نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.
ديوان اوحدي مراغي
اين طرفه که: دزد آمد،
در
خرقه به مزد آمد
مزدي بده، از گفتم: بيدار، که دزد آمد
بز ناري ميان بستم که هرگز باز نگشايم
که دست من درين ميثاق
در
پيمان عشق آمد
دلم شهري به سامان بود و
در
وي عقل را شاهي
چو شاه عقل بيرون شد درو سلطان عشق آمد
اگر زندان عشقش را بديدي با گنه کاران
من از اول گنه کارم، که
در
زندان عشق آمد
نبوت مي کنم دعوي به عشق او، که
در
خلوت
ز دست جبرئيل غم به من قرآن عشق آمد
از آنم شير مست غم که از طفلي به مهداندر
به من دادند سر شيري که
در
پستان عشق آمد
مرا پرسي که: درعشق و طريق او چه گويي تو؟
چو پرسيدي من آن گويم که
در
چوگان عشق آمد
خيال روي تو گفتم: شبي به خواب ببينم
گذشت صد شب و
در
ديده هيچ خواب نيامد
چشم من
در
غم ديدار تو از گريه چنان شد
که گرش نيم شبي راه دهم سيل براند
هر که
در
حلقه زلف تو گرفتار بماند
همچو من سوخته و خسته دل و زار بماند
آن کس که به زر فخر کند خاک به از وي
آن روز که
در
کيسه او زر بنماند
خانه خالي شد و
در
کوي دل اغيار نماند
همه غم رفت و بغير از غم آن يار نماند
اوحدي دوش به کف جان و دلي داشت، کنون
هر دو
در
بند سر گيسوي بر دوش تواند
دل چون بديد موي ميان تو
در
کمر
گفت: اين دروغ بين که بر آن راست بسته اند
چون اوحدي به بوي وصال تو عالمي
در
خاک و خون ز خفت و خواري نشسته اند
جز به چشم ترک مستت خون مردم کس نريخت
تا بناي کفر را
در
چين و ماچين بسته اند
دشمنان گويي دگر
در
کار ما کوشيده اند
کان پري رخ را چنين از چشم ما پوشيده اند
زاهدان از چشم تو ما را ملامت مي کنند
جرعه اي
در
کار ايشان کن، که بس خوشيده اند
به بوي آنکه ببينند سايه تو ز دور
چو سايه کوي به کوي و چو باد
در
بدرند
بر فلک بيني صعود روح پاکم، زهره وار
في المثل صد نوبت ار
در
چاه هاروتم برند
نيستم ز آنها
در
آن گيتي که بر کاخ بهشت
چون طفيلي از براي خرقه و قوتم برند
بر شترست رخت من، اي دل نيک بخت من
ايست مکن، چو قافله روي
در
آنطرف کند
هر که بديد کار ما وين رخ زرد زار ما
گفت که:
در
ديار ما جور چنين فلان کند
من سخن جفاي او با همه گفته ام، ولي
پند نگيرد اوحدي، تا دل و دين
در
آن کند
گر مهر و ماه را به
در
او برم شفيع
بر من به جهد اگر دل او مهربان کند
صورت کشند و نقش بر ايوان، نه اين چنين
کش نوش
در
لب و گهر اندر دهان کند
چاره من خدا کند
در
غم روي او مگر
خود نکند به جاي کس هر چه خدا نميکند
هر کس علاج درد دلي مي کنند و ما
دم
در
کشيده تا الم او چه مي کند؟
اي بخت من، به دست من انداز دامنش
وين سر ببين که:
در
قدم او چه مي کند؟
در
جان نشست هر چه ز دل گفت دم بدم
صيد دلي و غارت جاني همي کند
در
خاک به اميد تو خلقيست نشسته
يک روز برون آي و ببين تا به چه سانند؟
گر کند ميل به خوبان دل من، عيب مکن
کين گناهيست که
در
شهر شما نيز کنند
خاک
در
تو بر سر من کن، که عار نيست
هم خاک کوي دوست اگر بر سري کنند
روي
در
محراب و دل پيش تو دارند، اي پسر
پيشواياني که مردم را امامت مي کنند
اوحدي را از جهان چشم سلامت بود، ليک
خال و زلفت خاک
در
چشم سلامت مي کنند
ساقيان مجلس عشق از براي قتل ما
در
لب خود نوش و اندر باده افيون مي نهند
در
دل ما جاي دارند اين شگرفان روز و شب
گر چه ما را از ميان کار بيرون مي نهند
آنرا که چون تو لاله رخي
در
سرا بود
ميلش به ديدن گل و سوسن چرا بود؟
سرو و سمن به قد تو مانند و روي تو
گر سرو با کلاه و سمن
در
قبا بود
به جستن تو سر اندر جهان نهم روزي
و گر سرم به مثل
در
کمند خواهد بود
از روز وصل
در
شب هجر او فتاده ام
آه! آن زمان کجا شد و باز اين چه حال بود؟
در
افت و خيز برده ام اين راه را به سر
کان بار بس گران و شتر بس حمام بود
اکنون درست گشت: جز احرام عشق او
در
بند هر کمر که شد اين دل حرام بود
گذار بود مرا با تو هر دمي ز هوس
به منزلي، که هوا را
در
آن گذار نبود
در
نماز از دل بهر جانب که مي کردم نگاه
عقل را جز طاق ابروي تو محرابي نبود
ديده
در
کل مکان گر چه ترا مي بيند
من نخواهم که بجز ديده مکان تو بود
رفت ز پند خرد
در
وطن دام و دد
تا بنمايد به خود هر چه خدا کرده بود
اوحدي گر ز فراق تو ننالد چه کند؟
در
همه عمر چو با وصل تو خو کرده بود
به سر زلف سيه دوش گره برزده بود
خلق را آتش سوزنده به دل
در
زده بود
نه شگفت از سر مجنون که فرو ريخت به خاک
پيش ازاين بر دل ليلي که همين
در
زده بود؟
صفحه قبل
1
...
2802
2803
2804
2805
2806
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن