نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان اوحدي مراغي
مي کني دعوي که:
در
باغ لطافت گل منم
راست مي گويي، ولي بي خار نشکفتي تو نيز
در
ضمير ما نميگنجد بغير از دوست کس
هر دو عالم را به دشمن ده، که ما را دوست بس
در
جهان هم نفسي جز تو ندارد جانم
هر نفس ميرو و آن جان جهان را ميپرس
در
چمن مي شو و بر ياد گلش مي مينوش
وز چمن مي رو و آن سرو روان را ميپرس
گر چه من پير شدم
در
هوس ديدن او
تو گذر مي کن و آن بخت جوان را ميپرس
عشرت بهار کن، که شود روزگار خوش
مي
در
بهار خور، که بود بي غبار و غش
تنم عزم سفر دارد ولي از خاک کوي او
دلم بيرون نخواهد شد، که
در
جانست قلابش
ور آن دلدار سنگين دل ز حال اوحدي پرسد
بگو: ار دست ميگيري کنون وقتست،
در
يابش
همچو من
در
هجر جانان دور باد از کام دل
آنکه مي دارد مرا بي موجبي دور از رخش
چه آب
در
دهن آيد نبات را ز لب او؟
اگر به کام رسد ذوق آن لبان چو قندش
درين همسايه شمعي هست و جمعي عاشق از دورش
که ما صد بار گم گشتيم همچون سايه
در
نورش
چو نام او همي گويي به نام خود قلم
در
کش
ورش دانسته اي، زنهار! خامش باش و دم درکش
ز تلخ يار شيرين لب نشايد رخ ترش کردن
گرت جام شفا بخشند و کرکاس الم،
در
کش
اگر گوش تو مي خواهد نواي خسروانيها
به بزم اوحدي آي و شراب از جام جم
در
کش
ديده گر لايق آن نيست که منزل کنمش
چاره اي نيست بجز جاي که
در
دل کنمش
مي زنم بر سر خود دست به خون آلوده
چون مدد نيست که
در
گردن قاتل کنمش
دلبرا، مهر تو چون
در
دل من مهر گرفت
چون توانم که بر اندازم و باطل کنمش؟
دست خود ميگزم از حيف و ببوسم بسيار
گر شبي
در
بر و دوش تو حمايل کنمش
چمن ز شکل رياحين و رنگ سبزه تر
چنان شود که تو گويي
در
آمدست به جوش
درخت و چوب که ديدي چه تر شود به بهار؟
نه کم ز چوب و درختي، تو
در
بهار مخوش
آن که هر ساعت به نوعي صاع
در
بارم نهد
شرمسارش کردمي گر باز کردي بار خويش
ما را زبان ز وصف و ثناي تو کند شد
دم
در
کشيم، تا تو بگويي ثناي خويش
اي اوحدي، چو همت او بر هلاک تست
شرط آن بود که سعي کني
در
فناي خويش
هم ظاهر از دو چشم تو گرديده مردمي
هم روشن از دو لعل تو
در
ديده مردمک
ما به ابد مي بريم عشق ترا از ازل
در
همه عالم که ديد عشق چنين بي خلل؟
از سر من شور تو هيچ نيايد برون
گر چه سر آيد زمان ور چه
در
آيد اجل
زلف تو تن را نوشت سوره نون بر ورق
قد تو دل را نهاد لوح الف
در
بغل
نيست ميلي به من آن را که ز ميل رخ اوست
ميل
در
ميل ز خون دل من مالامال
جانم اندر تاب و دل
در
تب فتاد
اين ز دست چشم و آن از دست دل
نهم جان بر سر دل، چون دلم را ياد فرمودي
که تا
در
تحفه آوردن نباشد شرمسارم دل
چونکه پيوسته دل سوخته ميخواهد دوست
گر نه قلبي تو،
در
آتش رو و بگذار، اي دل
سوداي عشق خوبان از سربدر کن، اي دل
در
کوي نيک نامي لختي گذر کن، اي دل
دنيي و دين و دانش
در
کار عشق کردي
زين کار غصه بيني، کار دگر کن، اي دل
مستي ز سر فرونه و ز پاي کبر بنشين
پس دست وصل با او خوش
در
کمر کن، اي دل
در
باز جان شيرين، تر کن ز خون دو ديده
يعني که: عشق بازي شيرين و تر کن، اي دل
اوحدي
در
کشد از دست تو دامن روزي
کين فضيحت به سر او تو کشيدي، اي دل
مرا ز بار فراقت حکايتيست مطول
چو چين زلف تو
در
هم، چو بند موي تو مشکل
در
جانم آتشيست ز هجر تو ورنه چيست؟
اين آه سرد و سوز دل و ناله و غول
اي سحري دعاي من،
در
دلش آن جفا مهل
يار خطاپرست را بر سر آن خطا مهل
خاک زمين او شدم، آتش ما فرو نشان
آب ز کار ما بشد، باد
در
آن سرا مهل
چند کني به جنگ من روي جفا؟ که راي زن؟
اين که تو جاي آشتي،
در
دل ما بجا مهل
با همه خلق سر خوشي وز من خسته سرکشي
با تو که گفت
در
جهان: هيچ خوشي بما مهل؟
اوحدي را
در
کمند آور، چو صيدي ميکني
ورنه من خود روز و شب دربند فتراک توام
قالب و قلبم خيالي
در
خيالي بيش نيست
خود ندانم بر چه چيز اين پيرهن پوشيده ام؟
تو گر جوياي تمکيني، سزد با من که ننشيني
که گر
در
مسجدم بيني، طلب گار خراباتم
به گرد کويش از زاري، چو مستان
در
شب تاري
به سر مي گردم از خواري، که پرگار خراباتم
خود زماني نيست پيش ديده من راه خواب
بس که اين توفان خون
در
راه خواب انداختم
بود خود
در
عشق تو هم سينه ريش و دل کباب
ديگر از هجرت نمکها بر کباب انداختم
شکر کردم تا
در
آتش ديدم اين دل را چنين
زانکه مي پنداشتم کين دل به آب انداختم
تو به ديگران کني ميل، چو من چگونه باشي؟
که ز ديگران بديدم دل خويش و
در
تو بستم
صفحه قبل
1
...
2804
2805
2806
2807
2808
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن