نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.
ديوان امير خسرو
بلبلا، امروز من
در
گلستانم، گل مجوي
از جگر پر کاله اي بر نوک هر خاري ببين
در
ترازوي دل ار سنجم ترا با جان خويش
از لطافت تو سبک آيي و جان آيد گران
ابرويت
در
سينه ام بنشست و مي لرزم ز بيم
کاين چنين توزي بر آن زيبا کمان آيد گران
عافيت را
در
همه عالم نمي يابم نشان
گر چه مي گردم به عالم هم نمي يابم نشان
گر به دولت خانه وصلم نخواني، اي پسر
باري اينجا آي و سر
در
محنت آبادي بکن
اشک خسرو را نهان
در
کوي خود راهي بده
جوي شيرين را روان از خون فرهادي بکن
سينه من کوه
در
دست و به ناخن مي کنم
آن که نامم بود خسرو، بعد از اين فرهاد کن
ترک من بر عزم رفتن تير
در
ترکش مکن
غمزه خون ريز را بر فتنه لشکرکش مکن
پايي کوبان مي رود خنگت بر آتش لاخ نه
گو براي جان ما را لعل
در
آتش مکن
پيش رفته ست آب چشمم، خسرو از بهر وداع
ابر باراني ست
در
ره، تنگ بر ابرش مکن
تا تو به چشم آمدي از پس اين، هيچ گه
در
رخ خوبان نديد چشم گهرزاي من
يک ره ز
در
برون آ، قصد هزار جان کن
قربان هزار چون من بر چشم ناتوان کن
از ديدن تو مردم تا بزيم و نميرم
در
شخص مرده من خود رابيار و جان کن
با آنکه
در
شکنجه غم بسته مانده ام
هم باز مانده از تو چو ياري نمي توان
دل مي بري و
در
خم مو مي کني، مکن
آزردن دل همه خو مي کني، مکن
گفتي که خسروا، چه کنم کت بود خلاص؟
آن شانه را که
در
خم مو مي کني، مکن
مي رفت و من به خاک نهاده سر عزيز
در
وي نديد، يارب از اين خوارتر مکن
گفتم «نماند خواب و خورم
در
غم تو» گفت
«آخر نه عاشقي، سخن خواب و خور مکن »
خسرو بر آستان تو افتاد و خاک شد
خواهي
در
او نظر کن و خواهي نظر مکن
از کوي عقل بر
در
سلطان عشق رو
وين تاج بفگن از سر و نعل سمند کن
خسرو، نظر
در
آن رخ و وانگه حديث صبر
اندازه تو نيست، زبان را به کام کن
عمرم
در
انتظار شد و يک دم آن حريف
نآمد که واي بر من و بر انتظار من!
بيگانگي مکن چو
در
آميختي به جان
جان خود از آن تست و خلاص تو آن من
ز ديده گوهر و
در
بر درت فشانم، از آنک
نه دوستيست به کوي تو رايگان بودن
ز سينه ام نه همانا برون روي همه عمر
چنين که خوي شدت
در
ميان جان بودن
دل پر آتش من زان به زلف
در
بستي
که بس عجب بد آتش به ريسمان بستن
اگر چه گوشه غم ناخوش است بر همه، ليکن
چو
در
خيال توام باغ و بوستان من است آن
بماند خسرو لب خشک و ز آه گرم آخر
گهي بپرس و زباني به لطف
در
گردان
آخر مسلمانيست اين، آن غمزه را پندي بده
تاراج کافر تا به کي
در
خان و مان مردمان!
من بر
در
تو ناکسان، آخر همي بار آورد
ناخوانده، چون مهمان رود خسرو به خوان مردمان
عشق آتشم
در
جان زد و جانان ازان ديگران
ما را جگر بريان شد و او ميهمان ديگران
اي مرغ جان، زين ناله بس، چون نيست جانان ز آن تو
بيهوده افغان مي کني
در
بوستان ديگران
تو مي خوري، من درد و غم، يعني روا باشد چنين
شربت تو آشامي و تب
در
استخوان ديگران
اي سر، به زودي خاک شو، پيش
در
آن نازنين
بو کز طفيل نازنين بوسيم پا را هر زمان
دل پر ز سوداي لبت،
در
سينه جاني خشک و بس
نرخ متاع از حد برون، درويش را کالا همان
خه از کجاها مي رسي آلوده مي همچنين
در
خون شده زلف آنچنان، رخسار پر خوي همچنين
سختي جانم بين که چون، سوز ترا تاب آورم
ناچيز گردد، گر فتد يک شعله
در
ني همچنين
هر شب خورم
در
بزم غم، گه خون دل، گاهي جگر
وه چون خرابي نآردم، نقل آنچنان، مي همچنين
غمزه زنان آن شوخ و من خاموش و حيران
در
رهش
سلطان چو خود خنجر کشد، فرياد کردن چون توان؟
خسرو ز دل غرقه به خون ياران به تيمار منش
در
روز طوفان خانه را بنياد کردن چون توان؟
عيش من تلخ است ازان شکر لب شيرين سخن
چون بخندد، ورچه باشد، هست
در
پروين سخن
بهترين روز آفتي مي بينم از تو
در
جهان
گفت من بشنو، مکن، جانا، بدين آيين سخن
در
هواي روي تو خون مي چکاند از غزل
خسرو رنگين سخن گر رنگ بازي زين سخن
هجرم بکشت و شوق هم، روزي نگفتي از کرم
چون است
در
شبهاي غم، آن عاشق حيران من؟
با عاشقان تنگدل زينسان منه
در
جنگ دل
آخر بترس، اي سنگدل، ز آه دل بريان من
خيز، اي صباي مشک بو، بر گلرخ من راه جو
حال من مسکين بگو،
در
خدمت جانان من
آه ازين تنگ قبايان شده تنگم دامان
که نه سر ماند مرا
در
غم ايشان نه امان
در
هستي من چند زني شعله هجران
آخر دل و جان است، نه خاشاک و خس است اين
گفتم که گزيدم لب چون قند تو
در
خواب
خنديد و شکر ريخت که خواب مگس است اين
من بنده آن چشم که از گوشه چشمم
شب ديدي و گفتي که بر اين
در
چه کس است اين؟
صفحه قبل
1
...
2793
2794
2795
2796
2797
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن