتش روزي
    چه دل؟ اي خرمن دلها شده بر باد از تو
  • هر آن کس را که ميداني شماري برگرفت از خود
    ولي زينها کسي خود در شماري نيست غير از تو
  • اگر غيري نظر بازي کند با صورت ديگر
    مرا منظور در آفاق، باري، نيست غير از تو
  • چو غم دادي به غم خواران، نيابد کرد تقصيري
    که در غم، عاشقان را غم گساري نيست غير از تو
  • به صيد ما نکند کس هوا و رغبت ازين پس
    که داغ دست تو داريم و خانه در حرم تو
  • بر بام رو تا خلق را در تيره شب روشن شود
    ماهي ز طاق آسمان،ماهي ز طرف بام تو
  • ديشب سلامي کرده اي، چون قدر آن نشناختم
    امروز خود را مي کشم در حسرت دشنام تو
  • از سيم خالي مي کني وز مشک خالي مي زني
    اين دامها چند افگني؟ اي اوحدي در دام تو
  • اکنون که به شيدايي چون اوحدي از غفلت
    در دام تو افتادم، جان من و جان تو
  • تو و من در ميان ما کجا گنجد؟ که اينساعت
    تو گرديدي و گرديدم، تو آن من، من آن تو
  • گمان بردي که برگشتم به جور از آستانت من؟
    بلي در حق مسکينان خود اين باشد گمان تو
  • از آن حشمت که مي بينم نخواهد هيچ کم گشتن
    فقيري گر بياسايد زماني در زمان تو
  • چو دست خود نخواهي کردن اندر گردنم روزي
    شبي بگذار تا باشد دو دستم در ميان تو
  • مرا گفتي: ميان در بند اگر خواهي کنار من
    ميان بستم، که دربندم به دست خود ميان تو
  • بهر جانب ز شوقت چون سگ گم گشته مي گردم
    به بوي آنکه در يابم غبار کاروان تو
  • به دستان اوحدي را کرد چشمت پير مي بينم
    سرش را من، که خواهد رفت در پاي جوان تو
  • چون ز خود نشد خالي هيچ نفس خودبينت
    از خدا سفر کردن، در خدا چه داني تو؟
  • شب چو خفته مي باشي تا به روز در خلوت
    گر هدر شودخوني، يا هبا چه داني تو؟
  • اي که مرد معني را زير خرقه مي جويي
    آن کلاه داران را در قبا چه داني تو؟