167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • ز تأثير سحرخيزي است روي صبح نوراني
    مده از دست در ايام پيري دامن شب را
  • مکن در مد احسان کوتهي، تا منصبي داري
    که باشد باد دستي لنگر آرام منصب را
  • خموشي را چراغ عاريت در آستين دارد
    به نور جبهه روشن دار محراب عبادت را
  • سويداي دل آتش نمي شد تخم اميدم
    اگر مي بود آبي در جگر ابر مروت را
  • ز سيلاب گرانسنگ حوادث غافل افتاده
    سبک مغزي که ريزد در جهان رنگ اقامت را
  • کمند وحدت خود را مکن شيرازه صحبت
    مده در گوشه تنهايي خود راه، کثرت را
  • مهيا شو دلا در عشق انواع ملامت را
    که سنگ کم نمي باشد ترازوي قيامت را
  • دويدن در قفا باشد ميان راه خفتن را
    به آغوش لحدانداز خواب راحت خود را
  • نيم مجنون اگر در دامن گردون نيندازم
    نهد گر بر سرم خورشيد تابان افسر خود را
  • نماند نامه ناشسته در دست سيه کاران
    به صحراي قيامت گر فشارم دامن خود را
  • ز چشم عاقبت بين، هر که اميد ثمر دارد
    در ايام بهاران درنبندد گلشن خود را
  • سرآمد چون جرس هر چند در فرياد عمر من
    نشد بيدار سازم طالع خوابيده خود را
  • همان شايسته رخسار او صائب نمي دانم
    اگر در چشمه خورشيد شويم ديده خود را
  • فرو خوردم ز غيرت گريه مستانه خود را
    فشاندم در غبار خاطر خود دانه خود را
  • برآتش مي گذارم خرقه پشمينه خود را
    نهان تا چند دارم در نمد آيينه خود را؟
  • نگنجد در ته دامان ساحل گوهر رازم
    به دريا مي سپارم چون صدف گنجينه خود را
  • سرشک بلبلان برگ گلي نگذاشت بي شبنم
    که نتوان ديد خالي در کف احباب ساغر را
  • دل روشن، زبان لاف را بر يکدگر پيچد
    کند پوشيده صيقل در حجاب نور جوهر را
  • منم کز تيره بختي ها ندارم صبح اميدي
    وگرنه در سواد دل بهاري هست عنبر را
  • تلاش پختگي کردم ز خامي ها، ندانستم
    که در خامي بهار بي خزاني هست عنبر را
  • ز ابراهيم ادهم شهسواري پيش مي افتد
    که در دولت نگه دارد عنان نفس سرکش را
  • نبست از شوخ چشمي نقش در آيينه تمثالش
    سليمان کرد چون تسخير يارب آن پريوش را؟
  • گشاد جان زنداني بود در سختي دوران
    ز قيد سنگ، آهن مي کند آزاد آتش را
  • درين قحط هواداري، عجب دارم ز خاکستر
    که در هنگام مردن چشم مي پوشاند آتش را
  • نگردد تشنه در گرماي صحراي قيامت هم
    به خاطر بگذراند هر که لعل آبدارش را