نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
ديوان امير خسرو
در
گلشني که با گل و مل بوده ايم خوش
آمد خزان و بويي ازان گوييا نبود
مي رفت آن سوار و بر او بود چشم من
مي شد ز سينه جان و
در
آنم نظر نبود
دي زخم ناخنش به رخ چمن سمن چه بود؟
وان
در
همي به سلسله پرشکن چه بود؟
خون من و مي دگران گر نخورده بود
آن رنگ خون و بوي ميش
در
دهن چه بود؟
وان جان کنان که
در
غم مال است جان شان
جان داده اند و پاره خاکي خريده اند
در
چشم ما ز خون جگر خواب بسته شد
زان رو که وقت خاستن از خواب شسته اند
خط بر ميار تا نشود روز ما سياه
آن روي
در
خور است چنان باش کو سفيد
با من چو وقت صبح چنين گفت شب که ما
کرديم موي
در
هوس روي او سفيد
آمد به روي آب همه راز ما ز چشم
ما را کجاست گريه خسرو که
در
نداد
ديدن به خواب هست گنه، ليک دوزخي ست
آن کس که
در
جمال تو داد گنه نداد
دل بي رخ تو
در
گل و گلشن نه ايستاد
خاطر به سوي لاله و سوسن نه ايستاد
ما را شکنج زلف تو
در
پيچ و تاب برد
آرام و صبر از دل و از ديده خواب برد
از راه دل
در
آمد و از روزن دماغ
رختي که ديده بسته به مشکين طناب برد
هر شب منم ز نقش خيال تو
در
گريز
چون بوم و شپرک که ز خورشيد مي رمند
يارب تو جان به سرو سهي ده که
در
چمن
هر لحظه پيش آن قد و رفتار جان دهد
عمرم
در
آرزوي تو رفته ست و مي رود
صبرم به جستجوي تو رفته ست و مي رود
سوي
در
تو رهبر جانهاي عاشقان
بادي که آن به کوي تو رفته ست و مي رود
در
جان همي رود سخن و من نهاده گوش
هر جا که گفتگوي تو رفته ست و مي رود
گشتم
در
آب ديده چنان غرق کاين زمان
صد نيزه برتر از سر من آب مي رود
کوشم که نام تو نبرم، ليک چون کنم؟
چون هر چه
در
دل است مرا بر زبان رود
دردي ست
در
دلم که بود حق به دست من
از چشم من گر از به دل آب خون رود
کردند آگهم که فلان رفت و دور رفت
نزديک بود کز تن من، جان به
در
شود
اي آب ديده، اين دل پر خون ببر ز من
در
پاي او فگن، مگرش دل دگر شود
شرمنده گشت اشک من از چشم من چنانک
هر لحظه آب گردد و
در
خود فرو شود
آرد هم از پي لب او آب
در
دهان
ار دور چرخ گر گل خسرو سبو شود
رويم زر است و بر
در
تو خاک مي کنم
وصل تو کيمياست که حاصل نمي شود
جز بوي خون نيامد از او
در
دماغ من
از زلف او گهي که جهان مشک ناب شد
بر من کنون که بي تو جهان تيره فام شد
اي شمع جان،
در
آي که روزم به شام شد
مفتي، مپوي بر
در
زندان که امر و نهي
بر عاشقان بي دل و دينت نمي رسد
آن را که ميخلي همه شب
در
ميان دل
گر تا به روز ناله کند، جاي آن بود
گويند دوستان دگر کن به جاي او
من مي کنم، اگر اين دل بدخو به
در
کند
خسرو چو
در
تو مي نرسد، باري ار به لب
دل را بر آب ديده نشاند، روان کند
هر دم به شيوه اي ز کسي مي برد دلي
در
حلقه هاي زلف نگونسار مي کند
غم
در
دل و جگر خورد ار وي بدان بود
هر کو نهال را بدل آب خون دهد
او
در
خرام و ديده به راهش، چه کم شود؟
گر از طفيل سنگ رهت پشت پا زند
خواهم هزار جان ز خدا تا کنم نثار
در
هر قدم که سرو سمن بوي من زند
مردم
در
اين هوس که شبي سر نهم به پاش
زانگونه کاب چشم منش زير پا چکد
فتاد
در
زنخ او، دلا، بمير که زلفش
نه رشته ايست کز او غرقه اي ز چاه برآيد
به گرد ديده خود خار بستي از مژه کردم
که ني خيال تو بيرون رود نه خواب
در
آيد
گهي که روي به ديوار بهر راز تو آرم
عمارتي ست که اندر دل خراب
در
آيد
ز بهر ديدن هندوستان زلف تو هر شب
بيا ببين که ز سيلاب چشم آب
در
آيد
چو خاک پاي تو گشتم بگو که
در
ته پايت
به خاک روفتن آن گيسوي دراز نيايد
به کوي تو همه روي زمين به گريه بنشستم
هنوز بر
در
تو روي زردم آب ندارد
شوم به راه تو خاک و
در
اين غمم که نباشد
صبا غبار غم آلود من به کوي تو آرد
از آنگهي که گشادم به رويت اين نظر خود
چه خون که خوردم ازين چشم پر
در
و گهر خود
سرم که بر درت افتاد تا که پات نرنجد
به پشت پا چو کلوخيش دور کن ز
در
خود
در
آشنايي درياي عشق راست کسي دان
که تن به غرق دهد وز لب و کنار نپرسد
غم تو خاک وجودم به باد داد و نخواهم
غبار خاطر گردي که
در
هواي تو باشد
غريب نيست که بيگانه گردد از همه عالم
هر آن غريب که
در
شهر آشناي تو باشد
مدام خسرو از آن جام مي نهد
در
پيش
که هيچ آينه جز جام مي صقيل نبود
صفحه قبل
1
...
2784
2785
2786
2787
2788
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن