167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • پيداست بي قراري عاشق کجا رسد
    در خلوتي که راه نباشد سپند را
  • همت بلند دار که خورشيد تربيت
    در چاشني است ميوه شاخ بلند را
  • واديد کرده است به من تلخ، ديد را
    در رجعت است عادت اعداد، عيد را
  • صبح وصال مي شمرد قدردان عشق
    در راه انتظار تو، چشم سفيد را
  • در کار سخت جوهر مردان عيان شود
    بي قفل، فتح باب نباشد کليد را
  • از دوريت چو شام غريبان گرفته ايم
    از در گشاده روي چو صبح وطن درآ
  • تا چند در لباس توان کرد عرض حال؟
    يک ره به خلوتم به ته پيرهن درآ
  • مانند شمع، جامه فانوس شرم را
    بيرون در گذار و به اين انجمن درآ
  • روي تو سوخته است دل لاله زار را
    در غنچه کرده است حصاري بهار را
  • شب زنده دار باش که خورشيد مي دهد
    در ديده جاي، شبنم شب زنده دار را
  • ديوانه کرد سبزه خطت بهار را
    در خاک و خون کشيد رخت لاله زار را
  • مگذر ز حسن ترک که در گوشمال دل
    دست دگر بود کمر بهله دار را
  • چون شوق پاي در جگر سنگ بفشرد
    با کبک هم خرام کند کوهسار را
  • درياب صبح فيض نسيم بهار را
    در ديده جا ده اين نفس بي غبار را
  • سهل است اگر به خواب شب قدر بگذرد
    در خواب مگذران دم صبح بهار را
  • در آتش است نعل، نسيم بهار را
    رنگ ثبات نيست گل اعتبار را
  • از برق و باد نعل رحيلش در آتش است
    منزل کجاست قافله نوبهار را؟
  • روشندلان هميشه به سختي بسر برند
    در سنگ زندگي بسرآيد شرار را
  • در محفلي که نيست مي ناب، عارفان
    از زاهدان خشک شمارند ساز را
  • ديگر عنان دل نتواند نگاه داشت
    در جلوه هر که بنگرد آن سرو ناز را
  • در آتشند سوختگان، تا بريده اند
    بر قد شمع جامه سوز و گداز را
  • در زير بار منت پرتو نمي رويم
    دانسته ايم قدر شب تار خويش را
  • زندان بود به مردم بيدار، مهد خاک
    در خواب کن دو ديده بيدار خويش را
  • در زير خاک و گرد کسادي نهفته ايم
    از چشم خلق گوهر شهوار خويش را
  • کوتاه ساز رشته آمال خويش را
    مپسند در شکنجه پر و بال خويش را