167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • عشق آمد و بيرون در افکند چو نعلين
    از خلوت انديشه من هر دو جهان را
  • در کوه و کمر از ره باريک خطرهاست
    زنهار به دنبال مرو خوش کمران را
  • چون صبح مدر پرده شب را که مکافات
    در خون جگر غوطه دهد پرده دران را
  • هنگام خموشي گره گوهر اسرار
    در وقت سخن تيغ زبانيم جهان را
  • در صحبت ما قطره شود گوهر شهوار
    از دل صدف پاک دهانيم جهان را
  • در آينه ماست عيان راز دو عالم
    هر چند ز حيرت زدگانيم جهان را
  • در ظاهر اگر ديده ما پرده خواب است
    ما از دل بيدار، شبانيم جهان را
  • صائب خبري نيست که در محفل ما نيست
    هر چند که از بيخبرانيم جهان را
  • دلگير کند غنچه من صبح وطن را
    در خاک کند کلفت من سرو چمن را
  • يوسف نه متاعي است که در چاه بماند
    از ديده بدخواه چه پرواست سخن را؟
  • آن سرمه که من از نفس سوخته دارم
    در بيضه نفس گير کند مرغ چمن را
  • نگذاشت ز سر، سرکشي آن زلف ز آهم
    حرفي است که در مار اثرهاست فسون را
  • هر جا لب لعل تو به گفتار درآيد
    در آب گهر غوطه دهد مغز زمين را
  • در کوتهي دست نهفته است درازي
    زنهار به يک دست مگيريد سبو را
  • در مردم بي مغز سرايت نکند حرف
    رنگين نکند باده گلرنگ کدو را
  • در دامن گل همچو سپندست بر آتش
    ديده است مگر شبنم گل آن بر رو را؟
  • بر خاطر درياست گران، باد مخالف
    در مجلس مي راه مده عربده جو را
  • در دامن منزل نبود بيم ز رهزن
    همراه چه حاجت سفر بي خبري را؟
  • تا صاحب فرزند نگردي، نتوان يافت
    در عالم ايجاد، حقوق پدري را
  • صائب به جز آشفتگي دل ثمري نيست
    در دايره چرخ، پريشان نظري را
  • در نامه ما حرف نسنجيده نباشد
    از جيب صدف سفته برآيد گهر ما
  • آزادي ما در گرو پختگي ماست
    آويخته است از رگ خامي ثمر ما
  • يارب که دعا کرد که چون قافله موج
    آسايش منزل نبود در سفر ما
  • در غنچه دل زنگ برآرد نفس ما
    رسوايي گلبانگ ندارد جرس ما
  • بيدار شد از ناله بلبل گل تصوير
    در خواب بهارست همان، دادرس ما