167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

ديوان امير خسرو

  • خامي آن کس که ديد آن روي چون آتش نسوخت
    يارب، افسرده دلان را در جگر سوزي ببخش
  • جهاني خوشدلي بودم که ناگه زد غمش بر من
    نبيني يک ده آبادان کنون در هفت اقليمش
  • در باغ با ترانه بلبل درين هوا
    مستي خوش است و باده خوش است و بهار خوش
  • چيزي دگر مگوي، همين گوي که در چمن
    سبزه خوش است و آب خوش است و بهار خوش
  • ما از جهان ملوليم از خويش و غير فارغ
    گشته به نيم جرعه در کنج دير قانع
  • بگذر ز خويش خسرو، گر وصل يار جويي
    زان رو که نيست جز تو در راه وصل مانع
  • گلگون نازش زير زين، غمزه بلايي در کمين
    مي مرد ازان پيکان کين، پير و جوان از هر طرف
  • جانها و دلها چون خسي در راهش آب هر کسي
    مي رفت جان و دل بسي گيسوکشان از هر طرف
  • زنجير دل ها موي او، دلال سرها خوي او
    در چار سوي روي او بازار جان از هر طرف
  • در چار حد کوي خود افتاده بيني بنده را
    تن يک طرف،جان يک طرف،سريک طرف،پايک طرف
  • من بدان نذرم که گر ميرم به سويم بنگري
    بين که چون من چند کس مرده ست در بازار عشق
  • هر زمان از صيد فتراک تو غيرت مي برم
    کانچنان من بر نبستم خويش در دربار عشق
  • از دعايت من چو، اي زاهد، نگشتم نيک بخت
    تو بيا، باري چو من بدبخت شو در کار عشق
  • ز خويش بگذر و باز آي سوي ما، خسرو
    که نيست خوش تر از اين جاي در همه آفاق
  • رفتم ز جان برخاستم در خواب بود آن نازنين
    از خواب خوش برخاستم ترسان و لرزان ساکنک
  • با يار بودم ساعتي رفتم، به باغ و بوستان
    در باغ و بستان آمدم افتان و خيزان ساکنک
  • در سنگ سيم باشد و اين طرفه تر که تو
    داري درون سينه سيمين دلي چو سنگ
  • بر نظم خسرو از سر مستي سخن مگير
    کو هست در هواي تو فارغ ز نام و ننگ
  • يک شهر پر از خوبان ده باغ پر از گلها
    صد جاي نهم ديده، دلدار همان در دل
  • خيز که جلوه مي کند چهره دلگشاي گل
    عالم بيخودي خوش است خاصه که در هواي گل
  • بس که چشمم سيل خون مي بارد از هجران تو
    کاروان در ره نمي يابد ز گل جاي نزول
  • اين هم از بخت است کت در دل نبايد گفت من
    ورنه از خسرو همين گفتار مي ماند به دل
  • تو همي آيي و صد غارت جان از هر سو
    در چنين فتنه کجا صبر کند ياري دل؟
  • وقت آن است که دستي دهي، اي دوست، به لطف
    که فرو رفتم در گل ز گرانباري دل
  • در خون دل خوردم، نکنم جز دعاي تو
    زيرا که من به سوي توام، ني به سوي دل
  • جانم اندر تاب و دل در تب بماند
    اين ز دست چشم و آن از دست دل
  • مرا اين تشنگي از بهر آبي ديگرست، ارنه
    نمي بيني که در هر ديده دريايي دگر دارم
  • مران سوي کسانم چون تنم شد خاک در کويت
    نماند آن سر که جز پاي تو دريايي دگر دارم
  • نمي انديشي از دمهاي سرد من، نمي داني
    که در هر کو چو خسرو بادپيمايي دگر دارم
  • چو سروش در قباي سبزگون ديدم يقينم شد
    که چون گل چاک خواهم زد، اگر صد پيرهن دارم
  • مرا فردا به دشواري برون آرند پا از گل
    کزان مژگان عاشق کش بسي خون در کفن دارم
  • ز دنيا مي رود خسرو، به زير لب همي گويم
    دلم بگرفته در غربت تمناي وطن دارم
  • اگر شد عقل و دين در کار عشقت، سهل باشد آن
    هنوز اندر سر شوريده بسيار آرزو دارم
  • چو آزادي ز بند موي او دارد دلم او را
    هميشه در خم زلفش گرفتار آرزو دارم
  • من آن خاکم که در راه وفا رو بر زمين دارم
    ز سوداي بتان داغ غلامي بر جبين دارم
  • فدا کرديم در عشقت دل و دين و ز من مانده
    همين جاني که آن هم بهر روز واپسين دارم
  • مرا گويند کاندر وصل او خوش باش، چون باشم؟
    که چون هجران شبان روزي بلايي در کمين دارم
  • ز آه خسروش، يارب نگيري گر چه آن نادان
    نيارد هيچ گه در دل که من بيچاره اي دارم
  • تعالي الله، چه گلزاري ست حسن عالم افروزت
    که گل در باغ خوبي چون رخت زيبا نمي يابم
  • هميشه در فراقت با دل افگار مي گريم
    غمت را اندکي مي گويم و بسيار مي گريم
  • شبي کاندر حريمت ره نمي يابم به صد زاري
    به حسرت مي نشينم در پس ديوار مي گريم
  • درون خويش خالي مي کنم زان زنده مي مانم
    که ذکرت شب و روز پيش در و ديوار مي گويم
  • چو مجنون در بيابان غمم دور از رخ ليلي
    که درد خويشتن با پشته هاي خار مي گويم
  • تو شب در خواب مستي و مرا تا روز بيداري
    مخسپ ايمن که من زين ديده بيدار مي ترسم
  • جهاني بي دوست نتوان ديد، بنشينم به کنج غم
    به روي خود در اين کلبه خونخوار بربندم
  • مگو ياران ديگر اي که جاني و آب و گل خوبان
    چگونه دل ز جان در صورت ديوار بربندم
  • سرشکم گفت در وقتي که مي غلتيد بر رويم
    چو مرواريد غلتانم که بر بالاي زر غلتم
  • گه جولان نيارم ديدنش از بيم جان، ليکن
    چو من بي طاقتم دزديده در دست و کمان بينم
  • ز خوبان بس که بي دين گشت خسرو، بهترين روزش
    بت اندر پيش و زنار مغانش در ميان بينم
  • خوش آن وقتي که تو از ناز سويم بنگري و من
    به زاري کشته، انگشت او فگنده در دهن ميرم