167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان امير خسرو

  • کوش در لعبي که از ماتت به قايم ره برد
    چون سراسر مهره هايت رايگان خواهد شدن
  • نکته خسرو گران دري ست، ور خوش نآيدت
    تو مکن در گوش، گوش تو گران خواهد شدن
  • گر بدوزي ديده از تيرم که در رويم مبين
    هم به رويت گر ز رويت ديده دانم دوختن
  • آخر بگو، اي نازنين، ناز تو تا کي همچنين؟
    پوشيده در جان ميخلد راز تو تا کي همچنين؟
  • به دو زلف طوق دارت، نه يکي که صد به هر خم
    وگرت هزار باشد، همه در گلوي من کن
  • ميان بگشاي، ورنه پيرهن صد چاک خواهم زد
    که در دل بس که ره دارم من از بند قباي تو
  • ز بيم خلق ازو در مي کشيدم پاي خود، ليکن
    مرا برداشته مي بزد آب چشم من با او
  • فلک هرگز گذارد ماه را در گرد شب گشتن
    اگر زان طره شبرنگ باشد يک شکن با او؟
  • گريبانم به صد چاک است ازين حسرت که تا روزي
    برهنه در برش گيرم که نبود پيرهن با او
  • نگارا، همچو جان در تن درا اندر بر خسرو
    برون کن جان رسمي را که راضي نيست تن با او
  • کنارم گير تا بر هم نشيند پشت و پهلويم
    که دل بيرون شده ست و مانده جايي در ميان پهلو
  • من و شبها و خاک در که داد آن بخت خسرو را
    که بهر خواب پهلويت نهد، اي داستان، پهلو
  • خلقي همه در شهر و مرا جا به دگر سو
    هر کس به رهي و من تنها به دگر سو
  • شوقي که هست از شمع خود آلوده آتش مرا
    گر مطرب آرد در نوا ترسم، بسوزد ساز او
  • آن شکل جولانش نگر، وان خلق در دنبال او
    وان خواب نازآلود بين، وين غمزه قتال او
  • در بند آن زلف دو تا ديوانه ام دايم، دلا
    زنهار زنهار، اي صبا، گه گه بپرسي حال او
  • در چشم من آن خاک پا گه سرمه شد، گه توتيا
    درمان چشم آمد مرا، خسرو، به خاک پاي او
  • شمشير در دستم نهيد امشب به کويش مي روم
    تا خويش را بسمل کنم آنجا که بينم روي او
  • زين پس به خوبان ننگرم، در کوي ايشان نگذرم
    گر هيچ يک ره جان برم از غمزه خونخوار تو
  • در کوي تو بر هر دري افتاده مي بينم سري
    اين نيست کار ديگري جز کار تو، جز کار تو
  • چون غم به گفتار آورم يا ديده در کار آورم
    چون رو به ديوار آورم باري بود ديوار تو
  • چشم من است و خاک ره رفته، بتا بيا ببين
    ديده که خاک مي خورد در ره انتظار تو
  • هست چو يادگار تو غم که مباد در دلي
    جاي به سينه کرده ام از پي يادگار تو
  • نيست اميد کز توام يک گل بخت بشگفد
    عمر به باد مي دهم بيهده در هواي تو
  • وقتي اگر ز جان من ناوک تو خطا شود
    تن به قصاص در دهم معذرت خطاي تو
  • دي کمر بستي و در وي بسته شد مويي ز جعد
    ني ميان بودي تهي گاهت مياني يافت نو
  • گر ترا جولان نباشد، گر تو چون من صد کشي
    يا مرا اول بکش يا بيش در جولان مشو
  • خسروا، ديدي که حيران مانده اي در کار خويش
    من ترا صد ره نگفتم کاين چنين حيران مشو
  • در رخت گم گشت عقل و گفت، يارب، چون کنم
    وصف زيبايي که حيران است زيبايي درو
  • گر باده مي خورم به سر من خمار تو
    ور در چمن روم به دلم خارخار تو
  • تن موي شد مرا و به هر موي از تنم
    غم کوه کوه در غم کوه روان تو
  • از جور و وفا و ستم هر که بپرسي
    در عشق مساوي ست وجود و عدم او
  • دلم بستي چو در زلف درازش آن قدر رشته
    که گردد هر زمان گرد سر هر تار موي تو
  • به راهت خاک گشته عاشقانست و تو در جولان
    مبادا کان چنين گردي نشنيد گرد روي تو
  • من و شبها و بيداري و حيراني و خاموشي
    که محرم نيست خسرو را زبان در گفت و گوي تو
  • مگو با من که در کويم بلا و فتنه مي بارد
    ز بارانم چه ترساني، حديث تير باران گو
  • چه گويي اين که پامال غلامانت کنم بر در
    به راه خويشم، اي سلطان، لگدکوب سواران گو
  • چرا هر دم همي گويي که سوز عشق بد باشد
    مرا در سينه دوزخ هاست اين با خام کاران گو
  • رقيبا، گفتيم کو گفت خاکم در دهان کردي
    تو گر اين راست مي گويي، شکر اندر دهان تو
  • آن کجا وقت که در کوچه ما به جولان رفتن
    دل بدزديدن و دزديده به ما ديدن تو
  • به آن شکل و شمايل با وجود حسن خورشيدي
    نديده چون تويي هر چند در افلاک گرديده
  • گذشت از حد درازي شبم ترسم که ناگاهان
    شود شبهاي بي پايان در اين يک روز صد ساله
  • چه خوش جان دادني باشد که من از تلخي مردن
    تو بخشي از لب خويش آخرش شربت در آن حاله
  • تو دور افتاده از ما و نگنجد شوق در نامه
    بيا کز دست تو هم پيش تو پاره کنم جامه
  • ز خونريز تو هم در سايه زلف تو آويزم
    رقيبت گر بخواهد کشت باري اندر آن شامه
  • همه شب خون خوردم با دل، ندارم عقل را محرم
    که هست اين شربت خاصان نگنجد در دل عامه
  • اينک سپيده کرد اثر، در صبح عيدي کن نظر
    وز مي رخ مستان نگر چون برگ گلنار آمده
  • هر کس به کف کرده ملي، هر دل شکفته چون گلي
    وز کوس هر سو غلغلي در چرخ دوار آمده
  • در خانه هر خورشيدوش گلگونه تر کرده خوش
    مژگان چو تير نيم کش، لبها چو سوفار آمده
  • رانده براق صفت شکن در عيدگه شاه ز من
    بسته به گردش آن چمن، چون شه به پيکار آمده