نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان امير خسرو
در
سينه دارم کوه غم، داند اگر يار اين قدر
شايد که نپسندد دلش بر جان من بار اين قدر
از ديده زير پاي تو چندان فشانم لعل و
در
روزي نگفتي کان فلان هست از تو بسيار اين قدر
در
يوزه دارم خنده اي از نقلدان پر نمک
مرهم بکن بهر خدا بر جان افگار اين قدر
ناله که خسرو مي کند
در
آرزوي روي تو
کم نالد اندر فصل گل بلبل به گلزار اين قدر
خنديد خورشيد فلک چون سرخ گل
در
بوستان
از خنده آن سرخ گل آفاق را خندان نگر
در
چشمه خورشيد اگر آبي نديده ستي گهي
خيزند چون ز خواب خوش، رو شستن خوبان نگر
ماه نديدي ار دلا، يار چو ماه من نگر
در
رخ او نظاره کن، صنع آله من نگر
خسرو عاشقان منم، درد دلم که
در
هوا
گرد شده ست بر سرم، چتر سياه من نگر
دل که خراب داشتم
در
بر من رها نشد
خواهم ازين خراب تر، از تو رها شود مگر
اي ز چون تو بت شده، صد پارسا زنار دار
آفتابي، روي ما
در
قبله ديدار دار
چون غم و اندوه خالت را فراوان پيشوا
در
بلا و فتنه چشمت را هزاران کار دار
درد دل چون از تو يادم مي دهد، مرهم مکن
بر دگر دلها
در
آويز و دلم افگار دار
کار دل کردي، برافگن بعد ازين بنياد عقل
شحنه را چون دور کردي، دست
در
دستور دار
چون کنم، ياران، که من بيمارم و مرکب ضعيف
جان به لب نزديک و راهي
در
ميان افتاده دور
بينوا چون بلبلم، بي برگ چون شاخ رزان
کز جمال گل بود،
در
مهر جان افتاده دور
دوري از کوي تو سرگردان همه شب تا به روز
در
فغان گويي سگي ام ز آستان افتاده دور
چند بهر کنجدي کش خورده نتواني، ز حرص
پا نهي، کايي تهي تگ
در
ره پيلان چو مور
در
عيار سيم و زر تا کي پرستي سنگ را؟
باش تا سيم تو گردد گور و گردد سنگ گور
اي خوش آن ساعت که بينم آن رخ و گيرم لبش
باده خوش بر کف و گلنار خندان
در
نظر
يک زمان از دل فرونايي همه شب تا به روز
گر چه باشد تا به روزم ماه تابان
در
نظر
از پي آن را که گيرد سبق فيروزي سپهر
حرف تيغش را همي دارد فراوان
در
نظر
من غم دل گويم و تو همچنان مشغول ناز
تو به شهري ديگر و من
در
بياباني دگر
من
در
ين سودا ز جان خويشتن سير آمدم
آنکه زو سيري نيايد هست او جاني دگر
ماه من چاه زنخدان تو شد از خوي پر آب
پاک کن کز وي
در
آب افگنده گوي قمر
نيکوان خاک تواند، اي ماه،
در
تو کي رسند؟
کي رسد خاکي که اندازد کسي سوي قمر؟
باد هر دم تازه تر نوروز عمرش، گر چه هست
بلبل محروم را
در
بوستان او گذر
جان من از صبر مي پرسي ،دل ما را بپرس
زانکه اين معني ندارد
در
کمان او گذر
در
غمت جان ز تنم رفت و خيال تو بماند
عاقبت خويش دگر باشد و بيگانه دگر
خلق از مشک و من از خاک
در
دوست خوشم
اين صواب است مرا، بوي خطايي کم گير
صد چو خسرو به درت هست، يکي گو کم باش
در
طرب خانه جمشيد گدايي کم گير
در
عشق باز خود را ديوانه کردم از سر
يارب، فرو مبادا اين مي که خوردم از سر
مهره ز تن جدا شد،
در
تن ز هجر جانان
عشق و بلا ازين پس بازنده کردم از سر
يک بار دل به من ده، سوگند مي خورم من
بينم اگر به خوبان
در
عمر بار ديگر
در
غيرتم کزوست خدنگي به هر دلي
يک ره از آن يکي ز پي جان ما بيار
در
عشق خون دل خور و از شوق ناله کن
آن باده را به زمزمه اين ترانه گير
چون
در
شکار بر سر آهو گذر کني
چشمت بس است، دست به تير و کمان مبر
از چشم تو که هست ز تو جان شکارتر
دل نيست
در
جهان ز دل من فگارتر
رخ هر چه بيش بر
در
تو مي زنم به سنگ
بختم نگر که هست زرم بي عيارتر
آن طرفه بهاري که زمين پر گل و زر شد
زان ره که
در
آمد علم خان مظفر
ز من چو دل ربودي رفت جان نيز
که
در
دل داشت شوقت اين و آن نيز
سرو بستان
در
چمن چون ديد رفتار ترا
از خجالت خشک بر جا ماند از رفتار باز
هيچ غمخواري ندارم
در
غم عشق تو من
هم مگر لطف تو گردد بنده را غمخوار باز
بر جمالت دل نه اکنون عاشق است، اي جان من
مهر تو
در
سينه دارم مدمت بسيار باز
سالها تا گلبن مقصود
در
مي پرورم
ز آب چشمم بر نمي آيد گل از خارم هنوز
گر چه بر باد هوس شد خرمن اميد من
تخم مهرش
در
ميان جان همي کارم هنوز
گر چه جان خسرو از مهر رخش از دست رفت
تخم عشقش
در
زمين دل همي کارم هنوز
چشم تو مست است، گر کم ايستد ناکرده خون
خون من
در
پيش آن قتال مردافگن بريز
هر دمش، سجده کنند انجم و مهر و مه و چرخ
يوسف اين مرتبه
در
خواب نبيند هرگز
رويت از خوي همه پر
در
خوشاب است امروز
آفتاب تو ز سياره به تاب است امروز
خنده ات ديده دهن باز بمانده ست صدف
از دهانت که پر از
در
خوشاب است امروز
صفحه قبل
1
...
2786
2787
2788
2789
2790
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن