167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان امير خسرو

  • خوش خفتمي زين پيش تا خاک درت شد بر سرم
    در خاک مي جويم کنون هم مي نيابم آب خود
  • چون در حق عشاق خود، از غمزه دادي داد خود
    بر جان خسرو هم بنه آن دشنه قصاب خود
  • جان باختم در کوي تو رنجه شدي، چه کم شود؟
    گر طاقت آري بازييي از عاشق جانباز خود
  • در دست اندر جان من، کس چون مني باور کند؟
    چون کس ندارد درد من، پيش که گويم راز خود؟
  • عنبر چسان نسبت کنم با زلف تو، کز زلف تو
    بوي دل آيد وين کجا در عنبر سارا بود؟
  • ناز و کرشمه آفت است از بهر دلها در بتان
    ورنه به زيبايي چه کم نقشي که بر ديبا بود
  • خفتن نه تنها در لحد راحت بود، فرياد از آن
    خوابي که دور از دوستان مشتاق را تنها بود
  • جعد و خطش جويم همي زين تار موي چون خمي
    خود عاشقان را در دمي سوداي گوناگون بود
  • گر مي بپوسم در کفن، اي باد گلبوي چمن
    آنجا فشاني خاک من کان سرو رعنا مي دهد
  • مي خواهد آن سرو روان کامروز در صحرا شود
    تا چند پيراهن چو گل هر جانبي يکتا شود
  • صد چشم پاکان در رهش وين ديده آلود هم
    آن بخت کو کان شوخ را اين ديده زير پا شود
  • تقوي فرو شد پارسا تا تو نيايي در نظر
    آن دم که تو پيدا شوي بازار او پيدا شود
  • سرمست و غلتان مي به کف در پيش مسجد کن گذر
    صوفي که لاف زهد زد، بگذار تا رسوا شود
  • جانم فداي قامتي کافاق را حيران کند
    از ناز چون گردد روان، رو در ميان جان کند
  • من بر درش جان مي کنم در آرزوي يک نظر
    با آنکه دشوار آيدش کار مرا آسان کند
  • خسرو به جست جوي او، آيد هميشه سوي او
    پايش اگر در کوي او دست رقيبان بشکند
  • ياري که از خاطر مرا هرگز دمي غايب نشد
    خط فراموشي چرا در دفتر ما مي کشد؟
  • آمد بهار مشک بو، در خانه منشين، اي صنم
    کز بهر عشرت هر گلي خيمه به صحرا مي کشد
  • در عاشقي ثابت قدم هرگز نباشد آنکه او
    از کوي يار دلستان از بيم جان پا مي کشد
  • خاک رهش بر سر کنم، مقصودم آن کان خاک اگر
    افتد ز سر باري همه در ديده روشن فتد
  • چون خاک گردم در ره وصلت همين بس باشدم
    کايي و از تو سايه اي بالاي قبر من فتد
  • روزي ز بخت من نگر کز وصل گيرد داستان
    نامت که با نامم بهم در کار مرد و زن فتد
  • خسرو طفيل عاشقان مي سوزد از سوداي تو
    سوزد طفيل دانه خس، آتش چو در خرمن فتد
  • من کشته يک پاسخش، او در سخن با ديگران
    من مرده روح اللهم، دم جانب ديگر دمد
  • تا سوخته نبود دلي، در وي نگيرد سوز من
    آتش کجا خيزد کسي، گر دم به خاکستر دمد
  • دي که کله نهاده کژ، مست و خراب مي شدي
    در نظر که آمدي، خانه من خراب شد
  • گر غم خويش گويمت، خشم کني، چه حيله، چون؟
    قصه من ز روز بد در خور اين جواب شد
  • خسروم و چو طوطيان، در هوس شکر لبان
    تا شکري به من دهد، خنده يار من چه شد
  • چون ز نسيم صبحدم زلف تو در هوا شود
    سنگ بود نه آدمي، هر که نه مبتلا شود
  • سبزه خط نهان مکن تا بکنم نظاره اي
    پيش که در ميان گل سبزه تو گيا شود
  • من ز عتاب چشم تو بد نکنم که در جهان
    تندي و خشم و بدخويي عادت نيکوان بود
  • در سر و کار عاشقي، هر که نباخت خان و مان
    عاشق دوست نيست او، عاشق خان و مان بود
  • خسرو خسته را چو جان در سر و کار عشق شد
    بوسه مضايقه مکن، تاش به جاي جان بود
  • در همه عمر يک نفس روي نتابم از درش
    گر دو هزار مدعي طعنه ام از قفا زند
  • ناله زار شد روان جانب دوست، اي صبا
    زود رسان که حلقه اي بر در آشنا زند
  • گريه ها در ته ديوار تو ريزم که گر افتد
    بر من افتد نه که غيري ته ديوار تو آيد
  • جان که بگريخت به تلخي فراق تو مرانش
    که به در يوزه لبهاي شکر بار تو آيد
  • نيست افسوسي، اگر چرخ بسوزد همه دلها
    سر به سر سوخته است آنچه نه در کار تو آيد
  • دوش ما بوديم و آن مهر و، شب مهتاب بود
    روي او کرده ست لطفي، زلف او در تاب بود
  • بهر سجده پيش پايش هم به خاک پاي او
    ديده را بي نم بماندم، گر چه در غرقاب بود
  • اي خوش آن وقتي که آن بدعهد با ما يار بود
    اين متاع درد را در کوي او بازار بود
  • شب همي گشتم عسس، بگرفت در کويت مرا
    درد کردش دل، ز بس ناليدن من زار بود
  • دي مرا در خون بديد و رخ بگردانيد و رفت
    من چنين دانم، پشيمان از خطاي خويش بود
  • بنده خسرو جان شيرين در سر و کار تو کرد
    کامده پيش بلا مسکين به پاي خويش بود
  • تا جهان بود، از جهان هرگز دلم خرم نبود
    خرمي خود هيچگه گويي که در عالم نبود
  • غم همه وقت و طرب يکدم بود، باري مرا
    در تمام عمر مي انديشم آن يکدم نبود
  • دهر با مردم نسازد، زان خران دارند گنج
    ور نه اين مردار در ويرانه او کم نبود
  • گر تواني، خسروا، دل را عمارت کن، از آنک
    در جهان کس را بناي آب و گل محکم نبود
  • شد گريزان از خيال روي او مهر از هلال
    دوش ديدم بي گهان پا در رکاب آورده بود
  • تا به گوش او رساند چشم دريابار من
    هر دو صحن ديده پر در خوشاب آورده بود