نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان امير خسرو
مي روي چون تير و
در
دل مي خلي
تا خود از شست که بيرون جسته اي
سر
در
خمار، شب به کنار که بوده اي؟
لبها فگار، همدم و يار که بوده اي؟
ما را ز اشک صد جگر پاره
در
کنار
تو پاره جگر به کنار که بوده اي؟
گفتم رسم
در
آخر آن مه به نزد تو
آخر رسيد، اي صنم، آن مه، چگونه اي؟
ره مي روي و
در
پي تو صد هزار دل
اي برده صد هزار دل از ره، چگونه اي؟
اي پندگوي، همره من
در
عدم نه اي
تا از غم ويم علف و زاد ديده اي
خسرو، به بوستان چه روي دل دگر طرف؟
کاش از نخست
در
گل و شمشاد ديده اي
خسرو به زبان توبه و
در
دل مي و شاهد
احسنت از اين صدق و صفايي که تو داري
رخساره چه مي پوشي،
در
کينه چه مي کوشي؟
حال دل مسکين را مي داني و مي پوشي
چوگانت سر جو از همه، سر برد گو از همه
خوش مي بري گو از همه،
در
لعب چوگان خوشتري
با آنکه خوش باشد چمن با سرو و نسرين و سمن
بسيار ديدم
در
تو من، بسيار از ايشان خوشتري
باري چه باشد دل ببين کانجا کني منزل گزين
در
چار سوي دل نشين کز هشت بستان خوشتري
نقش تو، اي شمع چگل، بيرون دهم زين آب و گل
ليکن تويي چون گنج دل،
در
کنج ويران خوشتري
اي قامت چون شاخ گل، از برگ گل خندان تري
چون لاله تر نازکي، چون سرو
در
بستان تري
سلطان کند گر هر زمان تيغ سياست را روان
تو
در
سياست جان جان، حقا کزو سلطانتري
گر جان کند خسرو زيان، با تو چه
در
گيرد از آن
کز بهر جان عاشقان هر روز نافرمان تري
مي نالد از غم چون چرس خسرو، نگويي يک نفس
کاي مرغ نالان
در
قفس! از گلستان کيستي؟
بيرون ميا
در
آفتاب، آزرده م گردد تنت
با روي خود با روي او نسخه مقابل مي کني
اي چهره زيباي تو رشک بتان آزري
هر چند وصفت مي کنم،
در
حسن از آن زيباتري
خسرو غريب است و گدا، افتاده
در
شهر شما
باشد که از بهر خدا سوي غريبان بنگري
برگذر دو چشم من کاب روانست
در
گذر
پيش که غرقه ناگهان ز آب روان من شوي
مي نگري
در
آينه، من ز قرار مي شوم
گر چه تو نيز مي شوي، ليک چنين نمي شوي
از تو چنين که مي رسد نور به ماه آسمان
در
عجبم که تو چرا ماه زمين نمي شوي!
حيف بود که
در
روش پاي تو بر زمين رسد
ديده به خاک مي نهم، گر ته پاي خود کني
جان تو هست
در
دلم، وز سر لطف و مردمي
هر چه بجاي دل کني، آنگه بجاي خود کني
سينه بنده جاي تو، ديده به زير پاي تو
ما همه
در
هواي تو، تو به هواي کيستي؟
دل که بسوخت
در
غمت، طعنه چه مي زني دگر؟
شيشه نازک مرا سنگ مزن که بشکني
مي روي
در
ره و مي گردد جان گرد سر تو
هم بدان گونه که گرد سر گل باشد خاري
دي به بازاري گذشتي، خاست هويي آنچنان
جان و دل کردند خلقي گم
در
آن فرياد و هوي
جان من گم گشت و مي جويم، نمي يابم نشان
چون تو
در
جان مني، باري چنين خود را مجوي
من نخواهم زيست، اين بو مي شناسم کز کجاست
خون من
در
گردنش، بر من چه ها آيد همي
خلق گويد، خسروا، غم کشت، از خود ياد کن
در
چنين انديشه ياد خود کرا آيد همي؟
سبزه نوخيز است و باران
در
فشان آيد همي
ميل دل بر سبزه و آب روان آيد همي
جان من گر زنده ماند جاودان نبود عجب
کآب حيوان از لبت
در
جوي جان آيد همي
وه که هر شب با چنان فرياد کاندر کوي تست
خواب
در
چشمت ندانم بر چه سان آيد همي
باد هر دم تازه تر گلزار حسنت کز چه رو
هر سحر خسرو چو بلبل
در
فغان آيد همي
باز بهر جان ما را ناز
در
سر مي کني
ديده بيننده را هر دم به خون ترمي کني
آفتابي تو، ولي زانجا که روز چون مني ست
کي سر اندر خانه تاريک من
در
مي کني
در
دلم باشي و هرگز سايه بر من نفگني
بارک الله آخر، اي سرو، از گلستان مني
گر تو سيمين سرو را شکل سرافرازي دهي
بنده را
در
ناله با بلبل هم آوازي دهي
دل ز من دزديدي و کردي نهان
در
زير چشم
پس همي خواهي به خنده جان من بيرون بري
تو ز حال من چه داني که به خون چگونه غرقم
چو
در
اين محيط هامون گهي آشنا نکردي
ز نظر اگر چه دوري، شب و روز
در
حضوري
ز وصال شربتم ده که بسوختم ز دوري
نه خيال بر دو چشمم، نه يکي هزار منت
که توام ز دولت او شب و روز
در
حضوري
تن من چو موم ز آتش، بگداخت
در
فراقت
به دل چو سنگ خارا، تو هنوز همچناني
دو حيات است ز يک خنده تو عاشق را
زانکه
در
حقه يک خنده دو پروين داري
نگري
در
من و چون من نگرم برشکني
اين چه فتنه ست که بهر من مسکين داري
خار
در
بستر تنهاييم افگند فراق
زان چه سودم که تو آن بر گل و نسرين داري؟
گشت پيمانه چو تسبيح روان
در
کف شيخ
تا ز لعل تو يکي جرعه کشيد، اي ساقي
حال خونابه خسرو دل خسرو داند
تو چه داني که نه
در
آب و نه اندر خوني
صفحه قبل
1
...
2796
2797
2798
2799
2800
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن