نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان امير خسرو
آن من نيم که باشم
در
ملک وصل خسرو
بگذار تا به کويت خوش مي کنم گدايي
گر چه
در
آخر زمان پرورش دين کم است
عدل خليفه بس است از پي دين پروري
اي رفته
در
غريبي، باز آکه عمر و جاني
يا خود چو عمر رفته باز آمدن نداني؟
آنجا روي مگر که جهاني اسير دل
در
کوي تو روان، تو به کوي که مي روي؟
از برگ ريز ياد کن و دل منه به باغ
اي بلبلي که بر سر گل
در
ترنمي
هر آنچه
در
دل من بود، ريختند به صحرا
دو چشم من که به خونم همي دهند گوايي
چشمت به خواب مي رود، آن مست را بگوي
آخر چه کرده ايم که
در
پيش مي کني
حشر
در
کوي تو زيبد که هستت صورت زيبا
قيامت بر درت اولي که فردوس برين داري
خط سبز از پر طاووس مي سازد مگس رانت
رها کن تا مگس راند که
در
لب انگبين داري
لب شيرين به خسرو ده، مبادا خط فرو گيرد
شکر
در
کام طوطي نه که زاغ اندر کمين داري
مدان، اي سرو، کز حسن تو حيران مانده ام
در
تو
وليکن دوست مي دارم که شکل يار من داري
چو گم کردم به زير خاک
در
کوي فراموشان
فرامش گشتگان خاک را گه گاهي ياد آري
به هشياري ندارم تاب غم، ساقي، بيار آن مي
که آتش رنگ شد، آتش زنم
در
روي هوشياري
خرابم هم به يک ديدن، من ديوانه
در
رويت
کسي را برده اين مي کو کند دعوي هوشياري
چو ذره زير و زبر مي شوند مشتاقان
در
آن زمان که چو خورشيد بر سر بامي
جانم به سر رفتن و شکل تو کشنده
بيچاره من آن دم که تو
در
پيش من آيي
چه مرهمي که فزون است
در
دم، ار چه دمي
هزار بار به جان فگار مي گذري
تو مست خراب چه داني که تا چه مي گذرد؟
در
آن دلي که به شبهاي تار مي گذري
تو
در
درون دل تنگ من خلي همه شب
گلي، ولي به دلم همچو خار مي گذري
چه اغرا مي کني
در
خون خسرو چشم بدخو را
به رحمت ره نما قصاب را، کشتن چه آموزي؟
ما را وطن تنگ و تو خو کرده به صحرا
در
ظلمت زندان وطن باز کي آيي؟
من کيستم که خنده زني تو به روي من؟
خسرو خس و بهاش تو
در
ثمين دهي
تو دير زي، اگر من جان
در
سر تو گردم
جايي که شمع باشد، پروانه چند خواهي؟
تويي چو آينه و صد هزار رو
در
تست
ولي چه سود که يک رو نگه نمي داري؟
در
تو، اي دوست به خون ريختنم داري راي
تو همين روي نما، تيغ خود از خون پالاي
تن من موي شده، غم نيز گرهي شد
در
وي
ناوک غمزه زن و آن گره از مو بگشاي
دل مي کشدم جانب آن غنچه هنوزم
هست ار چه که صد تير بلا
در
نظر از وي
در
کشتن ما عيب کنندش همه، ليکن
گر عيب نگيري، چه خوش است اين هنر از وي
پروانه که جان را به سر شمع فدا کرد
در
مشهد خويش از تن خود سوخت چراغي
شد وقت گل و روزي فرياد که ننشيني
يک دم چو گل سرخي
در
پيش گل زردي
در
چشم و لب خوبان گر جور و جفا بيند
طفلي ست که خوش گردد از شکر و بادامي
بي دوست دلم با گل آرام نمي گيرد
گو
در
چمن آن کس رو کو را بود آرامي
دردي که دارم
در
نهان کز يار جستي کس نشان
هر موي من گشتي زبان، يک يک به گفتار آمدي
تا کي ز بيداري مرا باشد دو ديده
در
هوا
اي کاش! تيري از سما بر چشم بيدار آمدي
خسرو چنان گشت از سخن، کاندر ميان انجمن
از دوست
در
گفتي سخن، دشمن به گفتار آمدي
بهر گشاد عالمي بگشا ز زلف خود خمي
در
پيچ پيچ زلف تو پوشيده شد چون عالمي
در
هم شده نام ترا مي گريم و جانم به لب
يک خنده تو بس بود شربت براي درهمي
با خويش گويم راز تو، بس سوزم و دم
در
کشم
رشک آيدم کاندر غمت انباز گردد محرمي
من به رضاي خويشتن جان به فدات مي کنم
نيست دلت که
در
دهي تن به رضاي چون مني
بهر نجات خويشتن دست چه
در
دعا زنم
چون به فلک نمي رسد دست دعاي چون مني
سرو نديده ام به بر، ليک به سرو قامتش
سحر زبان خود دهم تا به برش
در
آرمي
ترک سخن بگو که شدملک جهان از آن من
آه که تنگ
در
برت يک شب اگر بگيرمي
يا که
در
پيش سگان کوي خود بارم دهي
تا به ايشان سر به سر بر آستان خفتيدمي
چو فغان کنم به کويت، ز علي اللهم چه رنجي؟
در
شه تهي نباشد ز نفير دادخواهي
چه خوش است مست ما را به کرشمه لعب چوگان
که به خاک
در
نغلتد سر ما بسان گويي
در
سر افتاده ز عشق توام، اي جان، هوسي
با سگ کوي تو گفتم که برآرم نفسي
وصلت همين قدر بس کافتادمت چو
در
ره
از ره کني به يک سو سنگي به پشت پايي
ماييم و خواب و بازوي آن يار زير سر
وه کي نهد تو
در
خم بازوي ما سري
بريخت آب رخ بيدلان به خاک
در
او
چه کم شود که اگر تر کند به لطف زباني
اي گل، دهن تنگت صد تنگ شکر چيزي
گل با تو نمي ماند
در
حسن مگر چيزي
صفحه قبل
1
...
2797
2798
2799
2800
2801
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن