167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان اوحدي مراغي

  • در فراق تو مرا هيچ نه خوردست و نه خفت
    تا تو بازآيي از آنجا که نمي يارم گفت
  • او به بغداد روان گشت و مرا در پي او
    آب چشمست که چون دجله بغداد برفت
  • پيش ازين در دل من هر هوسي بگذشتي
    دل بدو دادم و دانم همه از ياد برفت
  • جام در دست گرفتيم به ياد دهنش
    مي به شرم لب او چون عرق از جام برفت
  • در آب و آتشم از هجر آنکه بي رخ خويش
    دلم پر آتش و چشمم پر آب کرد و برفت
  • چون سر برون نهي از شهر و روي در صحرا
    بزرگ زادگي از سهر نهاده بايد رفت
  • بوي اين درد، که امسال به همسايه رسيد
    ز آتشي بود که در خرمن من پار گرفت
  • اي پيرخرقه،يک نفس اين دلق سينه پوش
    بر کن ز من، که آتش غم در کو گرفت
  • يک شربت آب وصل فرو کن به حلق دل
    کو را دگر نواله غم در گلو گرفت
  • در صد هزار بند بماند چو موي تو
    آن خسته را که دست خيال تو مو گرفت
  • گوشي به اوحدي کن و چشمي برو گمار
    کافاق را به نقش تو در گفت و گو گرفت
  • از پيش ديده رفتي و نقش از نظر نرفت
    جان را خيال روي تو از دل به در نرفت
  • اين آتش فراق، که بر مي رود به سر
    از ديگ سينه در عجبم کو به سر نرفت!
  • ديو چو در مغز بود جستم و بيرن نشد
    نقش چو بر سنگ بود شستم و آسان نرفت
  • گر دل ريشم ز درد پاره شود، گو: بشو
    پاي روش داشت، چون در پي فرمان نرفت؟
  • هر سخني کاوحدي گفت درآمد به دل
    آن سخن از دل مگر نيست که در جان نرفت
  • سري که ديد؟ که در پاي دلستاني رفت
    دلي، که ترک تني کرد و پيش جاني رفت؟
  • کلاه بخت جوان بر سر آن کسي دارد
    که دست او چو کمر در چنين مياني رفت
  • گناه هر که در عالم، بيامرزد ز بهر تو
    اگر پيش خدا آرند فردا بر همين رنگت
  • سرشک ديده دليلست و رنگ چهره علامت
    که در فراق تو جانم چه جور برد و ملامت!
  • سزد که بانگ نگويد دگر مؤذن مسجد
    که در نماز نيارد مرا جز آن قد و قامت
  • خود را زمن چه پوشد؟ جام صفا چو نوشد؟
    در ياس من چه کوشد؟ روي چو ياسمينت
  • عقلم به عشق او، چون رخصت بداد، گفتم
    روزي به سر در آيم زين عقل بي کفايت
  • از سر زلف دلاويز و لب شيرين تو
    آنکه بر گيرد دل خود در کجا خواهد نهاد؟
  • اي دل، مکن تو زان لب ديگر سؤال بوسه
    زيرا که آن نيرزي کو در جوابت افتد
  • ز هجر او دل من هر زمان به دست غم افتد
    تنم ز دوري او در شکنجه ستم افتد
  • قدم بپرسشم، اي بت، بنه، که چون تو بيايي
    زمن دريغ نيايد سري که در قدم افتد
  • رها مکن که: به يک بارگي ز پاي درآيم
    که در کمند تو ديگر چو من شکار کم افتد
  • چو اوحدي بوجود تو زنده شد به غم تو
    وجود او چه تفاوت کند که در عدم افتد
  • گر او در پنج فرسنگي کند منزل چنان سازم
    کز آب چشم خود سيلي به ده فرسنگ دربندد
  • دلم آونگ آن زلفست و جان خسته مي خواهد
    که: خود را نيز هم روزي بدان آونگ در بندد
  • همين بس خون بهاي من که: روز کشتنم دستش
    نگار ساعد خود را به خونم رنگ در بندد
  • ز سحر چشم مست آن پري ايمن کجا باشم؟
    که خواب ديده مردم به صد نيرنگ در بندد
  • به خاکپاي تو آنرا که هست دست رسي
    چه غم ز سرزنش هر که در جهان دارد؟
  • حال دل پيش که گويم؟ که دل ريش ندارد
    کيست در عشق تو کو غصه ز من بيش ندارد
  • قد او تير بلا، غمزه او ناوک فتنه
    يارب، اين ترک چه تيريست که در کيش ندارد؟
  • به نقد اندر بهشتست آنکه در خلوت سراي خود
    چنان شاخ گل و سرو سهي نازنده مي دارد
  • زلف تو دل برد و هست در پي جان، اي عجب!
    بار کجا مي هلد، دوست، که خرها ببرد؟
  • دل باز در سوداي او افتاد و باري مي برد
    جوري که آن بت مي کند بي اختياري ميبرد
  • من در بلاي هجر او زانم بتر کز هر طرف
    گويند: مي چيند گلي، يا رنج خاري مي برد
  • اي مدعي، گر پاي ما در بند بيني شکر کن
    تا تو نپنداري کسي زين جا شکاري مي برد
  • پيش تير غم نشان کردي دلم را وانگهي
    من در آن تشويش کان تير از نشانت بگذرد
  • به عشق سرزنش و منع دل کفايت نيست
    از آن که در همه عمر خود اين کفايت کرد
  • خاطرم را ز حديث دو جهان باز آورد
    لب لعل تو به يک عشوه، که در کارم کرد
  • شورها در سر و با خلق نمي يارم گفت
    زخمها بر دل و فرياد نمي يارم کرد
  • دل ببردي و يکي کار دگر خواهم کرد
    چيست آن؟ جان به سر کار تو در خواهم کرد
  • خوبرويان همه گر در نظرم جمع شوند
    من ندانم که به غير از تو نظر خواهم کرد
  • يک جرعه به ذات خود ازان باده صافي
    در داد که گرد از من و از ذات بر آورد
  • بسي که از دهن او شکر شود در تنگ
    ز شرم او نه عجب گر نبات بگدازد
  • اگر آن چاه زنخدان به سر کوچه برد
    اي بسا دل! که در آن کوچه به جاه اندازد