نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.19 ثانیه یافت شد.
ديوان اوحدي مراغي
همچو ماهي صيد آن ماهم، که روزي بيست بار
زلف چون دامش
در
اندازد همي شستي به من
مرا چون ماه
در
عقرب خوش آمد روي و زلف او
از آن نيکي نميبينم، که بد بود اختيار من
سرم را اتصالي هست کلي با خيال او
از آن سر
در
نمي آرد به دوش بردبار من
تو اصطرلاب اين دل را بگردان
در
شعاع رخ
ببين تا ارتفاع مهر چندست از شمار من؟
از آن خاک اوحدي را گر نهي بر جبهه اکليلي
به شعري ميبرد شعر چو
در
شاهوار من
گر خبر از درد من نيست ترا،
در
نگر
تا بتو گويد درست روي چو دينار من
زلف تو
در
راه دل دام بلا چون نهاد
روي چو گل را بگو تا: ننهد خار من
برخاستي تا: خون من
در
پاي خود ريزي دگر
اي آرزوي دل، دمي بنشين و بنشان آز من
پروانه وارم سوختي، اي شمع وز رخسار تو
نه پرتوي بر حال دل، نه بوسه اي
در
گاز من
از بس که نالد اوحدي
در
حسرت ديدار تو
پر شد جهان ز آوازه عشق بلند آواز من
با تو نشست دشمنم روي به روي و من چنين
دور نشسته
در
شما مي نگرم، دريغ من!
از
در
خود برانيم هر دم و من به حکم تو
ميروم و نمي روي از نظرم، دريغ من!
دل به تو شاد وآنگهي چشم تو
در
کمين جان
من ز فريب چشم تو بي خبرم، دريغ من!
نيست دريغ کاوحدي برد خطر ز دست تو
من که ز دست خويشتن
در
خطرم، دريغ من!
به گوشت همي رسد که: من مي کنم زيان
ولي
در
تو کي رسد زيان از زيان من؟
مرا
در
دل آتشيست نهفته ز هجر تو
که بر مي کند کنون زبان از زبان من
اي ز سوداي تو
در
هر گوشه اي آواره من
چاره کارم نه نيکو مي کني، بيچاره من!
روز مرگم بر سر تابوت خواهد شعله زد
آتش عشقت که
در
دل دارم از گهواره من
در
زبان خاص و عام افتاد رازم چون سخن
اي مسلمانان، زبون افتاده ام يک باره من
پشتم چو چنبر از غم و نيکوست ماجري
دل بسته ام
در
آن رسن مشک ساي من
اوحدي، از بهر خدا، دور مرو پيش خدا
در
خود و او کن نظري، نقطه و پرگار ببين
در
دستگاه چرخ اگر اندوه و محنت کم شود
از پيش ما گو: خرج کن چندان که بايد بعد ازين
بس فتنه زاييد آسمان،
در
دور چشم مست او
از روزگار بي وفا تا خود چه زايد بعد ازين
گو: آزمايش را ببر گردي ز خاک اوحدي
گر
در
جهان آشفته اي عشق آزمايد بعد ازين
ز عالم همي جستم نشان دل آرايش
چو عالم شدم بر وي ز عالم به
در
بود او
صد بار بر زانو نهم سر بي رخش هر ساعتي
ناديده خود را
در
جهان يک بار همزانوي او
در
وصل او مشکل رسم، تا زان من داني مرا
چون از من من بگذرم، آنجا بماند اوي او
هر سر مويت، اي پسر، دست گرفته خاطري
در
عجبم که: چون بود از همه باز رست تو؟
با همه زيرکي، نگر: صيد تو گشت اوحدي
ور تو تويي،
در
اوفتد پنجه ازو به شست تو
گر سوي من چنين نگرد چشم مست تو
سر
در
جهان نهم به غريبي ز دست تو
چون اوحدي ار راهم باشد به
در
شاهم
يا دولت او خواهم يا داد ز دست تو
دوش گفتي: به دلت
در
زنم آتش روزي
چه دل؟ اي خرمن دلها شده بر باد از تو
هر آن کس را که ميداني شماري برگرفت از خود
ولي زينها کسي خود
در
شماري نيست غير از تو
اگر غيري نظر بازي کند با صورت ديگر
مرا منظور
در
آفاق، باري، نيست غير از تو
چو غم دادي به غم خواران، نيابد کرد تقصيري
که
در
غم، عاشقان را غم گساري نيست غير از تو
به صيد ما نکند کس هوا و رغبت ازين پس
که داغ دست تو داريم و خانه
در
حرم تو
بر بام رو تا خلق را
در
تيره شب روشن شود
ماهي ز طاق آسمان،ماهي ز طرف بام تو
ديشب سلامي کرده اي، چون قدر آن نشناختم
امروز خود را مي کشم
در
حسرت دشنام تو
از سيم خالي مي کني وز مشک خالي مي زني
اين دامها چند افگني؟ اي اوحدي
در
دام تو
اکنون که به شيدايي چون اوحدي از غفلت
در
دام تو افتادم، جان من و جان تو
تو و من
در
ميان ما کجا گنجد؟ که اينساعت
تو گرديدي و گرديدم، تو آن من، من آن تو
گمان بردي که برگشتم به جور از آستانت من؟
بلي
در
حق مسکينان خود اين باشد گمان تو
از آن حشمت که مي بينم نخواهد هيچ کم گشتن
فقيري گر بياسايد زماني
در
زمان تو
چو دست خود نخواهي کردن اندر گردنم روزي
شبي بگذار تا باشد دو دستم
در
ميان تو
مرا گفتي: ميان
در
بند اگر خواهي کنار من
ميان بستم، که دربندم به دست خود ميان تو
بهر جانب ز شوقت چون سگ گم گشته مي گردم
به بوي آنکه
در
يابم غبار کاروان تو
به دستان اوحدي را کرد چشمت پير مي بينم
سرش را من، که خواهد رفت
در
پاي جوان تو
چون ز خود نشد خالي هيچ نفس خودبينت
از خدا سفر کردن،
در
خدا چه داني تو؟
شب چو خفته مي باشي تا به روز
در
خلوت
گر هدر شودخوني، يا هبا چه داني تو؟
اي که مرد معني را زير خرقه مي جويي
آن کلاه داران را
در
قبا چه داني تو؟
صفحه قبل
1
...
2808
2809
2810
2811
2812
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن