167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان امير خسرو

  • دودي که ز آه من بر ماه زدي هر شب
    در روي چو ماه تو هم کرد اثر چيزي
  • به خاري کز جفايت مي خلد در سينه، خرسندم
    اگر از نخل بالايت نمي ارزم به خرمايي
  • در آن زمين که تويي پاي را به عزت نه
    که زير هر کف پايي فرو شده ست سري
  • دو چشمم بر رخش داده به کويش در نهم، پايي
    هم از خاک درش اين رخنه مي انباشتم روزي
  • سگان در کوي او شبگرد و خسرو را درو ره ني
    طفيل آن سگان، باري مرا هم بار بايستي
  • هنوز آن زلف چون زنار تا کي در دلم گردد
    به کار بت پرستي شد مرا ايمان و دل باري
  • ترا بازار خوبي گرم و من در سنگسار اين جا
    که گر رسوا شد عاشق، به بازاري چنين باري
  • گل آمد و همه در باغ با مي و جامي
    من و خرابه هجر و غم گل اندامي
  • يکي خبر به گل نو همي رسان، اي باد
    که مرد بلبل و تو در شکنجه دامي
  • خوشم من ار چه که درد نهفته در دل هست
    که بي کرشمه درين دل نمي زني گامي
  • من از دو کون برافتادم، ار کمند تراست
    ز خان و مان به در افتاده اي به هر شکني
  • پدر دارم همه در پند و من دنبال کار خود
    مبادا هيچ مادر را چنين بدروز فرزندي
  • من محروم را چندين نم از چشمي نبودي هم
    اگر زان کوي مشتي خاک در دامان من بودي
  • هزاران داغ غم جان را شود زين حيرتم در دل
    که کاش آن داغ اسپش بر دل بريان من بودي
  • مرا گويند بر جادار دل کايام عيش است اين
    گذشت آن کين دل ديواز در فرمان من بودي
  • روزي من ديوانه وش، بر باد خواهم داد جان
    دست تظلم در زده اندر عنان چون تويي
  • گر شب روم در کوي تو، عفوي که گستاخي بود
    بيداري چون من سگي با پاسبان چون تويي
  • سر در جهان خواهم نهاد از دست تو تا چند گه
    باري نبينم نشنوم نام و نشان چون تويي
  • تيغ خود را گو که جان خصم و دشت کربلاست
    گر تواني در بياباني چنين پرواز کن
  • اي به هر موي شده بسته زلف دل من
    وي به هر کوي شده در طلبت منزل من
  • نشدت دل که به اين دل شده مهمان آيي
    کعبه دل شوي و در حرم جان آيي
  • خسرو اين سکه گفتار که در مدح تو زد
    غرض اخلاص تو بودست نه سيم و نه زري
  • هر کسي از پيرهنت رشک برد در برتو
    من ز زميني که تو آن زير قدم مي سپري
  • ديوان اوحدي مراغي

  • گر حريف مايي تو، ما و کنج مي خانه
    ور زعشق مي پرسي، عشق در خمست اينجا
  • لب او چو باز پرسد دل عاشقان خود را
    دل ريش اوحدي نيز در آن شمار بادا
  • دنيي و دين کرده ايم در سر کارش
    گردن و سر مي نهيم تيغ و قفا را
  • در چرخ کن چو عيسي زين جا رخ طلب را
    و آنجا درست گردان پيوند ابن و اب را
  • داري دلي چو کعبه و ز جهل و از ضلالت
    در کعبه مي گذاري بوجهل و بولهب را
  • نبايد گوش ماليدن مرا در عشق و ناليدن
    اگر گل زين صفت باشد غرامت نيست بلبل را
  • قرنفل در دهان داري، که هنگام سخن گفتن
    به صحرا مي برد ز آن لب صبابوي قرنفل را
  • شاگرد عشقم، گر سخن گويم درين معني سزد
    چون عشق استادي کند، در گفتن آرد لال را
  • در بازجست سر ما چندين مکوش، اي مدعي
    گر حالتي داري چون من، تا با تو گويم حال را
  • گر صرف مالي مي کني در پاي او منت منه
    جايي که باشد جان فدا، قدري ندارد مال را
  • دل چو ببندم در رخش سر چون کشم؟ کان بي وفا
    دام دل من ساختست آن زلف همچون دال را
  • چون نيست يار در غم او هيچ کس مرا
    اي دل، تو دست گير و به فرياد رس مرا
  • در سينه بشکنم نفس خويش را به غم
    گر بي غمت ز سينه بر آيد نفس مرا
  • اي که در خوبي به مه ماني چه کم گردد زتو
    گر بري نزديک خود روزي به مهماني مرا؟
  • دست خويش از بهر کشتن بر کسي ديگر منه
    مي کشم در پاي خود چندان که بتواني مرا
  • در درون پرده اي با دشمنان من به کام
    وز برون مشغول مي داري به درباني مرا
  • گفته اي: در کار عشقم اوحدي دانا نبود
    چون توانم گفت؟ نه آنم که مي داني مرا
  • جان شيرين منست آن لب، بهل تا مي کشد
    در غم روي خود اين فرهاد مجنون گشته را
  • به هر جايي که مسکيني بيفتد دست گيرندش
    ولي اين مردمي ها خود نباشد در ديار ما
  • ز هجرت گر چه ما را پر شکايتهاست در خاطر
    هنوزت شکرها گوييم، اگر کردي شکار ما
  • بگو تا: اوحدي زين پس نگريد در فراق تو
    که گر دريا فرو بارد بنفشاند غبار ما
  • شماس ازان رخ جفت غم، مطران پريشان دم بدم
    قسيس دانا نيز هم بيچاره در کار شما
  • اعجاز عيسي در دو لب پنهان صليب اندر سلب
    قنديل زهبان نيم شب تابان ز رخسار شما
  • تن همه جان گشت چو او باز به دل کرد نظر
    باخته شد در نظري آن تن جان گشته ما
  • پير خرد گرد جهان گشت بسي در طلبش
    هم به کف آورد غرض پير جهان گشته ما
  • ضامن ما در غم او اوحدي شيفته بود
    اين نفس از غم برهد مرد ضمان گشته ما
  • عهد من از ياد مهل، تا نشوم خوار و خجل
    نامه فرستادم و دل، بنگر و در حال بيا