167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • دست دعا بود سپر ناوک قضا
    در کار خير صرف کن اقبال خويش را
  • با دشمنان دوست نما در ميان منه
    صائب اگر ز اهل دلي، حال خويش را
  • آسوده از خزانم و فارغ ز نوبهار
    در زير بال خويش کنم سير باغ را
  • با بدسرشت پرتو نيکان چه مي کند؟
    در بال زاغ نيست اثر چشم زاغ را
  • صائب مدار چشم گشايش ز آسمان
    در بيضه راه نيست نسيم فراغ را
  • شد سحر ساحران ز عصاي کليم محو
    در راستان اثر نبود ريو و رنگ را
  • طفلي که در جبلت او هست زيرکي
    از گوشوار به شمرد گوشمال را
  • تا زلف مشکبار تو آمد به روي کار
    در ناف، مشک خون جگر شد غزال را
  • در خامشي گريز که اهل کمال کرد
    اين شيوه ستوده بسي بي کمال را
  • هست از زوال نعل در آتش کمال را
    شد بوته گداز، تمامي هلال را
  • از عذر لب ببند که در شستن گناه
    دست دگر بود عرق انفعال را
  • غير از سرين يار در آغوش زين زر
    يکجا که ديده ماه تمام و هلال را؟
  • صائب ز رزق بستگيي در حجاب نيست
    مگشاي پيش خلق دهان سؤال را
  • در عالم خيال، بهارست چار فصل
    بلبل به چتر گل ندهد زير بال را
  • ده در شود گشاده، شود بسته چون دري
    انگشت، ترجمان زبان است لال را
  • در ملک خويش رخنه فکندن ز عقل نيست
    زنهار بسته دار زبان سؤال را
  • در کوي عشق ره نبود جبرئيل را
    پي کرده است تيزي اين ره دليل را
  • در بزم اهل ديد، نگه ترجمان بس است
    گل مي زنيم روزنه قال و قيل را
  • هر جا حديث اهل سخن در ميان فتد
    صائب بخوان تو اين غزل بي بديل را
  • با دوستان حق چه کند خصم شعله خوي؟
    باغ و بهارهاست در آتش خليل را
  • پاس نفس بدار که آن خوي آتشين
    در زير لب گداخت نفس جبرئيل را
  • در مرگ، غفلت تو سرايت نمي کند
    پرواي سرمه نيست صداي رحيل را
  • در گردش آوريد مي لعل فام را
    زين بيش خشک لب مپسنديد جام را
  • در قتل ما به نرگس خود مصلحت مبين
    کانديشه صحيح نباشد سقيم را!
  • در يتيم را چه شناسد صدف که چيست؟
    سهل است اگر سپهر نداند بها مرا