167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • تا نگردد زبان خموش از لاف
    آب در روغن است دلها را
  • تنگ خلقي به دوستان صائب
    در هم افشردن است دلها را
  • صبر در مهد خاک چون طفلان
    دست بر روي هم نهاده مرا
  • صد گره در دلم فتد چو صدف
    يک گره گر شود گشاده مرا
  • شد ز مستي کمان سخت فلک
    سست در قبضه چون کباده مرا
  • چون کدو نيست شيشه در بارم
    نکند خرد، زور باده مرا
  • چون سيل، ز شوق قلزم تو
    در رقص رواني اند جانها
  • از روي گشاده تو گرديد
    در بسته چو غنچه، گلستان ها
  • در خاک، چو نبض، بي قرارند
    از شوق خدنگت استخوان ها
  • در جلوه گه تو کوه طاقت
    چون کاه شد از سبک عنان ها
  • کلک تو رسانده است صائب
    در هر کف خاک، گلستان ها
  • در وصف رخ تو بلبلان را
    خون مي چکد از سر زبانها
  • ده در عوض دري گشايند
    دست است زبان بي زبان ها
  • روزن هر خانه اي در خور وسعت بود
    ديده دل روزن است خانه افلاک را
  • نيست غم نان و آب، گوشه نشين را
    در رحم آماده است رزق، جنين را
  • در رياض عشق، بخت سبز را
    سبزه بيگانه مي دانيم ما
  • در گلو چون گريه مي گردد گره
    از قناعت، دانه مي دانيم ما
  • در قمار عشق جان را باختن
    بازي طفلانه مي دانيم ما
  • از دو عالم گر چه بيرون رفته ايم
    خويش را در خانه مي دانيم ما
  • زنهار به چشم کم در سوختگان منگر
    کز آبله پايان است سيراب، بيابان ها
  • چون سرو به آزادي هر کس که علم گردد
    در فصل خزان باشد پيرايه بستان ها
  • زان روز که سرو او در باغ خرامان شد
    خميازه آغوش است گلشن ز خيابان ها
  • چون پيرهن يوسف در باديه پيمايي است
    از شوخي بوي گل ديوار گلستان ها
  • فتنه دنيا نگردد هر که دنيا را شناخت
    تشنه چشمان هوس را در کمند آرد سراب
  • دل نيازارد زحرف سخت هرگز سنگ را
    هر که داند کوه عاجز نيست در رد جواب