167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

ديوان امير خسرو

  • به جنگ تيغ مکش، سر به آشتي برگير
    که حاصل است به صلحت هر آنچه در جنگ است
  • به خشم مي روي و در تو کي رسد خسرو
    که ره دراز و قدم سست و بارگي لنگ است
  • بيا و بند قبا باز کن دمي بنشين
    که عقل در بر من چون قباي تو تنگ است
  • چه روز بود که آمد خيال تو در چشم؟
    که غرق کرد مرا و خود آشنا آموخت
  • ز چشم و ابروي او گوشه گير شو، خسرو
    ز ترک مست حذر به چو در کمان آويخت
  • کمر ببند و گره زن به جعد و روشن کن
    که کوته است شب و آفتاب در جوزاست
  • نه دايره ست ز مي در ميان شيشه که آن
    خيال حلقه اي از گوش شاهد رعناست
  • شب اميد مرا روز روشنايي نيست
    جز از رخ تو که در تيره شب چو مهتاب ست
  • بهار غاليه در دامن صبا سوده ست
    به بوستان ز گل و لاله توده بر توده ست
  • به سرو باغ که بيند کنون که در هر باغ
    هزار سرو به هر گوشه اي خرامان است
  • به گوشه هاي چمن برگ گل چو نرمه گوش
    درو ز قطره نگر تا چه در غلطان است
  • زمين به باغ نديد آفتاب از پي شاخ
    نگر ز خانه که در سايه هاي بستان است
  • ميي که پيش تو با خون دل بيفزودم
    بديدم آن مي و آن خون هنوز در سينه ست
  • نگر که چند شده ست تا بنات نعش شده ست
    ز بهر چرخ که با او هميشه در کينه ست
  • هان و هان، اي عاقل، از غم خواري ما در گذر
    کاندرين ره بهتر از ديوانگي اسباب نيست
  • ز بس که غنچه دم بسته از صبا دم زد
    درون پوست نگنجيد و در زمان بشکفت
  • يار چون با ماست بهر ديدنش تعجيل چيست
    يوسف اندر مصر دل، در ديده رود نيل چيست
  • مرد چون شد عاشق جانان، نترسد از بلا
    مور چون شد بر در شه، بيم پاي پيل چيست
  • باز مست آمدنش نازکنان از جايي ست
    زان يکي کار در آن کنج دهان از جايي ست
  • دل سبک مي شودم، دوش مگر غايب بود
    اين زمان در سرش، اين خواب گران از جايي ست
  • غمگين مشو،اي دل،اگر در ششدري از نقش دوست
    کين مهره باز آسمان اينها فراوان کرده است
  • زاهد که دامن مي کشد از رندي تو، خسروا
    باري ندانم يک نفس سر در گريبان کرده است
  • گرد بر گو در زنخدان گر دمي آرد خطت
    مشک زلفت را که بر هر سو پريشان يافته ست
  • در بناگوشت دلم گم شد، کسي حاضر نبود
    جز خط و زلفت کسي احضار ايشان يافته ست
  • هر گهر کان غير مدحت در دهان خسرو است
    سنگ ريزه ست، آنکه اندر زير دندان يافته ست
  • گل به گلزار در از تابش خورشيد بسوخت
    زان که او سايه اي از سرو روان تو نيافت
  • منزلت گفتم مانا که همين در دل ماست
    چو ببينيم که به هر جات همين منزل هست
  • چشمم از هجر تو دريا شد و در خيل خيال
    اي بسا مردم آبي که درين ساحل هست
  • اگر دلت به لب بحر مي کشد، اي سرو
    نشين به گوشه چشمم که آب در نظر است
  • ز عشق چشم تو خسرو چو سرخوش و مست است
    به ياد لعل تو او را شراب در نظر است
  • به گرد عارض و روي تو خط خوي آلود
    محقق است که چون مشک ناب در عرق است
  • چو عکس روي خوي آلوده اش به جام افتاد
    قدح چو با دل پر خون شراب در عرق است
  • ز زلف پرده در او که پرده پوش دل است
    بيا که پرده پوشيدگان دريده شده ست
  • نگاه در دل خود کردم و ترا ديدم
    نظر چنين کند آن کس که او به خود بيناست
  • لطافت تو چنان در خيال ما بنشست
    که تا به حشر نخواهد دل از کمند تو رست
  • به خود مبين که چو روي من آفتابي هست
    به من نگر که چو من در جهاني خرابي هست؟
  • لب تو در دلم آمد بپرس هم زان لب
    که پر نمک تر ازان هيچ دلي کبابي هست؟
  • رخش بديدم و گفتم که بوستان اين است
    لبش به خنده در آمد که قوت جان اين است
  • در نيک کوش کت بد و نيک ار به طينت است
    کز خاک راست است بر آيد گياه کج
  • مدو چو مور تهيگه تهي که در سالي
    نخورد يک جو و پامال شد به بردن رنج
  • دو پنجه با تو زده شير چرخ و تو با خود
    گرفته راست سه پنجاه در سراي سپنج
  • خوبي چکان که شود خونت آب در ره دين
    نه آن خويي که چکد از رخت کرشمه و غنج
  • از آن دواي دل خسته در جهان تنگ است
    که نيستش به جز از پسته تو مرهم هيچ
  • رفتي و در فراق تو چشمم ز گريه گشت
    چون ابر نوبهار سفيد و سياه و سرخ
  • مگو باري که در بندم تو بيزاري شدي خسرو
    کسي آسان ز جان خويشتن بيزار مي آيد
  • مگر بيدار شد بختم که آن رويي که در خوابم
    نبود اميد، پيش ديده بيدار مي آيد
  • نگارم در گلستان رفت و خارم پيش مي آيد
    ز خارا هم کنون بر من هزاران نيش مي آيد
  • منال ز جور و محنتها، خموش و دم مزن خسرو
    که بر بي صبر در عالم مصيبت بيش مي آيد
  • نبيني دامن، اي زاهد، نگويي تلخم، اي واعظ
    که آن دردي کيش ديرينه در محراب مي آيد
  • رسيد ايام گل وان شوخ خواهد رفت در بستان
    ازان روزي که مي ترسيدم اينک پيش مي آيد