نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.
ديوان امير خسرو
قامتت راست چو تير است و عجايب تيري
که ز من دور و مرا
در
دل و جان مي گذرد
ناوک چشم توام مي کشد و غيرت هم
که چرا
در
دل و جان دگران مي گذرد؟
دل گم کرده همي جويد خلقي
در
خاک
اندر ان راه که آن سرو روان مي گذرد
چه خوش است از جگر سوخته بويي که زند
در
فلکها فگند رخنه ز مويي که زند
از پس گشتن صحرا و لب جوي و چمن
هوسي
در
دل هر پير و جوان مي آيد
خسروا، دست به فتراک اميد که زدي؟
تو سني دان که نه
در
ضبط عنان مي آيد
اينچنين تند که آن قلب شکن مي آيد
سهمي از غمزه او
در
دل من مي آيد
آنکه بد گفت مرا روي چو ماهش بينيد
آن همه
در
نظر من بر سر او آيد
يارب، اين سرو
در
آن باغ نه تنها مانده ست
باز پرسم خبر از باد صبا، باز آيد
به دعا پيش خود آوردمش، اما عجب است
در
جهان عمر کسي کي به دعا باز آمد
جان من چشم از آنگه که به روي تو فتاد
جز تو
در
غير توان ديد؟ از آن باز آمد
از کجا
در
رهم آن شوخ بلا پيش آمد؟
چه بلا بود ندانم، ز کجا پيش آمد؟
خسروا، خون خور و دم
در
کش و صبري پيش آر
که چنين واقعه تنها نه ترا پيش آمد
آنکه
در
خاطر من غير ترا داشت گمان
شرم بادش ز خود آن دم که يقين پيش آمد
در
خم تست و سر زلف تو، ار جان طلبند
زير هر سلسله چاه کمين پيش آيد
گر چه بسيار بگفتم نيامد
در
گوش
خوش تر از نام تو، با آنکه مکرر مي شد
ناوک چشم تو تا خون دلم ريخت ز چشم
در
ميان دل و چشم من آن دم خون شد
از خطا بود که
در
چين سر زلف تو باد
رفت و زنجير کش سلسله سودا شد
حاجت آن است که من بر
در
تو کشته شوم
هيچگه حاجت اين خسته روا خواهد شد؟
کس ندارد به جهان آنچه تو داري
در
حسن
از لطافت همگي پيش تو خود آن دارد
شام تا صبح خيال تو بگردد
در
چشم
کس نگويد که درين خانه چه کس مي گردد؟
ديده
در
زير قدمهات نمي گريد، از آن
که مبادا کف پاي تو به خون تر گردد
در
غم زلف تو دل مي دهم و مي ترسم
که نبايد که مرا دل دهد و جان خواهد
يار پيکان زد و من
در
هوس آن مردم
که زنم بوسه بران دست که پيکانم زد
من به يار خود و اغيار به خود مي پيچد
مست
در
عشرت و هشيار به خود مي پيچد
هر سري از قدمت دور فتاد از سر درد
در
تگاپوي چو دستار به خود مي پيچد
من لبت مي گزم و چشم تو
در
خشم، بلي
بوي حلواست که بيمار به خود مي پيچد
خاک شد
در
ره تو ديده و آن بخت نبود
که ز ره گرد تو بر سينه ما بنشيند
برو، اي صورت آن چشم که
در
چشم مني
که نرفته ست ز کويش ز سفر باز آيد
با همه حسن و طراوت چو گل روي تو نيست
آن گل تازه که
در
روضه رضوان رويد
پاسبان مست و ملک بيخرد و سگ
در
خواب
همه شب تا سحر اين دولتم ارزاني بود
کفر زلفش به رگ و پوست چنانم
در
رفت
که از او هر رگ من رشته زناري بود
همه
در
بار تو بستند دل و خسرو بين
داد عقل و دل و دين، نيز به سر باري داد
آمدي باز تو
در
دل، پس از اين خسرو را
عقل و جان پيش کجا گرد سر و تن گردند؟
بر درت گر چه بنا کرده عشاق بسي ست
غرق خونند کساني که
در
آن کو باشند
در
همه مستي من باش تو، ور فرمايي
دل و جان نيز به يک گوشه و يکسو باشند
هر سحر باد که بر سينه من مي گذرد
در
چمن بوي کباب از پي مستان آورد
دل که به تسبيح داشت
در
خم زنار بست
سر که به محراب بود پيش چليپا نهاد
گفت صنم، «زان ماست، هر که همه تر کند»
داشت کهن خرقه اي،
در
خم صهبا نهاد
يار قبا چست کرد، رخش به ميدان بريد
اين سر و هر سر که هست
در
خم چوگان بريد
بي سر و پا مي دويم تا به کجا سر نهيم
بارگي شاه شد گردن ما
در
کمند
دي که گشادي خدنگ، خوش پسرا، بر شکار
شب همه شب تا به روز
در
دل من مي خليد
چندان که يار ما را
در
حسن ناز باشد
ما را هزار چندان با او نياز باشد
جز خون دل که آيد هر دم به چشم خسرو
يک دوست
در
نيايد، گر اهل راز باشد
وصل تو بي رقيبان هرگز نشد ميسر
بي خار و خس کسي را گل
در
نظر نباشد
در
شهر فتنه اي شد، مي دانم از که باشد
ترکي ست صيد افگن، پنهانم از که باشد؟
چون از حسد بميرم آن دم که تو
در
آيي
چون جان عشقبازان با تو برابر آيد
اشکم رسيد و دريا بازم به لب
در
آمد
دستم بگير زان پيش، اکنون که برتر آيد
زينسان که
در
خيالت گم گشتم، ار بميرم
چه شبهه، گر ز گورم هر دم گيا برآيد
اي جان خسته، يارت گر
در
عدم فرستد
چون تو از آن اويي او هر کجا که گويد؟
صفحه قبل
1
...
2783
2784
2785
2786
2787
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن