167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان امير خسرو

  • در سينه دارم کوه غم، داند اگر يار اين قدر
    شايد که نپسندد دلش بر جان من بار اين قدر
  • از ديده زير پاي تو چندان فشانم لعل و در
    روزي نگفتي کان فلان هست از تو بسيار اين قدر
  • در يوزه دارم خنده اي از نقلدان پر نمک
    مرهم بکن بهر خدا بر جان افگار اين قدر
  • ناله که خسرو مي کند در آرزوي روي تو
    کم نالد اندر فصل گل بلبل به گلزار اين قدر
  • خنديد خورشيد فلک چون سرخ گل در بوستان
    از خنده آن سرخ گل آفاق را خندان نگر
  • در چشمه خورشيد اگر آبي نديده ستي گهي
    خيزند چون ز خواب خوش، رو شستن خوبان نگر
  • ماه نديدي ار دلا، يار چو ماه من نگر
    در رخ او نظاره کن، صنع آله من نگر
  • خسرو عاشقان منم، درد دلم که در هوا
    گرد شده ست بر سرم، چتر سياه من نگر
  • دل که خراب داشتم در بر من رها نشد
    خواهم ازين خراب تر، از تو رها شود مگر
  • اي ز چون تو بت شده، صد پارسا زنار دار
    آفتابي، روي ما در قبله ديدار دار
  • چون غم و اندوه خالت را فراوان پيشوا
    در بلا و فتنه چشمت را هزاران کار دار
  • درد دل چون از تو يادم مي دهد، مرهم مکن
    بر دگر دلها در آويز و دلم افگار دار
  • کار دل کردي، برافگن بعد ازين بنياد عقل
    شحنه را چون دور کردي، دست در دستور دار
  • چون کنم، ياران، که من بيمارم و مرکب ضعيف
    جان به لب نزديک و راهي در ميان افتاده دور
  • بينوا چون بلبلم، بي برگ چون شاخ رزان
    کز جمال گل بود، در مهر جان افتاده دور
  • دوري از کوي تو سرگردان همه شب تا به روز
    در فغان گويي سگي ام ز آستان افتاده دور
  • چند بهر کنجدي کش خورده نتواني، ز حرص
    پا نهي، کايي تهي تگ در ره پيلان چو مور
  • در عيار سيم و زر تا کي پرستي سنگ را؟
    باش تا سيم تو گردد گور و گردد سنگ گور
  • اي خوش آن ساعت که بينم آن رخ و گيرم لبش
    باده خوش بر کف و گلنار خندان در نظر
  • يک زمان از دل فرونايي همه شب تا به روز
    گر چه باشد تا به روزم ماه تابان در نظر
  • از پي آن را که گيرد سبق فيروزي سپهر
    حرف تيغش را همي دارد فراوان در نظر
  • من غم دل گويم و تو همچنان مشغول ناز
    تو به شهري ديگر و من در بياباني دگر
  • من در ين سودا ز جان خويشتن سير آمدم
    آنکه زو سيري نيايد هست او جاني دگر
  • ماه من چاه زنخدان تو شد از خوي پر آب
    پاک کن کز وي در آب افگنده گوي قمر
  • نيکوان خاک تواند، اي ماه، در تو کي رسند؟
    کي رسد خاکي که اندازد کسي سوي قمر؟
  • باد هر دم تازه تر نوروز عمرش، گر چه هست
    بلبل محروم را در بوستان او گذر
  • جان من از صبر مي پرسي ،دل ما را بپرس
    زانکه اين معني ندارد در کمان او گذر
  • در غمت جان ز تنم رفت و خيال تو بماند
    عاقبت خويش دگر باشد و بيگانه دگر
  • خلق از مشک و من از خاک در دوست خوشم
    اين صواب است مرا، بوي خطايي کم گير
  • صد چو خسرو به درت هست، يکي گو کم باش
    در طرب خانه جمشيد گدايي کم گير
  • در عشق باز خود را ديوانه کردم از سر
    يارب، فرو مبادا اين مي که خوردم از سر
  • مهره ز تن جدا شد، در تن ز هجر جانان
    عشق و بلا ازين پس بازنده کردم از سر
  • يک بار دل به من ده، سوگند مي خورم من
    بينم اگر به خوبان در عمر بار ديگر
  • در غيرتم کزوست خدنگي به هر دلي
    يک ره از آن يکي ز پي جان ما بيار
  • در عشق خون دل خور و از شوق ناله کن
    آن باده را به زمزمه اين ترانه گير
  • چون در شکار بر سر آهو گذر کني
    چشمت بس است، دست به تير و کمان مبر
  • از چشم تو که هست ز تو جان شکارتر
    دل نيست در جهان ز دل من فگارتر
  • رخ هر چه بيش بر در تو مي زنم به سنگ
    بختم نگر که هست زرم بي عيارتر
  • آن طرفه بهاري که زمين پر گل و زر شد
    زان ره که در آمد علم خان مظفر
  • ز من چو دل ربودي رفت جان نيز
    که در دل داشت شوقت اين و آن نيز
  • سرو بستان در چمن چون ديد رفتار ترا
    از خجالت خشک بر جا ماند از رفتار باز
  • هيچ غمخواري ندارم در غم عشق تو من
    هم مگر لطف تو گردد بنده را غمخوار باز
  • بر جمالت دل نه اکنون عاشق است، اي جان من
    مهر تو در سينه دارم مدمت بسيار باز
  • سالها تا گلبن مقصود در مي پرورم
    ز آب چشمم بر نمي آيد گل از خارم هنوز
  • گر چه بر باد هوس شد خرمن اميد من
    تخم مهرش در ميان جان همي کارم هنوز
  • گر چه جان خسرو از مهر رخش از دست رفت
    تخم عشقش در زمين دل همي کارم هنوز
  • چشم تو مست است، گر کم ايستد ناکرده خون
    خون من در پيش آن قتال مردافگن بريز
  • هر دمش، سجده کنند انجم و مهر و مه و چرخ
    يوسف اين مرتبه در خواب نبيند هرگز
  • رويت از خوي همه پر در خوشاب است امروز
    آفتاب تو ز سياره به تاب است امروز
  • خنده ات ديده دهن باز بمانده ست صدف
    از دهانت که پر از در خوشاب است امروز