نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.
ديوان امير خسرو
چون بگنجم به دو لب بس بودم کاين تن خويش
در
تن صافي چون آب زلالت بينم
مي گذشتي و به سويت نگران مي ديدم
زار مي مردم و
در
رفتن جان مي ديدم
همچو دزدي که به کالاي کسان مي نگرد
جان به کف کرده
در
آن روي نهان مي ديدم
او ز محرومي بخت بد من مي خنديد
من طمع بسته
در
آن شکل و دهان مي ديدم
عمر
در
کوي توام رفت و نگفتي روزي
کين همان کهنه گدايي ست که من مي دانم
دل من بسته زلفي شد و نگشايد باز
که گشايد که هم از خون گرهش
در
بستم!
دارم هوس که ميرم،
در
پيش تو کيم من؟
نه خضر و نه مسيحا، نه اين مقام خواهم
گفتي که «خود مرا کس چون با کسي رساند»
گر
در
حضور باشي، داني که چون رسانم
خسرو، مگوي
در
کش پا از طواف کويش
کو نيست آن حريفي کز وي به پا گريزم
از عزت
در
تو خواهم کشم به ديده
خاک درت که از وي خاشاک و خس نبيزم
بربت بر، اي فرشته، که
در
خورد کعبه نيست
گاه نماز رسم و ريايي که ما کنيم
روزي دو ديده چار نشد، وه که با تو چند
در
چار سوي راه تو ديده به ره کنيم؟
گفتي که «پر دهم دو سه گر، خسروا، خوري »
در
ماهه مي بيار، مبادا که نه کنيم
اين سينه حريف که گردد ز خاک سير
کرديم پر غبار و چه
در
خورد کرده ايم
فقر است و صد هزار معاني درو چو موي
آن را گليم کرده و
در
سر کشيده ايم
در
ده شراب شادي از آن رو که عقل رفت
داني که از کدام بلا باز رسته ايم؟
در
زلف تو شدم که بجويم نشان دل
خود را ز دست دادم و دل را نيافتم
گر سرو و لاله اي بر برم نيست، اين بس است
کز خون ديده لاله
در
آغوش کرده ام
بيرون کشم دو ديده که
در
عهد حسن تو
گه گه نظر به ماه شب آراي کرده ام
ني سنگ ماند و ني دل سنگين
در
اين خراب
تا طعنه هاي پير و جوان را فرو برم
در
ذکر او چه منع ز فرياد، آخرش
پيکانست کز جگر، نه ز پا، خار مي کشم
روشن چو روز گشت
در
آفاق سوز من
اين شعله کز جگر به شب تار مي کشم
صبري نباشد، ار چه که هر دم ز خون دل
در
خانه نقش آن بت ظنار بر کشم
او
در
دل است و صبر بکردم، هزار بار
گر خويش را فرو برم و باز برکشم
ني پاي آن که از سر کويت سفر کنم
ني دست آنکه دست به زلف تو
در
کنم
دردش به از سر است و من سر بريده را
آن سر کجا که
در
سر آن درد سر کنم
اي ديده، پاي شو که بر يار مي روم
در
جلوه گاه آن بت عيار مي روم
وصال خواهم و اين
در
به روي من که گشايد
ز خنده شکرينت چو فتح باب نبينم؟
بيار ساقي و
در
ده به ما صلاي خرابي
که بيش ازين سر اين عقل حيله ساز ندارم
ز بس که اين دل خون گشته
در
دويد به چشمم
نايستاد دلم تا ميان خون ننشستم
مشو به خشم که «
در
من تو کيستي که نبيني؟»
گر آن گناه نبخشي، جوان و عاشق و مستم
گذشت عمر و دمي
در
رخ تو سير نديدم
ز هجر جان به لب آمد، به کام دل نرسيدم
چو سايه
در
پس خوبان بسي دويدم و اکنون
ز روي خوب چو سايه ز آفتاب رميدم
صبا سلام تو آرد، ولي به من نرساند
که
در
غلط فتد از ديدنم، از آنکه نه آنم
در
آب ديده تنم غرقه گشت و آه نکردم
ز تير هم چه گشايد، چو نم گرفت کمانم
شبيش ديدم
در
خواب، سالهاست که هر شب
ز شام تا سحر آن خواب پيش خويش بگويم
به يک فسون که بگردي،
در
آمدي به دلم
کنون ز دل به صد افسون نمي شوي، چه کنم؟
نه بخت آن که به سوي تو جان خويش کنم
نه صبر آن که سکون
در
سراي خويش کنم
ز بس که من به زنخدانش
در
شدم به خيال
گمان برم به خيالي مگر به زير چهم
در
آن زمان که ز هجرت به مردن آيد کار
ترا که مايه عمر مني، کجا يابم؟
دلي که رفت ز تو، خسروا،
در
آن سر زلف
بجوي و خواه مجو، باز من ترا گفتم
بيا که بهر تو جان
در
بلا گرو کردم
بتي خريدم و هر دو سرا گرو کردم
خوش آن شبي که تو
در
خواب ناز باشي و من
نياز خويش بدان زلف خم به خم گويم
در
آن شبي که کنم گشت کوي تو همه روز
دو ديده را به کف پاي خويشتن مالم
گريست ديده بسي خون ز رشک حسرت، از آنک
شبي به کوي تو خاري خليد
در
پايم
بحل کن آن همه خونها که
در
غمت خوردم
که عمري از دل و جان شکر اين کرم کردم
دوستان
در
ره دل سنگ گران است تنم
چه کنم تا ز ره اين سنگ به يک سو فگنم؟
مگسيم و به خم باده
در
افتاده چو من
به کراني نرسم، چند پر و بال زنم؟
در
فراق تو که داند که کجا خاک شوم؟
بخت آن کو که من اندر ته آن پا باشم؟
اي خوش آن دم که براني به گلويم شمشير
من
در
آن فرصت سويت به تماشا باشم
صفحه قبل
1
...
2791
2792
2793
2794
2795
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن