نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.
ديوان امير خسرو
خامي آن کس که ديد آن روي چون آتش نسوخت
يارب، افسرده دلان را
در
جگر سوزي ببخش
جهاني خوشدلي بودم که ناگه زد غمش بر من
نبيني يک ده آبادان کنون
در
هفت اقليمش
در
باغ با ترانه بلبل درين هوا
مستي خوش است و باده خوش است و بهار خوش
چيزي دگر مگوي، همين گوي که
در
چمن
سبزه خوش است و آب خوش است و بهار خوش
ما از جهان ملوليم از خويش و غير فارغ
گشته به نيم جرعه
در
کنج دير قانع
بگذر ز خويش خسرو، گر وصل يار جويي
زان رو که نيست جز تو
در
راه وصل مانع
گلگون نازش زير زين، غمزه بلايي
در
کمين
مي مرد ازان پيکان کين، پير و جوان از هر طرف
جانها و دلها چون خسي
در
راهش آب هر کسي
مي رفت جان و دل بسي گيسوکشان از هر طرف
زنجير دل ها موي او، دلال سرها خوي او
در
چار سوي روي او بازار جان از هر طرف
در
چار حد کوي خود افتاده بيني بنده را
تن يک طرف،جان يک طرف،سريک طرف،پايک طرف
من بدان نذرم که گر ميرم به سويم بنگري
بين که چون من چند کس مرده ست
در
بازار عشق
هر زمان از صيد فتراک تو غيرت مي برم
کانچنان من بر نبستم خويش
در
دربار عشق
از دعايت من چو، اي زاهد، نگشتم نيک بخت
تو بيا، باري چو من بدبخت شو
در
کار عشق
ز خويش بگذر و باز آي سوي ما، خسرو
که نيست خوش تر از اين جاي
در
همه آفاق
رفتم ز جان برخاستم
در
خواب بود آن نازنين
از خواب خوش برخاستم ترسان و لرزان ساکنک
با يار بودم ساعتي رفتم، به باغ و بوستان
در
باغ و بستان آمدم افتان و خيزان ساکنک
در
سنگ سيم باشد و اين طرفه تر که تو
داري درون سينه سيمين دلي چو سنگ
بر نظم خسرو از سر مستي سخن مگير
کو هست
در
هواي تو فارغ ز نام و ننگ
يک شهر پر از خوبان ده باغ پر از گلها
صد جاي نهم ديده، دلدار همان
در
دل
خيز که جلوه مي کند چهره دلگشاي گل
عالم بيخودي خوش است خاصه که
در
هواي گل
بس که چشمم سيل خون مي بارد از هجران تو
کاروان
در
ره نمي يابد ز گل جاي نزول
اين هم از بخت است کت
در
دل نبايد گفت من
ورنه از خسرو همين گفتار مي ماند به دل
تو همي آيي و صد غارت جان از هر سو
در
چنين فتنه کجا صبر کند ياري دل؟
وقت آن است که دستي دهي، اي دوست، به لطف
که فرو رفتم
در
گل ز گرانباري دل
در
خون دل خوردم، نکنم جز دعاي تو
زيرا که من به سوي توام، ني به سوي دل
جانم اندر تاب و دل
در
تب بماند
اين ز دست چشم و آن از دست دل
مرا اين تشنگي از بهر آبي ديگرست، ارنه
نمي بيني که
در
هر ديده دريايي دگر دارم
مران سوي کسانم چون تنم شد خاک
در
کويت
نماند آن سر که جز پاي تو دريايي دگر دارم
نمي انديشي از دمهاي سرد من، نمي داني
که
در
هر کو چو خسرو بادپيمايي دگر دارم
چو سروش
در
قباي سبزگون ديدم يقينم شد
که چون گل چاک خواهم زد، اگر صد پيرهن دارم
مرا فردا به دشواري برون آرند پا از گل
کزان مژگان عاشق کش بسي خون
در
کفن دارم
ز دنيا مي رود خسرو، به زير لب همي گويم
دلم بگرفته
در
غربت تمناي وطن دارم
اگر شد عقل و دين
در
کار عشقت، سهل باشد آن
هنوز اندر سر شوريده بسيار آرزو دارم
چو آزادي ز بند موي او دارد دلم او را
هميشه
در
خم زلفش گرفتار آرزو دارم
من آن خاکم که
در
راه وفا رو بر زمين دارم
ز سوداي بتان داغ غلامي بر جبين دارم
فدا کرديم
در
عشقت دل و دين و ز من مانده
همين جاني که آن هم بهر روز واپسين دارم
مرا گويند کاندر وصل او خوش باش، چون باشم؟
که چون هجران شبان روزي بلايي
در
کمين دارم
ز آه خسروش، يارب نگيري گر چه آن نادان
نيارد هيچ گه
در
دل که من بيچاره اي دارم
تعالي الله، چه گلزاري ست حسن عالم افروزت
که گل
در
باغ خوبي چون رخت زيبا نمي يابم
هميشه
در
فراقت با دل افگار مي گريم
غمت را اندکي مي گويم و بسيار مي گريم
شبي کاندر حريمت ره نمي يابم به صد زاري
به حسرت مي نشينم
در
پس ديوار مي گريم
درون خويش خالي مي کنم زان زنده مي مانم
که ذکرت شب و روز پيش
در
و ديوار مي گويم
چو مجنون
در
بيابان غمم دور از رخ ليلي
که درد خويشتن با پشته هاي خار مي گويم
تو شب
در
خواب مستي و مرا تا روز بيداري
مخسپ ايمن که من زين ديده بيدار مي ترسم
جهاني بي دوست نتوان ديد، بنشينم به کنج غم
به روي خود
در
اين کلبه خونخوار بربندم
مگو ياران ديگر اي که جاني و آب و گل خوبان
چگونه دل ز جان
در
صورت ديوار بربندم
سرشکم گفت
در
وقتي که مي غلتيد بر رويم
چو مرواريد غلتانم که بر بالاي زر غلتم
گه جولان نيارم ديدنش از بيم جان، ليکن
چو من بي طاقتم دزديده
در
دست و کمان بينم
ز خوبان بس که بي دين گشت خسرو، بهترين روزش
بت اندر پيش و زنار مغانش
در
ميان بينم
خوش آن وقتي که تو از ناز سويم بنگري و من
به زاري کشته، انگشت او فگنده
در
دهن ميرم
صفحه قبل
1
...
2788
2789
2790
2791
2792
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن