167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

ديوان امير خسرو

  • قامتت راست چو تير است و عجايب تيري
    که ز من دور و مرا در دل و جان مي گذرد
  • ناوک چشم توام مي کشد و غيرت هم
    که چرا در دل و جان دگران مي گذرد؟
  • دل گم کرده همي جويد خلقي در خاک
    اندر ان راه که آن سرو روان مي گذرد
  • چه خوش است از جگر سوخته بويي که زند
    در فلکها فگند رخنه ز مويي که زند
  • از پس گشتن صحرا و لب جوي و چمن
    هوسي در دل هر پير و جوان مي آيد
  • خسروا، دست به فتراک اميد که زدي؟
    تو سني دان که نه در ضبط عنان مي آيد
  • اينچنين تند که آن قلب شکن مي آيد
    سهمي از غمزه او در دل من مي آيد
  • آنکه بد گفت مرا روي چو ماهش بينيد
    آن همه در نظر من بر سر او آيد
  • يارب، اين سرو در آن باغ نه تنها مانده ست
    باز پرسم خبر از باد صبا، باز آيد
  • به دعا پيش خود آوردمش، اما عجب است
    در جهان عمر کسي کي به دعا باز آمد
  • جان من چشم از آنگه که به روي تو فتاد
    جز تو در غير توان ديد؟ از آن باز آمد
  • از کجا در رهم آن شوخ بلا پيش آمد؟
    چه بلا بود ندانم، ز کجا پيش آمد؟
  • خسروا، خون خور و دم در کش و صبري پيش آر
    که چنين واقعه تنها نه ترا پيش آمد
  • آنکه در خاطر من غير ترا داشت گمان
    شرم بادش ز خود آن دم که يقين پيش آمد
  • در خم تست و سر زلف تو، ار جان طلبند
    زير هر سلسله چاه کمين پيش آيد
  • گر چه بسيار بگفتم نيامد در گوش
    خوش تر از نام تو، با آنکه مکرر مي شد
  • ناوک چشم تو تا خون دلم ريخت ز چشم
    در ميان دل و چشم من آن دم خون شد
  • از خطا بود که در چين سر زلف تو باد
    رفت و زنجير کش سلسله سودا شد
  • حاجت آن است که من بر در تو کشته شوم
    هيچگه حاجت اين خسته روا خواهد شد؟
  • کس ندارد به جهان آنچه تو داري در حسن
    از لطافت همگي پيش تو خود آن دارد
  • شام تا صبح خيال تو بگردد در چشم
    کس نگويد که درين خانه چه کس مي گردد؟
  • ديده در زير قدمهات نمي گريد، از آن
    که مبادا کف پاي تو به خون تر گردد
  • در غم زلف تو دل مي دهم و مي ترسم
    که نبايد که مرا دل دهد و جان خواهد
  • يار پيکان زد و من در هوس آن مردم
    که زنم بوسه بران دست که پيکانم زد
  • من به يار خود و اغيار به خود مي پيچد
    مست در عشرت و هشيار به خود مي پيچد
  • هر سري از قدمت دور فتاد از سر درد
    در تگاپوي چو دستار به خود مي پيچد
  • من لبت مي گزم و چشم تو در خشم، بلي
    بوي حلواست که بيمار به خود مي پيچد
  • خاک شد در ره تو ديده و آن بخت نبود
    که ز ره گرد تو بر سينه ما بنشيند
  • برو، اي صورت آن چشم که در چشم مني
    که نرفته ست ز کويش ز سفر باز آيد
  • با همه حسن و طراوت چو گل روي تو نيست
    آن گل تازه که در روضه رضوان رويد
  • پاسبان مست و ملک بيخرد و سگ در خواب
    همه شب تا سحر اين دولتم ارزاني بود
  • کفر زلفش به رگ و پوست چنانم در رفت
    که از او هر رگ من رشته زناري بود
  • همه در بار تو بستند دل و خسرو بين
    داد عقل و دل و دين، نيز به سر باري داد
  • آمدي باز تو در دل، پس از اين خسرو را
    عقل و جان پيش کجا گرد سر و تن گردند؟
  • بر درت گر چه بنا کرده عشاق بسي ست
    غرق خونند کساني که در آن کو باشند
  • در همه مستي من باش تو، ور فرمايي
    دل و جان نيز به يک گوشه و يکسو باشند
  • هر سحر باد که بر سينه من مي گذرد
    در چمن بوي کباب از پي مستان آورد
  • دل که به تسبيح داشت در خم زنار بست
    سر که به محراب بود پيش چليپا نهاد
  • گفت صنم، «زان ماست، هر که همه تر کند»
    داشت کهن خرقه اي، در خم صهبا نهاد
  • يار قبا چست کرد، رخش به ميدان بريد
    اين سر و هر سر که هست در خم چوگان بريد
  • بي سر و پا مي دويم تا به کجا سر نهيم
    بارگي شاه شد گردن ما در کمند
  • دي که گشادي خدنگ، خوش پسرا، بر شکار
    شب همه شب تا به روز در دل من مي خليد
  • چندان که يار ما را در حسن ناز باشد
    ما را هزار چندان با او نياز باشد
  • جز خون دل که آيد هر دم به چشم خسرو
    يک دوست در نيايد، گر اهل راز باشد
  • وصل تو بي رقيبان هرگز نشد ميسر
    بي خار و خس کسي را گل در نظر نباشد
  • در شهر فتنه اي شد، مي دانم از که باشد
    ترکي ست صيد افگن، پنهانم از که باشد؟
  • چون از حسد بميرم آن دم که تو در آيي
    چون جان عشقبازان با تو برابر آيد
  • اشکم رسيد و دريا بازم به لب در آمد
    دستم بگير زان پيش، اکنون که برتر آيد
  • زينسان که در خيالت گم گشتم، ار بميرم
    چه شبهه، گر ز گورم هر دم گيا برآيد
  • اي جان خسته، يارت گر در عدم فرستد
    چون تو از آن اويي او هر کجا که گويد؟