نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.
ديوان امير خسرو
نام خسرو شهره ايام شد، کز بهر عام
همچو دولت رو
در
آن عالي جناب آورده بود
شب رسيد آن شمع کو عمري درون سينه بود
شعله مي زد هر چه
در
دل آتش ديرينه بود
صوفي ما دي بتي ديد و پرستيدش، چنانک
الصنم شد ذکر هر مويي که
در
پشمينه بود
پيشکش آرند هر يک سيم و زر
در
پيش او
من دل پر خون و جان ناتوان خواهم کشيد
جان کنان شب زنده دارند اهل عشق و
در
سخن
صبح وار از آفتاب خود دمي بالا کشند
بسکه از رفتار خوش پاي تو
در
جانم نشست
رخنه گردد جانم، ار خار ترا از پا کشند
باز گل بشکفت و گلرويان سوي بستان شدند
مطرب و بلبل بهم
در
نغمه و دستان شدند
باغ حاجت نيست هم
در
کوي خود بين کاهل دل
خاک گشتند اول و آنگه گل و ريحان شدند
خسروا، با ما بيا تا با خيالش خوش شويم
زانکه هر کس با نگار خويش
در
بستان شدند
چند ازين
در
کار من فرويش ده، زين آه گرم
هيچگه آتش دران فرويش او خواهد فتاد؟
باز آن يار پريشان کار
در
خواهد رسيد
عقل و جان و دل ز يکديگر جدا خواهد فتاد
باز آن سرو خرامان
در
چمن خواهد گذشت
اي بسا دلها کزان زلف دو تا خواهد فتاد
تا ز مستي برکه خواهد اوفتاد آن چشم مست
تا کدامين خون گرفته
در
بلا خواهد فتاد
جز صبا کس مي نبوسد پاي او زين پس رهي
خاک گشته
در
ره باد صبا خواهد فتاد
کي خورد دربانش آبي خوش کنون کز چشمها
بر
در
آن آشنا سيلي ز جوي دل بماند
رفتيم از چشم و
در
دل حسرت رويت بماند
بر شکستي و به جانم نقش گيسويت بماند
گردنت آزاد باد و خون من
در
گردنم
چون به کشتن خو گرفتي و همان خويت بماند
بو که باز آيد دل و جان گرفتارم ز تو
از بدت گفتن زبان
در
کوي بدگويت بماند
روزها بگذشت و از ما ياد نامد
در
دلت
اي عفاک الله غم ياران ازين بهتر خورند
عاشقان تو ز تو تا صبح
در
خونابه اند
گر چه بهتر مصلحت پيشت به لاغ و لابه اند
چشمها را گوي کاين ناز و کرشمه کم کنند
ور نه ترسم عالمي را خسته و
در
هم کنند
دم که بر يادش بر آيد باز
در
تن چون رود
وه بدين خواري چگونه ياد آن همدم کنند
چشم مست او که مژگان را به قتلم تيز کرد
خنجر زهراب داده
در
کف قصاب داد
وين کجا ماند ز چشم و ابرويش زنيسان که او
ترک مست کافري را راه
در
محراب داد
داند آن کز گلرخان خورده ست خاري بر جگر
کز چه بلبل
در
گلستان ناله هاي زار کرد
سنگدل يارا، اثر
در
تو نکرد آهي که آن
کشت اهل درد را بيدرد را افگار کرد
هر چه خسرو پيش ازين
در
پيش خوبان سجده کرد
پيش محراب دو ابروي تو استغفار کرد
در
شب هجران که روزي هيچ دشمن را مباد
مي رود عمر عزيزم چون سر زلفت به ياد
در
غمت گر رفت خسرو از جهان، عمر تو باد
ليک خواهد خواست روز محشر از دست تو داد
اي که بردي آبروي من ز آه دل بترس
چون مرا
در
جان زدي آتش، مشو غافل زدود
قصه ما با تو از ليلي و مجنون
در
گذشت
خسرو و شيرين چه باشد، وامق و عذرا چه بود
عشق ازان بالاتر است آري که خسرو را به زور
گاه پيري سر برد پيش جوانان
در
سجود
سرو کز بالاي خود
در
سر کند باد، آن مبين
آن نگر کش باد پيشت خاک بر سر مي کند
رو، برون، اي جان معزول، از درون من که عشق
شغل جان
در
سينه با جانان مقرر مي کند
مردم چشمم که مي گردد به گرد روي تو
طفل را ماند که
در
مهتاب بازي مي کند
چشم من دور از تو، گر غرقه به خون گردد سزاست
ز آشنا بيگانه و
در
آب بازي مي کند
مي رود
در
خون هر سرگشته اي دامن کشان
پس به آب چشم من دامن نمازي مي کند
مردم چشمم ز بهر سجده پايت را چو يافت
خاک پايت
در
دل دريا تيمم مي کند
مست آن ذوقم که شب
در
کوي خويشم ديد زلف
کيست اين؟ گفتند درويشي گدايي مي کند
دي شنيدم مي رود
در
جستنم تا بکشدم
اي فدايش جان خسرو وه که ياري مي رود
خون چندين بي گنه
در
بند دامن گير تست
واي اگر آن مست من دامن کشان بيرون رود
در
دل من جايگه تنگ است و تو نازک مزاج
راه ده تا جان مسکين از ميان بيرون رود
بگذر از بالين من کاسان شود مردن از آنک
دل چو
در
حسرت بود دشوار جان بيرون رود
در
هوايش آنکه پندم مي دهد، گر بيندش
دانمش مرد، ار سر خود زين هوا بيرون برد
نوش باد آن مست را باده که
در
هنگام نوش
دعوي زهد از سر صد پارسا بيرون برد
گفتمي اول که
در
جانت کشم، آن لحظه اي
کيست کو بشکافد اين جان و ترا بيرون برد؟
مي کند بيرون و مي گويد، مرو از
در
برون
خسروا، بين کاين لطيفه هر کجا بيرون برد؟
صد گله دارم، ولي آن رو چو آيد
در
نظر
کيست کان ساعت زبانم را به گفتار آورد؟
اي صبا، جانم ببر،
در
خاک کويش کن نثار
گر درين ره نگذرد آخر به راهي بگذرد
نيست آن دولت که بوسم پاي ميمونت، ولي
پاي آن بوسم که
در
کوي تو گاهي بگذرد
صفحه قبل
1
...
2781
2782
2783
2784
2785
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن