نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
ديوان امير خسرو
به چوگان بازي آن ساعت که توسن را دهد جولان
به ميدان
در
خم چوگانش از هر سوي سر غلتد
هزاران گوهر جان قسمت است آن
در
غلتان را
که هنگام خوي از رخسار آن زيبا پسر غلتد
بسي غلتيد خسرو بهر خواب و نامدش، اکنون
تو بنما چشم غلتانش که
در
خواب دگر غلتد
مگر هجران قيامت بود کان بگذشت خود بر من
در
فردوس ديدم باز از روي نگار خود
دل و جان کز پي من رنجها ديدند
در
هجران
نمودم هر دو را آن روي، کردم شرمسار خود
من اينک رفتم، آن پا بر سرم رنجه کني گه گه
که
در
کوي تو خاکي مي گذارم يادگار خود
به خواب ست اينکه مي گويي به پيش مردمان، خسرو
ترا کو خواب تا ببيني ازينها
در
کنار خود
چه باشد، گر چو مي مهر مسلماني بود
در
وي
خدا آن نامسلمان را مگر ايمان و دين بخشد
دل باز به جوش آمد، جانان که مي آيد
بيمار به هوش آمد،
در
مان که مي آيد
زان خال و خط مشکين با جمله بلا ديدم
اين آيت رحمت بين
در
شان که مي آيد
اختر شمرم هر شب
در
طالع خود، ليکن
چون کار قضا دارد، اختر به چه کار آيد
در
کشتن خود يارم، من از تو چه غم دارم؟
گر جان ز پي خسرو خصمانه برون آيد
افتد چو تو برخيزي
در
پاي تو صد عاشق
زين جمله چه برخيزد، با آنکه هزار افتد
صد گريه کند مردم تا تو به کنار آيي
صد موج زند دريا تا
در
به کنار افتد
سر و قد نوخيزش بنشت مرا
در
دل
نه دل که به جان شيند سروي که چنين خيزد
گويي که صبا دل را برداشت ز جاي خود
چون
در
تگ اسپ خود آن ماه ز زين خيزد
جان
در
سر و کار تو کند خسرو بيدل
ليکن تو به آن سر چو نداري، چه توان کرد
عشق چو تويي، گر چه که سوزنده بلايي ست
کاري ست که جان
در
سر اين کار توان کرد
آن دم که بگرييم ز هجران تو با خويش
ماتم زده اي چند
در
آن يار توان کرد
در
عشق فدا شد دل و جان و تن خسرو
اينک نگر از بخت همايون شده اي چند
اي کز رخ تو ديده، همه جان و جهان ديد
در
حيرت آنم که ترا چون بتوان ديد
با قد تو بلبل سخن سرو همي گفت
آن ديد گل سوري و
در
سرو روان ديد
جان از شکر وصل تو بي بهره نمانده ست
زيرا که
در
آن خوردن زهري به گمان ديد
مخمورم و جانم به سوي مي نگران است
آن باده که
در
داد نخستين به من آريد
صد منت باد است برين ديده کزان راه
من سرمه طلب کردم و او خاک
در
آورد
آب از جگرم خورد و برم نيز جگر داد
بالات نهالي که
در
آب و گل ما شاند
هر سر که به سوداي تو از پاي
در
آمد
از خاک کف پاي تواش تاج سر آمد
گر عادت بخت من و خوي تو چنين است
مشکل بود از کلبه احزان به
در
آمد
خسرو ز دم باد سحر مي طلبد جان
کز بوي تو جان
در
دم باد سحر آمد
جان بر تو فرستم که ازان سوي که دل رفت
در
بردن اگر کاهلي از باد نباشد
داني که چها مي گذرد بر دل خسرو
در
گوش تو گر ناله و افغان من آيد
آن ديده چه آيد که به روي تو نيايد؟
آن چشم چه بيند که
در
او نور نباشد؟
باغي ست عجب وصل تو، مي پرس ز خسرو
من بنده
در
آن باب ندانم که چه باشد
پامال شد آن دل که زما برد به رفتار
خود بين که چنين چند دلش
در
ته پا شد
اين سر که لگدکوب تو شد، گر تو نخواهي
خسرو چه کند
در
ره جولان که دارد
آن کس که کمر بسته به خون همه شهري ست
در
کلبه ما کي کمر بسته گشايد
خواهم که ز سر خيزم و
در
پاي تو افتم
جان باز چو من عاشق بي باک نيفتد
من خود نخواهم برد جان از سختي هجران، ولي
اي عمر، چندان صبر کن کان سست پيمان
در
رسد
آمد خيالش نيم شب، جان دادم و گشتم خجل
خجلت بود درويش را، يکدم چو مهمان
در
رسد
اي دل که بدخو مي کني از ديدنش چشم مرا
معلوم گردد، باش تا شبهاي هجران
در
رسد
امروز ميرم پيش تو شرمسار دل شوي
بر تو چه منت جان من، فردا که فرمان
در
رسد
آزرده تر زان است دل پيشت که بود اول بسي
ويرانه ويرانه تر شود جايي که سلطان
در
رسد
بر پنج روز نيکويي چندين مناز و بد مکن
تا چشم را بر هم زني، بيني که پايان
در
رسد
گر خسروا، مي سوزدت از خاميش رنجه مشو
بسيار بايد تا هنوز آن شوخ نادان
در
رسد
چند، اي صبا، بر روي او گويي گل خوشبوي من
اين گو که
در
پهلوي من سرو خرامان کي رسد
تيري زدي و ننگري، گيرم که ندهم برون
هم خود بگو کاخر مرا صد رخنه
در
جان از چه شد
از داغ خسرو
در
جگر خلقي کجا دارد خبر؟
عاشق شناسد کاين چنين بيمار و حيران از چه شد
ما را نکردي گر حلال از لب شراب ناب خود
باري بهل کن يک نظر وقتي
در
آن جلاب خود
خلقي ز مهتاب رخت شبها به ناله چون سگان
تو خوش به بازي و کشي چون طفل
در
مهتاب خود
بسيار عاشق خاک شد
در
کويت، از اشکم مکش
بگذار گردي زان طرف بر طره پر تاب خود
صفحه قبل
1
...
2779
2780
2781
2782
2783
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن