167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • پرده ديده بادام مشبک شده است
    ديده در خواب مگر سوزن مژگان ترا؟
  • نيست در شيوه مادر بخطايي چون مشک
    يک سر موي کمي، زلف پريشان ترا!
  • بحر مواج بود عالم از آغوش اميد
    تا که در هاله آغوش کشد ماه ترا؟
  • مانده در عقده حيرت نفس موي شکاف
    بوسه چون راه برد لعل شکرخاي ترا؟
  • نيست در بند جهان مرغ سبک پروازي
    کز قفس تا سر ديوار رساند خود را
  • مرده خواب غرورند ز خود بي خبران
    کيست در دولت بيدار رساند خود را؟
  • در همين نشأه شود جنت او نقد، اگر
    زاهد خشک به ميخانه رساند خود را
  • شمع در کوتهي خويش ازان دارد سعي
    که به خاکستر پروانه رساند خود را
  • در حجاب است ز بي رغبتي ما دلدار
    ورنه يوسف به خريدار نمايد خود را
  • محو در نور شود هر دو جهان چون جوهر
    اگر آن آينه رخسار نمايد خود را
  • در غريبي همه کس مي شود انگشت نما
    هر گلي بر سر دستار نمايد خود را
  • هست تا زير فلک، جوهر دل پوشيده است
    تيغ چون در ته زنگار نمايد خود را؟
  • چه کند با دل بي درد، کلام صائب؟
    اين نمک در دل افگار نمايد خود را
  • عشق ازان شوختر افتاده که پنهان گردد
    اين شرر در جگر سنگ نمايد خود را
  • در شب تار کند جلوه ديگر آتش
    چهره زير خط شبرنگ نمايد خود را
  • خون کند در دل صياد ز پرکاري ها
    آهوي وحشي اگر لنگ نمايد خود را
  • راه خوابيده رسانيد به منزل خود را
    نرساندي تو گرانجان به در دل خود را
  • در چنين فصل بهاري نشوي چون مجنون؟
    مي شماري اگر از مردم عاقل خود را
  • گوهر آبله در راه طلب ريخته است
    قدمي پيش نه، از ديده وران کن خود را
  • مي خورندت به نظر گرسنه چشمان جهان
    چون شب قدر نهان در رمضان کن خود را
  • ما که در خم ننموديم فلاطون خود را
    صاف سازيم درين صومعه ها چون خود را؟
  • خوابش از بستر بيگانه پريشان نشود
    هر که در زندگي از خاک کند مفرش را
  • چون برآيد نفس از سوختگان در بزمي
    که نمک سرمه آواز شود آتش را؟
  • آه در سينه من محنت پيري نگذاشت
    که کمان دل تهي از تير کند ترکش را
  • هر که ديوانه آن زلف چو زنجير شود
    چرخ در گوش کشد حلقه زنجيرش را